به طره _نامه بیست‌ودوم

الآن تلگرامو باز کردم. برای پیدا کردن اسمت مجبور شدم اسکرول داون کنم. داری همینجور میری پایین و پایین تر. گم میشی به زودی. گم میشم به زودی. مشخص شد که مسیر زندگی تو هم عین بقیه شون صرفن یه تلاقی موقتی داشته با مسیر زندگی من.

مطمئن نبودی. دوستم داشتی. دوستت داشتم. اشتباه کردی. و باید تاوونشو هر دوی ما پس بدیم. اما تو حقته که بیشتر ناراحت باشی. و من با اون دو تا سوالی که ازت پرسیدم حقتو گذاشتم کف دستت. چی میخوای بگی پیش وجدان خودت؟ پیش روح صیقلیت؟ لعنت بهت. من عمیقن نگرانتم از دیروز. یه نگرانی نه از جنس دلسوزی یا دلرحمی. یه نگرانی درونی و عمیق عین نگرانی مادر برای بچه ش. یا نگرانی بچه برای مادرش.

پریشب کلی سعی کردم دختری رو تصور کنم که باهاش ازدواج کردم و زندگی میکنم و اونقدر دوستش دارم که وقتی به گذشته به همین روزا فکر میکنم لبخند رضایت روی لبم میشینه که خوب شد که نشد. و نتونستم. نتونستم تصورش کنم. البته میدونم که این یه موضوع احساسیه و رایجه و نباید از ذهن خودم انتظار داشته باشم بعد از 24 ساعت از تو عبور کنه. میدونم که با زمان هضم میشه همه چی. ولی، خیلی خری : ))

چه طور میتونیم؟ همه ی ما؛ همه ی ما آدما چه طور میتونیم توی این دریای متلاطم و مواج شنا کنیم؟ چه طور میتونیم این سلسله احتمالات متوالی رو تاب بیاریم؟ این سلسله احتمالات متوالی. وای سرم داره سوت میکشه. سرم داره سوت میکشه. برای داداش ف یه اتفاقی افتاد و ف تحلیلش این بود که بخش عمده این اتفاق ناشی از تنهایی داداشش بوده. و چون خیلی به من محبت داره یه شب بهم گیر داد که باید با یکی آشنات کنم. اصلن آماده نبودم. توی اون فضاها نبودم کلن. ولی قبول کردم. رفتم دیدمش. و چه دختر خوبی بود. اما مدل من نبود. روحیاتش به سلیقه من نمیخورد. ولی توی همون مدت کوتاهی که میدیدمش خیلی زیاد چیز یاد گرفتم. خیلی زیاد. تو همون مدت به این نتیجه رسیدم که میتونم با کسی که دوسش دارم یه رابطه عاطفی رو شروع کنم. م ترس منو از ازدواج و فشار ذهنی و مالیش ریخت. و من بعد از کلی کلنجار رفتن و سبک و سنگین کردن با خودم بهت گفتم. و تو حتا روحتم خبر نداره که من چه چالش هایی داشتم با خودم قبل از اینکه بهت بگم. همه چیز همه ی این توالی ها درست به همین ترتیب لازم بود که من بتونم بهت بگم. و چه توالی عجیب و غیر منتظره ای سمت تو اتفاق افتاد که پاشدی اومدی همو ببینیم. این زنجیره اتفاقات متوالی. چه طوری میتونیم توی این دنیا زندگی کنیم آخه؟ گفتی بیا فرض کنیم که اصلن اتفاقی نیفتاده. چه طور میتونیم این فرض رو بکنیم؟ میتونیم ها. دیر یا زود برای هر دوی ما این اتفاق میفته و ما عبور میکنیم از این 4 ماه. ولی چه طور؟ آخه بشر … بشر چه طوری میتونه این کارو بکنه؟ چه طوری توی این دنیا زندگی میکنیم؟ شاید 4 تا توالی دیگه لازم بود که من و تو کل بقیه زندگیمونو با هم بگذرونیم. که بچه هامونو با هم بزرگ کنیم. چه طور؟ چه طور این توانایی رو داریم که عبور کنیم آخه؟

باید تبریک گفت به انسان. نه تبریک نه. اتفاقن باید تسلیت گفت به یک معنا. درستش اینه: باید ستایش کرد نوع بشر رو. که سرشو میندازه پایین، صب از خونه میزنه بیرون و با یه اعتماد به نفس عجیبی کارهاشو میکنه غافل از این که هر لحظه هر اتفاق کوچیکی میتونه کل ادامه زندگیشو تغییر بده. کیه که تردید داشته باشه خوندن یا نخوندن همین متن روی توالی اتفاقاتی که از همین یک لحظه بعد شروع میشن تاثیر داره؟ البته زندگی خیلی زیباس. در عین این که به شدت لرزان و سست و احتمالاتی و غیر قابل پیش بینی به نظر میرسه و هست، به میزان خیلی زیادی هم مشخص و معین و پیش بینی پذیره. قانون اعداد بزرگ رو یادته؟ : )) قانون اعداد بزرگ بهمون میگه که توی این دریای وسیع احتمالات متوالی، چه طور میشه با دقت بالایی صعود یا انحطاط یک ملت رو پیش بینی کرد. همین قانون بهمون نشون میده که چه طور میشه از 20 سالگیه یک آدم فهمید که این بشر 40 سال بعد کجا وایساده. همه ش از مایندست میاد. از نحوه تصمیم گیری. آدما در طول روز با تعداد خیلی خیلی زیادی نقطه تصمیم گیری مواجه میشن. اهمیت این تصمیم ها البته به یک اندازه نیست ولی همه شون مهمن. همه شون. همین که من الان نشستم و دارم این مزخرفات رو مینویسم. همین که تصمیم بگیرم بذارمش روی وبلاگم یا نه. همینا … همین که الان برم فودکورت چیزی بخورم یا از بیرون سفارش بدم، همینا… همینا خودشون کلی تصمیمن. درسته که تک تکشون ممکنه 10، 20، یا 180 درجه بقیه زندگی من رو تحت تأثیر قرار بدن. ولی اون پترن کلی ای که من ازش پیروی میکنم توی تصمیم گیری هام، اون نهایتن خودشو توی قالب همه ی این تصمیم های کوچیک نشون میده و من رو به اون نقطه ای که خودش میخواد میرسونه. سوار میشه به تمام این احتمالات متوالی _که خیلی هاش هم دست خودمون نیست و از بیرون بهمون اجبار میشه_ و مسیر خودش رو فورس میکنه روی این شلم شوربا.

باید روی تصمیم گیری هامون کار کنیم. اگه روی یک چیز باید کار کنیم، اون تصمیم گیریه. باید کتاب بخونیم. باید مایندستمون رو تقویت کنیم. آدمی که همیشه تصمیم های خوبی میگیره در نهایت به هر حجمی از احتمالات متوالی غلبه میکنه و میرسه به اونجایی که میخواد.

به احساساتم اجازه میدم دو سه روز دیگه هم نفس بکشه. ولی بعد از اون هرگز دوباره این اجازه رو بهش نمیدم که به این موضوع فکر کنه. با سواد الآنم این بهترین تصمیمه.


پی‌نوشت1: من دارم اون سوگواری‌ای که حق این رابطه بود رو به جا میارم. تو هم داری این کار رو میکنی نه؟ بکن این کار رو لطفن. که اگه نکنی روحم به درد میاد.

پی‌نوشت2: از این به بعد اینجا یا هیچ جای دیگه ای راجع به تو نمینویسم.

پی‌نوشت 2.5: این مطلب موقتیه. و به زودی برش میدارم.

پی‌نوشت3: مدتی بود که با این که خیلی دوس داشتم منتها نمیتونستم اینجا رو آپدیت کنم. یه پیش نویس هایی نوشتم راجع به نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی در زندگی امروز ما با اشاره‌ای به حادثه سوختن سانچی. برام دعا کنید به خستگی دستام غلبه کنم و توی یک هفته آینده بتونم بذارمش اینجا.

پی‌نوشت4: من هم‌چنان صفحه پیشنهادات رو آپدیت می‌کنم. اگرچه با فرکانسی کمتر از اون چیزی که قول داده بودم، ولی آپدیت می‌کنم خلاصه.

1+

در معرض ته نشین شدن

پیش‌نوشت: کلمه‌ی “ته نشین” را به عنوان ترجمه‌ای برای settle به کار می‌برم. “پایدار” شاید انتخاب به‌تری باشد. ولی چون نمی‌خواهم “پایداری” معنی stability را به ذهن‌تان بیاورد، ترجیح می‌دهم از “ته نشین” شدن استفاده کنم.


کاشانکی و نیک‌نژادی را هر روز می‌بینم. گاهی هم‌دیگر را مهندس صدا می‌زنند. Business man هستند. یک دفتر اجاره کرده‌اند، آدم‌ها را به هم وصل می‌کنند. هرکسی را به چشم طعمه می‌بینند. به خود من حتا پیشنهاد شراکت داده‌اند. صبح‌ها حوالی ساعت 10 می‌آیند، می‌نشینند این‌جا تلگرام را زیر و رو می‌کنند و چای می‌خورند و گه‌گاه جواب تلفن‌ها را می‌دهند یا با آدم‌هایی شبیه خودشان جلسه می‌گذراند. کاشانکی را می‌فهم‌م. بازنشسته شده و پسرش هم قد من است. ولی نیک‌نژادی برای این سبک زندگی هنوز زیادی جوان است.

می‌ترسم از خودم. این‌ها را که می‌بینم می‌ترسم. می‌ترسم از این که وسوسه شوم به ته نشین شدن. فکر می‌کنی از کی اتفاق می‌افتد؟ از همین سن و سال‌ها. احتمالن کم کم اتفاق می‌افتد. احتمالن وقتی متوجه‌ش می‌شویم که کار از کار گذشته.

همین الآن به دعوت یکی از دوستان‌م سر کلاس دکتر مشایخی بودم. دینامیک سیستم‌ها درس می‌دهد. چه‌قدر دوست‌ش دارم. چه‌قدر ته نشین نیست. چه‌قدر پویاست. چه‌قدر هر سال‌ش با سال پیش‌ فرق دارد.

از یک نقطه اتفاق می‌افتد. از خستگی. ذهن خسته می‌شود. دست خسته می‌شود. اینرسی کم کم بالا می‌رود. آدم دل‌ش می‌خواهد جا خوش کند. دست‌ش به کتاب‌های توی کمد نمی‌رود. ذهن‌ش در مقابل فعالیت مقاومت می‌کند. با ادبیات کانمن، سیستم 2 بیش‌تر و بیش‌تر تنبلی می‌کند. مدل‌های ذهنی را ساده و ساده‌تر می‌کند. به جای حسادت کردن (شما بخوانید غبطه خوردن)، آدم‌های موفق را چند کلمه تحسین و ستایش می‌کند و با این‌ کار مسأله را زیرسبیلی حل می‌کند. و آدم‌های پرکار و هدفمند را ساده‌لوح و خوش‌دل خطاب می‌کند.

بلوغ. بلوغ کلمه‌ای که توی فرهنگ ما اشتباه فهمیده شده است. 15 ساله که شدی به بلوغ جسمی رسیده‌ای. توی 25 سالگی مثلن به بلوغ عقلی. و از این به بعد بزرگ شده‌ای و تمام. حالا باید ته نشین شوی. دیگر وقت استراحت کردن است. دیگر وقت کار روتین است. از این به بعد باید خودت را سرگرم بچه‌ها کنی و شب‌ها را به دید و بازدیدهای خانوادگی بگذرانی.

حالا که در آستانه‌ی stability هستم. باید این‌ها را با خودم مرور کنم. باید به خودم هشدار دهم. باید از خودم نیشگون بگیرم که ته نشین نشوم حالا حالاها. نشانه‌های‌ش را می‌بینم. ذهن‌م خسته شده. تنبلی می‌کنم. بعضی کارها را دارم ماست‌مالی می‌کنم. هر روز به تعداد آدم‌هایی که تحسین می‌کنم و زیرسبیلی هضم‌شان می‌کنم افزوده می‌شود. باید حواس‌م را جمع کنم.

یاد این نوشته افتادم. طره جان نباید ته نشین شویم ها. گاهی تو باید تکان‌مان دهی.

6+

باید از پاریس حذر کرد

به سرخی روی فیلتر سیگاری که کشیده بود نگاه کردم و از خودم پرسیدم آیا زمان آن نرسیده تا برای چند لحظه هم که شده این تلخی عمیق که از نخستین روزهای زندگی‌م در کانال‌های عصبی‌م ریشه دوانده و تصاویر دریافتی از شبکیه‌ی چشم‌م را به تصاویری خاکستری فیلتر می‌کند را پس بزنم؟ آیا نباید همین حالا دستان نرم‌ش را توی دستانم بگیرم و با سرعت از کافه بیستروت بیرون بزنم و از منظره‌ی باشکوه ایفل که این همه سال منتظر دیدن‌ش بودم بگذرم و کل بولوار بوردونایس را در حالی که دنبال خودم می‌کشانم‌ش بدوم تا به محل اقامت‌مان در هتل اِبِر برسیم و وقتی که به در اتاق تکیه‌اش داده‌ام برای اولین بار سعی کنم طعم گس لبهایش را بچشم و بعد با عجله در اتاق را باز کنم و هٌل‌ش دهم توی اتاق؟

ما توی پاریس جادویی بودیم. بوی عشق فضا را پر کرده بود و به هر سو که سر می‌گرداندم انسان‌هایی را می‌دیدم که دوست داشتن از چشمانشان می‌ریخت و درد درست همین‌جا بود. پاریس برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد، کمتر از هر شهر دیگری روی زمین مستعد عشق ورزیدن است. فنجان قهوه‌ام را دست گرفته بودم و داشتم ایفل را دید می‌زدم که متوجه شدم سیگار سوم‌ش را روی دست‌م خاموش کرده. سیگار را انداخت و از در بیرون زد و من گذاشتم که برود. حدس می‌زدم که احتمالن شب بر می‌گردد. برای من دیدن همین سیگارهای با فیلترهای نقاشی شده کافی بود؛ چرا نباید می‌گذاشتم تا او از زندگی‌ش آن‌قدر که می‌خواهد کام بگیرد؟

وقتی داشتم توی بولوار سنت میشل قدم می‌زدم، دانشجویان جوانی را می‌دیدم که با یک دست کوله‌های یک وری‌شان را روی دوش‌شان رفته بودند. من می‌توانستم خودخواهی را توی چشمان تک تکشان ببینم. می‌دیدم که توی سرشان دارند به گالیله می‌خندد. من می‌توانستم احساس کنم که برای آن‌ها خیابان‌ها مثل راهروها و پارک‌ها مثل باغچه‌های خانه‌هاشان هستند. من می‌دیدم که آن‌ها یک‌دیگر را نمی‌بینند و برای هر کدام‌شان تنها همان دختری که دستان‌ش را گرفته‌اند واقعی‌ست.

تلألؤ گوش‌واره‌های دختری گردش چشمان‌م را متوقف کرد. روشنایی گردنش را تا میانه‌ی دکمه‌های باز پیراهنش می‌توانستم دنبال کنم. همان‌جا ایستادم و سعی کردم چشمان‌م را آن‌قدر پایین بیاورم تا بتوانم دستان‌ش را ببینم. از میان‌ انگشتان‌ش انگشتانی مردانه را دیدم و وقتی کمی چشمان‌م را به بالا هدایت کردم، چهره‌ی نخراشیده‌ی پسری را دیدم که به تازگی پشت لب‌ش سبز شده بود و یکی از همان کوله‌های یک‌وری روی هیکل تکیده‌اش سنگینی می‌کرد. به خودم هشدار دادم که من حق ندارم آن دختر را قضاوت کنم، که برای‌ش دل بسوزانم، که از دیدن این صحنه احساس تاسف کنم.

هر پسری به موقع نیاز مهارت‌هایش را رو می‌کند و هر دختری آن وقت که باید، به‌ترین عشوه‌هایش را نشان می‌دهد و تو آن‌جا خواهی فهمید که آن کلمات و آن عشوه‌ها از کلمات و عبارات عاشقان و معشوقه‌های توی افسانه‌ها هیچ کم ندارند. تو آن‌جا خواهی فهمید که هر عشقی به‌ترین عشق است و هر زندگی‌ای با شکوه‌ترین زندگی. تنها باید از سایر انسان‌ها دوری کرد. باید فیلم ندید، رمان نخواند، باید از پاریس حذر کرد، از خیابان‌های شلوغ، از شهرهای بزرگ، از شبکه‌های اجتماعی، از اتوبان‌ها، از هواپیماها، از دانشگاه‌ها، از کافه‌ها، از پارک‌ها و از برج‌های ایفل. باید دست‌ش را بگیری و بخزی توی یک روستا؛ توی یک روستا با آدم‌های پیر و با یک چکش تلویزیون توی خانه را بشکنی؛ باید کتاب‌هایت را بسوزانی و به ریش شبکه‌ی جهانی اینترنت بخندی.

درد انسان امروز پیوستن به دهکده‌ی جهانی نیست. برعکس. انسان امروز بیش از هر چیزی درد فردیت از دست رفته دارد. این را از طرز لباس پوشیدن‌های عجیب و غریب می‌توانی ببینی و از میزان تکرار کلمه‌ی “من” توی جملات هر روزه‌ی انسان‌ها ؛ من فقط از این فروشگاه خرید می‌کنم؛ من عادت دارم شب‌ها قبل از خواب شیر بنوشم؛ من هر هفته کوه می‌روم؛ من طرفدار منچستر یونایتدم؛ من تنها موسیقی جَز گوش می‌دهم؛ من … .

رسانه‌های اجتماعی و بدتر از همه‌شان شبکه‌های اجتماعی اینترنتی، به همان اندازه که هویت گروهی ما را تقویت می‌کنند، به همان میزان از هویت فردی‌مان می‌کاهند. فهمیدن همین موضوع مسخره که این تنها شما نیستید که کشف کرده‌اید که معمولن برگردادندن بالش به ور دیگرش احساس خوبی به‌تان می‌دهد، مشت محکمی‌ست به هویت فردی‌تان.

خطر اصلی گوشی‌های تلفن همراه، احتمال ایجاد سرطان نیست، احتمال کشتن فردیت است.

همیشه فیسبوک و اینستاگرام و تویتر برای‌م تداعی‌گر یک دیگ بزرگ بوده‌اند برای پختن آشی یک‌دست از خروجی‌های اذهان تمام انسان‌ها. این تنها عامل مخربی نیست که می‌خواهم در قالب مطرح کردن آن به‌تان پیشنهاد دهم که از شبکه‌های اجتماعی دوری کنید، اما مهم‌ترین عامل هست. ترویج سطحی نگری، ایجاد احساسِ یادگیری (یادگیری کاذب)، درگیر شدن در بازی کاذب و بدون خروجی لایک و فالوئر، از دست رفتن زمانی بسیار بیش‌تر از آن‌چیزی که تخمین می‌زنید از ساعاتی از روزتان که در اختیار خودتان دارید (شامل زمان‌هایی که پای یک اپلیکیشن نشسته‌اید به علاوه زمان‌هایی که فکر می‌کنید دارید کار دیگری انجام می‌دهید اما عملن ذهنتان درگیر همان اپلیکیشن‌ است.)، و هزار و یک اثر مخرب دیگر باعث می‌شود که به‌تان پیشنهاد کنم چند ثانیه بیش‌تر برای ارسال فایل‌هایتان از طریق ایمیل و چند هزارتومان پول بیش‌تر برای مکالمه‌های ضروری‌تان از طریق شبکه تلفن کنار بگذارید و از خیر تلگرام و واتس اپ و وایبر بگذرید. دست یک نفر را بگیرید، ببریدش لای چنارهای یک پارک، آن‌قدر نگاه‌ش کنید تا جان‌تان در می‌رود. و با این کار از خیر تویتر و اینستاگرام هم بگذرید.

باشد که از تلگرام دوری کنید و از پاریس.


پی‌نوشت: این نوشته برای خرداد 95 است. با خودم فکر کردم که شاید انتشارش تنوع خوبی ایجاد کند. علاوه بر این از فضای نوشته‌ی قبل هم خیلی دور نیست. موضوع حاشیه‌ای و بی‌ربط دیگر این‌که می‌خواهم یکی دو برگه دیگر اضافه کنم. یکی از این برگه‌ها به صورت آزمایشی اضافه شده و احتمالن با فرکانسی بالاتر از نوشته‌های وبلاگ فارسی به روز می‌شود. سر فرصت هم می‌خواهم دستی به سر و گوش این‌جا بکشم. همین.

8+

شهودی درباره‌ی تصمیم‌گیری و اهمیت ریسک‌پذیری

دو سه روزی‌ست که دارم به تصمیم‌هایی که توی این چند وقت گرفته‌ام فکر می‌کنم. به نظرم برای آدمی که شعور استفاده از تجربه دیگران را ندارد، برای کسی که کتاب نمی‌خواند، بهترین راه استفاده از تجربه خودش است. برای همین خیلی اوقات بعد از گذشت فاصله‌ی مشخصی از تصمیمات‌م و آشکار شدن نتایج آن‌ها، برمی‌گردم و مرورشان می‌کنم. به سناریوهای جای‌گزین فکر می‌کنم. و به نحوه‌ی اجرای تصمیمات‌م. بعد خروجی‌ها را بررسی می‌کنم. بررسی می‌کنم که چه‌قدر عواقب انتخاب‌هام بر پیش‌بینی‌های قبلی‌م منطبق شده‌اند.

به این نتیجه رسیده‌ام که نباید بعد از یک شکست سخت، خودمان را بخوریم (خیلی وقت است این را فهمیده‌ام البته). به این نتیجه رسیده‌ام که شکستِ سخت، برادرِ پیروزی بزرگ است. نه نه. نمی‌خواهم این نکته‌ی درست را تکرار کنم که: شکست مقدمه‌ی پیروزی‌ست. نه. می‌خواهم بگویم در عموم انتخاب‌های مهم، شکست‌های سخت دقیقاً همسایه‌ی پیروزی‌های سنگین هستند. یک‌جورهایی دارم در مورد ریسک حرف می‌زنم. تصویر زیر را ببینید:

تصمیم‌گیری -مدل خطی

در نگاه اول ممکن است به نظر برسد که ما توی انتخاب‌هامان با یک طیف رو به رو هستیم. و اگر ببینیم که خروجی یکی از تصمیمات‌مان یک فضاحت محض بوده، نتیجه می‌گیریم که کمی تغییر دادن توی آن تصمیم یا کمی تغییر در نحوه‌ی اجرای آن، نهایتاً شکست سخت ما را به یک شکست کمی خفیف‌تر تبدیل می‌کرد. ولی من فکر می‌کنم این نمودار تمامِ واقعیت در مورد گستره‌ی وسیعی از تصمیمات را توی خودش منعکس نمی‌کند. نمودار درست‌تر به نظر من به شکل زیر است:

تصمیم‌گیری -مدل دایروی

دو سر آن خطِ توی تصویر قبل، به هم می‌رسند. یک مرز باریک. تمام چیزی که بین یک شکست مفتضحانه و یک پیروزی خیره کننده وجود دارد، تنها یک مرز باریک است. ریسک یعنی همین. ریسک یعنی این‌که ما چه‌قدر طمع داریم که تصمیمات‌مان از سمت راست به مرز باریک، میل کنند. در نمودار بالا، هرچه به سمت مرز باریک نزدیک‌تر می‌شویم، نتایج تصمیمات ما شدیدتر می‌شوند. قبل از ادامه دادن بگذارید کمی حاشیه بروم.

کمی حاشیه‎:

  • ما اگر می‌توانستیم به طور دقیق بفهمیم که نتیجه تصمیمات‌مان چه می‌شود، همان اول کار تصمیمی می‌گرفتیم که به بهترین خروجی منجر شود. یعنی درست نقطه‌ی سمت راست مرز باریک را نشانه می‌رفتیم. نکته این‌جاست که این کار معمولن ممکن نیست. لااقل به دو دلیل. اولن تمام عوامل مؤثر در نتیجه نهایی در دایره‌ی اختیارات یا حتا اطلاعات ما نیست. ما نمی‌دانیم که شرایط محیطی چه‌طور پیش می‌رود. دومن ما خودمان هم به صورت نسبی در مورد همه‌ی مسائل نادانیم. ما تمام نقاط روی آن دایره را نمی‌شناسیم. اطلاعات ما محدود است. فارغ از نتیجه‌ی نهایی، ما در لحظه تصمیم‌گیری هم به طور دقیق نمی‌دانیم داریم کجای دایره را می‌زنیم. مثلن شما پا می‌شوید می‌روید فلان شرکت برای مصاحبه شغلی. حقوق موردنظرتان را می‌پرسند. شما می‌گویید 4 چوق. کجا را زده‌اید؟ چه‌قدر با حداکثر حقوقی که آن‌ها حاضر بودند برای شما بپردازند، فاصله دارید؟ آیا مرز باریک را رد نکرده‌اید؟
  • حتمن شنیده‌اید که می‌گویند این روزها برنده همه‌چیز را می‌برد و بازنده‌ها تقریبن هیچ‌چی. داستان این‌که 80 درصد درآمد دنیا توی جیب 20 درصد می‌رود را خوب از برید. می‌دانید که بهترین فروشگاه اینترنتی 90 درصد کل بازار را در دست دارد و همه‌ی چند صد و شاید چند هزار فروشگاه دیگر زیر 10 درصد را. بازار آزاد به مدد اینترنت جهان را این مدلی کرده‌اند. خوب یا بد همین است. بازیکن معمولی، بازیکن بازنده است. برنده‌ها ریسک کرده‌اند. برنده‌ها درست نقطه‌ی سمت راست مرز باریک را نشانه رفته‌اند (بازنده‌های خیلی بزرگ هم البته). نقطه سمت راست مرز باریک با نقطه سمت راست خودش خیلی توفیر دارد. نفر دوم، نقره که هیچ، پهن هم نصیب‌ش نمی‌شود، گلاب به روی شما.

بر اساس توضیحات حاشیه‌های بالا، می‌توانیم بگوییم فلان تصمیم برای فلان کس دارای به‌علاوه و منهای 10 درجه تلورانس است. یعنی اگر طرف نیت کند که فلان نقطه را بزند، بر اساس context آن مسأله و اطلاعاتی که او در اختیار دارد، ممکن است خروجی 10 درجه این‌ورتر یا آن‌ورتر از پیش‌بینی اولیه باشد. برای یک موضوع دیگر یا یک فرد دیگر، این تلورانس ممکن است 5 درجه باشد مثلن.

کمی، خیلی کمی، ریاضی:

  • اجازه بدهید من یک قید ساده کننده اما به وضوح غلط به مسأله اضافه کنم. گیریم اگر می‌گوییم فلان تصمیم برای فلان کس، مثبت و منفی 10 درجه تلورانس دارد، این تلورانس به صورت هم احتمال باشد. یعنی احتمالِ تلورانس 3 درجه با احتمال تلورانس منفیِ 8 درجه یکی باشد. در این صورت عقل سلیم به ما می‌گوید نقطه‌ای را هدف بگیر که محدوده‌ی تلورانسِ آن مرز را رد نکند اما درست کنار مرز بنشیند. مثلن توی تصویر که ناحیه‌ی تلورانس را برای 2 تصمیم کشیده‌ام، باید متوجه شوید که کدام تصمیم‌گیری تصمیم‌گیری درست است.

    دو نقطه برای تصمیم‌گیری و ناحیه‌ی تلورانس مربوط به آن‌ها
  • اما اگر این قید ساده کننده را نداشته باشیم (که اصولن هم نداریم و احتمالن توزیع احتمال خطای تلورانس از توزیع‌هایی نزدیک به توزیع نرمال پیروی می‌کنند)، نمی‌توان این‌قدر ساده اظهار نظر کرد. با این حال به دست آوردن تخمینی از میزان تلورانس احتمالی، قطعن ما را توی تصمیم‌گیری کمک می‌کند.

البته، چه‌کسی می‌نشنید حساب و کتاب می‌کند که مثلن من فلان پیشنهاد کاری را رد کردم، چه اتفاقی برای‌م می‌افتد؟ چه‌قدر احتمال دارد 2 سال بعد احساس رضایت کنم مثلن؟ هیچ‌کس. همه به شهودمان اعتماد می‌کنیم. شهود چیز خوبی‌ست. من دوست‌ش دارم. اگرچه گاهی جواب پرت می‌دهد و توی ذوق‌مان می‌زند، اما در مجموع چیز خوبی‌ست و با دیتای بیش‌تر به نتیجه‌ی به‌تر منجر می‌شود. انسان یک سیستم مخابراتی‌ست جان شما. سه جور منبع (resource)  برای به دست آوردن و پردازش دیتا دارد. ظرفیت مخابراتی، توان پردازشی و حافظه. اگر این سه تا را تقویت کنیم، می‌توانیم امید داشته باشیم که تلورانس تصمیمات‌مان محدود به عوامل محیطی بشود. موضوع بعدی که باید حواس‌مان به‌ش باشد، نزدیک شدن به نقطه سمت راست مرز باریک است. گاهی البته عاقلانه‌تر است که کمی دور تر را نشانه برویم. گاهی هم نه. و نهایتاً باید یادمان باشد که بدترین و به‌ترین تصمیمات در یک نقطه به هم می‌رسند. خودمان را برای شکست‌های خیلی بد سرزنش نکنیم؛ اما برای شکست‌های معمولی، چرا.


پی‌نوشت نامروبط1: قشنگ معلوم است دارم به پیش‌نهادهای کاری‌ای که از دست دادم فکر می‌کنم، نه؟

پی‌نوشت نامربوط 2: این یکی دو روز با کمک عزیزی در معرض تغییرات جدی بودم. به لطف عزیز دیگری فکر می‌کنم آن داستان منتفی شده. شاید حیف شد، شاید نه. کسی چه می‌داند. زندگی، مزخرف یا هرچی، به نظر من شگفت انگیز است.

 

4+