برای آتش شاکرمی

آتش جان. به نظرم کمتر کسیست که بتواند تو را مخاطب قرار دهد و برایت چیزی بنویسد. من شاید یکی از آن‌ها باشم. 

آن روزهای اول وقتی غریبه‌ای می‌فهمید که به تازگی مادر، خواهر و برادرم را از دست داده‌ام، معمولاً قطره اشکی از گوشه چشمش می‌چکید و آرام می‌پرسید: “یعنی همین چند هفته/ چند ماه پیش؟” 

انگار مساله فقط زمان واقعه است. می‌گویند خاک سرد است و زمان همه چیز را حل می‌کند. خیال می‌کنند آدم بوته جعفریست که بچینندش و باز رشد کند. 

آتش جان. در این چند سال من دروازه‌های زیادی را کوبیده‌ام و از پنجره‌های متنوعی سرک کشیده‌ام. تنها یک چیز می‌تواند شعله زندگی را در خاکستر وجود تو بگیراند؛ این‌که از خودت بپرسی نیکا چه چیزی را از دست داد؟

 

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر

هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته

گذشتیم

و منظرِ جهان را

تنها

از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و

اکنون

آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و

آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

 

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت می‌نگرم:

 

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

 

به جان منت پذیرم و حق گزارم!”

 

این شعر را شاملو از زبان نیکای تو گفت، از زبان سارای من.

3+

هدف دموکراسیست

دیدم بحث‌هایی شکل گرفته از این دست که در یک حکومت ایده آل آیا چپ‌ها باید قدرت رو در دست بگیرن یا لیبرال‌ها؟ آیا ملی‌گرایان باید قدرت مسلط بشن؟ نقش بدنه مذهبی جامعه چی میشه؟ 

اگه عملکرد احزاب چپ و راستی کشورهای دموکراتیک غربی رو دنبال کرده باشید، میدونید که برنامه هایی که این احزاب اعلام میکنن معمولن تفاوت چندانی با هم ندارن. مثلاً حزب کارگر معتقده باید امسال برای 200 هزار نفر ویزای کاری صادر کنیم و حزب لیبرال نظرش اینه که این عدد باید 100 هزار تا باشه. یک حزب از افزایش سوبسید به کشاورزها حمایت میکنه و حزب دیگه حامی کارگاه های تولیدیه. حزب کارگر معتقده دستمزدها باید 5 درصد افزایش پیدا کنن ولی حزب لیبرال فکر میکنه این عدد بالاییه و نظرش روی 3.5 درصده. واقعیت اینه که همه این سیاست ها کم تا بیش به هم نزدیکن. منابع، ظرفیت ها و فرصت های کشور مشخصه و احزاب در یک چهارچوب کوچیک با هم رقابت می‌کنن. 

سوال اینه که چه عواملی باعث میشه در کشورهای دموکراتیک بین احزاب و گروه های رقیب در مورد مسائل کلیدی اتفاق نظر نسبی وجود داشته باشه؟ چرا آمریکای ترامپ با آمریکای بایدن تفاوت زیادی نداره؟ 

برای سوال بالا جواب های متنوعی میشه ذکر کرد. اما به عقیده من اصلی ترین عامل اینه که چون احزاب و گروه های مختلف در گذر زمان فرصت مدیریت کشور رو پیدا کردن، به خوبی به واقعیت ها، شدنی ها و ناشندنی های مملکت آگاه شدن. قرار گرفتن در مسند قدرت افراد رو منطقی میکنه. هیچ سیاستمدار دست چپی ای در انگلستان ادعای کاهش چشمگیر ضریب جینی رو به زبون نمیاره چون میدونه که همچین سیاستی در صورت عملی بودن چه عواقبی در پی داره. دموکراسی به تمام احزاب فرصت میده ایده های خودشون رو آزمایش کنن. این ایده ها در مرور زمان، با کار حزبی و به کمک رای مردم بهینه میشن تا جایی که بعد از چند دهه میبینیم در کشوری مثل فرانسه یا آلمان یا انگلیس عملاً همه احزاب سیاسی دنبال آرمان ها و اهداف مشابهی هستن و برنامه ها و اولویت های مشترکی دارن که در واقع همون برنامه ها و اولویت های مردمه.

هدف مردمِ آزادی خواه در کشورهای عقب مانده نباید روی کار آوردن یک دولت ایده آل باشه. به جای این، اون ها باید به دنبال دموکراتیک کردن کشور باشن. به این معنی که رسانه های آزاد از همه سلیقه ها به وجود بیان، مطالب کتاب های درسی و تلویزیون ایدئولوژی زدایی بشن و احزاب و گروه های مختلف فرصت این رو پیدا کنن که برای دوره های محدود قدرت رو در دست بگیرن و کارآمدی ایده هاشون رو به بوته آزمایش بذارن. در یک چنین سیستمی و در یک بازه نسبتاً طولانی به مرور همه گروه های سیاسی و اجتماعی به نوعی فروتنی ایدئولوژیک دست پیدا میکنن و خواهند تونست روی اولویت های مشترکی متمرکز بشن.  

خطر اصلی بر سر راه یک چنین مسیری، تعجیل و بی قراری مردمه. در سال 2007 شرکت نامدار میتسوبیشی ژاپن با همکاری تویوتا برنامه ساخت هواپیماهای کوچیک مسافربری رو شروع کرد. با اینکه سفارش های متعددی برای این هواپیما هم ثبت شد و نمونه های اولیه تولید شدن، در اواخر سال 2021 و بعد از صرف صدها میلیون دلار هزینه، میتسوبیشی اعلام کرد که از رویای ساختن هواپیمای مسافربری دست کشیده. واقعیت اینه که ساخت هواپیماهای امروزی در آمریکا و اروپا یک مسیر 100 ساله رو طی کرده. رسیدن به استانداردهای بوئینگ و ایرباس و رقابت با هزینه های تمام شده این شرکت ها برای میتسوبیشی (که اتفاقاً تامین کننده بعضی از قطعات مهم بوئینگ و ایرباس هم هست) راحت نبود. پنجره ورود به تکنولوژی های پیچیده محدوده و بعد از چند سال این تکنولوژی اونقدر پیشرفته میشن که امکان رقابتِ تازه واردها با توسعه دهندگان اصلی از بین میره. ژاپنی ها اگه میخوان هواپیمای مسافربری بسازن، باید از مقایسه تولیداتشون با هواپیماهای با بوئینگ و ایرباس در کوتاه مدت دست بکشن. یک مثال خوب دیگه از این دست، صنعت نیمه هادی ها و لوازم الکترونیکه که با وجود ابعاد بسیار بزرگ و سودده بودن، ورود بهشون برای بازیگرهای جدید تقریباً غیر ممکنه.

مردم مصر در سال 2011 تونستن دیکتاتور بدنام، حسنی مبارک رو از حکومت خلع کنن.مصری ها خیال میکردن که با روی کار اومدن حکومت جدید خواهند تونست مسیر رشد و توسعه سیاسی و اقتصادی رو پیش بگیرن و در مدت کوتاهی به دموکراسی فرانسوی و اقتصاد آلمانی دست پیدا کنن. اون ها حواسشون نبود که مسیر دموکراسی در مغرب زمین یک پروسه چند صد ساله بوده. اون ها به اهمیت اقتصاد آزاد، آموزش ابتدایی و مهم تر از همه، گذشت زمان واقف نبودن. نتونستن به پای محمد مرسی بشینن و نتیجتاً انقلابشون از دست رفت. مدتی پیش برای چند ساعت با یک دانشجوی مصری هم صحبت شدم. میگفت قبل از انقلاب مردم خشمگین بودن و الآن ناامید، دلمرده. 

دموکراسی کم تا بیش یک تکنولوژی پیچیده ست. کشورهایی که با چند صد سال تاخیر نسبت به غرب میخوان دموکراتیک بشن نمیتونن انتظار داشته باشن نظامی با کیفیت و به پیچیدگی نظام سیاسی انگلستان داشته باشن. هدف اصلی طرفداران تغییر در کشورهای عقب مانده نه سر کار اومدن یک دولت ایده آل و نه حتی رشد و شکوفایی اقتصادی، بلکه باید ایجاد ساختاری دموکراتیک با ویژگی های زیر باشه: 

  1. رسانه ملی بی طرف
  2. امکان تاسیس روزنامه و شبکه تلویزیونی برای همه
  3. کتب درسی علمی 
  4. قوه قضائیه بی طرف
  5. انتخابات آزاد و تضمین چرخش قدرت
  6. شنیده شدن صدای نخبگان فکری توسط جامعه

مابقیِ جزئیات و اختلاف نظرها به مرور زمان و با دست به دست شدن قدرت حل خواهد شد و جامعه و دولت سیاست های ایده آل خودشون رو پیدا خواهند کرد. تنها راه حل پایدار همینه. فکر می کنم هر میانبری محکوم به شکست خواهد بود. در ابتدای این مسیر اشکالات زیادی وجود خواهد داشت. کسانی بر طبل چپ گرایی به شیوه شوروی خواهند کوبید و گروهی طرفدار برقراری رابطه نزدیک با کشورهای متخاصم خواهند بود. جماعتی فکر میکنن که اقتصاد کشور باید متمرکز بر صنایع پایه باشه و گروهی از ورود به بازار تکنولوژی جهانی حمایت میکنن. تمام این اختلاف نظرها باید به وسیله گفت و گو و انتخابات حل بشه. تصور من اینه که انقلاب در کشورهای عقب مانده تنها به شرط استمرار انتخابات آزاد، تشکیل شدن احزاب، استقلال سیستم آموزشی-اطلاع رسانیِ ملی از احزاب و گروه ها و به کمک صبر و تحمل مردم در گذر سال ها به ثمر میرسه. این یک مبارزه مستمر 20-30 ساله‌ست. بدون درک دقیقِ هدف و پیگیری مستمر عامه مردم انقلاب از دست خواهد رفت.  

2+

جهانی شدن و نکاتی از جلسه بهداشت و ایمنی کار

امروز توی دانشکده یک جلسه گروهی داشتیم. به اطرافم نگاه کردم و دیدم چقدر تنوع نژادی بالاست. وقتی که به کامپیوترم برگشتم، وبسایت دانشکده رو باز کردم و شمردم. بیست و چهار عضو هیئت علمی دانشکده ما از چهارده کشور مختلف جذب شدن. اصلی ترین معیار در جذب اعضای هیئت علمی همکاری های خارجیشونه و دانشکده ها بودجه جداگانه ای برای فرستادن دانشجوهای دکتری به فرصت های مطالعاتی و کنفرانس ها در نقاط مختلف جهان دارن.

بدون شک یکی از مشکلات جامعه ایران در مسیر توسعه، ایزوله بودن و گسستگی فکری و فرهنگیش از سایر ملت های جهانه.

گسترش استفاده از اینترنت با این که مزایای زیادی داشته اما نتونسته سطح تماس مردم ایران با محیط خارج از خودش رو افزایش بده. مردم ما اکثرن انگلیسی بلد نیستن و عموماً استفاده شون از اینترنت محدود به شبکه های اجتماعیه. شبکه هایی که توشون بقیه ایرانی ها رو دنبال میکنن و احیاناً شاید چندتا سلبریتی خارجی. ارتباط دوطرفه و تماس واقعی با مردم خارج از ایران همچنان نزدیک به صفره.

علاوه بر این، میلیون ها ایرانی خارج از کشور راهی برای تعامل و انتقال تجربیات به داخل ایران ندارن. رفت و آمد به ایران و انجام دادن بیزنس توی کشور پیچیده، هزینه بر و در مواردی حتا خطرناکه.

برای همین جامعه ما فرصت تماس با محیط بیرونیش رو از دست داده. برای درک اهمیت این موضوع، تصور کنید برگردیم به میلیون ها سال پیش وقتی که انسان ها به وجود نیومدن و میمون ها هنوز هوشمندترین گونه های روی زمین بودن. فرض کنید یک درصد از میمون ها رو به جزیره ای کوچیک و از نظر منابع محدود منتقل کنیم. کوچیک بودن این جزیره از این نظر مهمه که عملن امکان انفجار جمعیتی میمون ها رو فراهم نمیکنه و تعداد میمون ها در گذر سالها کم تا بیش ثابت میمونه. چند میلیون سال بعد اگر برگردیم به اون جزیره خواهیم دید که این میمون ها تغییرات ظاهری زیادی پیدا کردن و روحیات و رفتارهای جدیدی از خودشون بروز میدن. درست مثل اون 99 درصد دیگه که در تماس با هم و در نتیجه زاد و ولد های متعدد تغییرات زیادی کردن. منتها به احتمال نزدیک به یقین این دو گروه مسیرهای توسعه متفاوتی رو طی میکنن. قطعاً توی گروه بزرگتر جهش های ژنتیکی بیشتری به وجود اومده و تکامل سرعت بالاتری به خودش گرفته. هیچ بعید نیست توی جمعیت 99 درصدی ما موجوداتی شبیه انسان های هوشمند امروزی رو ببینیم که سیستم هایی به پیچیدگی ایرباس A380 میسازن در حالی که جمعیتِ ساکن جزیره کوچیک تر همچنان میمون هایی هستن که در اوج تکاملشون مثلن بلدن با سنگ آتیش روشن کنن.

اگه آزمایش بالا رو به جای میمون ها روی جمعیت انسان های امروزی انجام بدیم، یعنی گروهی از انسان ها رو توی یک جغرافیا محبوس کنیم، کاری که جمهوری اسلامی چهل و چند ساله که داره میکنه، به خاطر مهارت های فعلی انسان ها و سرعت بالای تکاملشون به کمک تکنولوژی، در یک بازه به مراتب کوتاه تر از اونچه در مورد میمون ها مثال زدیم شاهد عقب ماندگی های شدید تکاملی در جمعیت محبوس شده خواهیم بود.
با این توضیحات برای توسعه ایران خیلی مهمه که مردم داخل ایران به زبان انگلیسی مسلط بشن، فرصت سفرهای بلندمدت به خارج از کشور رو پیدا کنن (نه سفرهای یک هفته ای) و به هر طریقی با جامعه جهانی ارتباط بگیرن. در عین حال این وظیفه هم روی دوش ایرانی های خارج از کشور هست که با انتقال مشاهداتشون به دوستان و اطرافیانشون درباره شیوه زندگی مبتنی بر عقل و منطق و صحبت کردن از عادات صحیح مردم کشورهای مختلف، به شکل مصنوعی زمینه افزایش تماس مردم ایران با خارج رو فراهم کنن. پست کردن عکس از نقاط دیدنی، شوآف کردن با ماشین آخرین سیستم و حرف زدن از لذت پوشیدن شلوارک البته کمکی به این موضوع نمیکنه.

شخصا هر وقت تفاوت برجسته ای توی رفتار مردم خارج از ایران در مقایسه با رفتار مردم داخل ایران میبینم سعی میکنم با دوستام در موردش صحبت کنم.
مثلا امروز که به مدت 4 ساعت کل دانشکده برق رو تعطیل کردن تا همه اساتید و دانشجوهای دکتری و پژوهشگرها توی سالنی جمع بشن و توی کارگاهی درباره اصول بهداشت و ایمنی کار شرکت کنن، موضوعاتی در ذهنم پررنگ شد که دوست دارم باهاتون مطرح کنم:
– توی دانشکده ما یک موقعیت شغلی برای بهداشت و ایمنی حین کار تعریف شده.
– به صورت مرتب و هر دو هفته یکبار جلساتی برای بررسی ریسک های ایمنی دانشکده تشکیل میشه.
– در هر نقطه از دانشکده، حداکثر در فاصله 50 متری یک کیت کمک های اولیه نصب شده.
– هر شش ماه یکبار سیستم آلارم دانشکده تست میشه.
– تعدادی از افراد دانشکده دوره ی کمک های اولیه دیدن و بقیه هم اگه بخوان میتونن دوره رو بگذرونن. نه تنها آموزش ها رایگان ارائه میشن بلکه برای تایمی که برای آموزش دیدن میذارید بهتون دستمزد میدن.
– بعد از اینکه معلوم شد کیسِ شارژر لپ تاپ یکی از دانشجوهای دانشکده عمران برق داشته (پارسال) یک پیمانکار خصوصی سالی دو بار میاد دانشکده و تمام کابل ها و شارژرها رو بازدید میکنه و با نصب یک لیبل سالم بودنشون رو تایید میکنه. در نتیجه استفاده از کابل های بدون لیبل ممنوع شده (نمونه خوبی از اصلاح و مقاوم سازی سیستماتیک).
– توی تمام آزمایشگاه‌های دانشکده دستورالعمل‌های ایمنی مخصوص به اون آزمایشگاه قرار داده شده و هر کسی که از آزمایشگاهی استفاده میکنه باید حتماً دوره‌های ایمنی مخصوص به اون آزمایشگاه رو توی سامانه درسی دانشگاه بگذرونه.
– یک مکانیزم کمی برای ارزیابی عملکرد دانشکده از نظر تضمین بهداشت و ایمنی کار وجود داره. تعداد حوادث سال گذشته، متوسط مدت زمان پیگیری حوادث و موارد مشابه دیگه به صورت شاخص هایی از عملکرد دانشکده مونیتور میشن.
– ریسپانسیبیلیتی ها به شکل هرمی تعریف شدن و کاملن مشخصه که اگه حادثه ای توی دانشکده پیش بیاد چه کسانی متهم میشن و باید از خودشون دفاع کنن.
– دوست ایرانی من وسط جلسه پیشم گلایه کرد که “این چیه بابا؟ وقتمون داره تلف میشه”.
– اهمیت حفظ ایمنی و رعایت قوانین به عنوان یک ارزش از بچگی آموزش داده میشه. بر خلاف فرهنگ ایرانی که رعایت اصول ایمنی رو معمولن با صفات منفی مثل ترسو و بزدل بودن تعبیر میکنه، اینجا رعایت نکردن اصول ایمنی زشت و خجالت آوره و نشونه پایین بودن سطح شعور فردی تعبیر میشه.

2+

یاد دوست

گوشی زنگ خورد.

  • شما کجا هستید؟
  • ما همون روی لوکیشن هستیم. رو به روی هایدا.

قد بلند بود، هیکلی استخوانی داشت و شلوار پارچه‌ای پوشیده بود. این را دقیقن یادم هست چون وقتی سوار شدیم و متوجه شدیم که دارد راک گوش می‌کند، ناخودآگاه چک کردم ببینم شلوار جین هم پاش کرده یا نه. انگار حوصله نداشت ریش و سبیل بلندش را بزند و دستی به سر و روی ماشینش بکشد.

کمی صدای پخش را کم کرد و گفت: اون‌جایی که سوارتون کردم چه جای قشنگی بود. چقدر زنده بود. دنیای مدرن، لامپ‌های نئونی، حال می‌ده آدم دست دوس دخترشو بگیره بیاد یه شامی بخوره و یه شرابیم پشتش.

یخمان آب شد. نیوشا پرسید موسیقی کار می‌کنید؟ گفت: نه موسیقی رو فقط گوش می‌دم. راک دوست دارم. ولی نقاشی می‌کشم. بعد انگار یاد چیز خوشایندی افتاده باشد، خیلی آرام گفت: عاشق نقاشی کشیدنم. می‌تونم ساعت‌ها نقاشی بکشم. نقاشی منو مسحور خودش می‌کنه.

تا همین‌جا فهمیده بودیم که آدم عجیبی‌ست. کلماتی که به کار می‌برد، آن موسیقی عجیب و لحن شاعرانه‌اش، اصلن به یک راننده تاکسی شصت، شصت و پنج ساله اسیر دود و دم و ترافیک تهران، نمی‌خورد.

با خودم گفتم گپی بزنیم با این پیرمرد دوست داشتنی. نمی‌دانم چطور شد که ازش پرسیدم: شما خدا رو چطور شناختید؟ گفت: از طریق اسلام. من و نیوشا جا خوردیم. اصلن منتظر همچین جوابی نبودیم. بعد اضافه کرد: منتها نه این اسلامی که اینا برای خودشون درست کردن. اینا همه‌ش ظواهره. اینجوری نیست. باید یکی برات توضیح بده. نوشته زنان خودتان را بزنید. اینا فکر میکن منظور از زن همسره. نه. منظور زن درونه. باید زن درون خودت رو بزنی.

پرسیدم: شما از چه طریقی به این درک از اسلام رسیدید؟ گفت: از طریق یک مرد بسیار بزرگ و باز لحنش و نگاهش شاعرانه شد. از محمد حرف زدیم و مولانا و دیدگاه دکتر سروش درباره وحی و من هر دقیقه‌ای که می‌گذشت بیشتر شوکه می‌شدم از عمق و یکپارچگی نگاهش.

پرسیدم: هدف از زندگی چیست؟ توی زندگی باید دنبال چه چیزی بود؟ گفت: عشق. می‌گفت: اولش با آزادگی شروع می‌شه. بعد از آزادگی عشق به انسان‌ها و طبیعته. و مرحله آخر عشق به خداست. اون‌وقت وقتی اونو درک کنی دیگه همه‌چی برات یه معنی دیگه داره. دیگه همه‌چی شیرین می‌شه. شاعرانه شد.

پرسیدم: از زندگی راضی‌ هستید؟ گفت: نه. من از زندگی کردن توی این دنیا خیلی اذیت می‌شم. من الآن فقط دلم مرگ می‌خواد. مرگ و چیزی که بعدش هست خیلی قشنگه.

هرچه به آخر مسیر نزدیک‌تر می‌شدیم حرف‌های ما بیشتر جان می‌گرفت و بین خودم و آن عارف نزدیکی بیشتری احساس می‌کردم. دیشب که این شعر مولانا را شنیدم باز یادم به یاد سبزش افتاد:

چون ازیشان مجتمع بینی دو یار هم یکی باشند و هم ششصد هزار
بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتاب جان‌ها در درون روزن ابدان ما

 

5+

نامه ای به توماس شلبی درونم

میدانم که هنوز هم همانجا هستی. اگرچه بریده بریده ولی میدانم که هنوز هم نفس میکشی.

هر مردی یک توماس شلبی درون دارد. همانطوری که هر زنی یک ایلونا. میدانم حالت بد است. این را به طور خاص وقتی متوجه شدم که نمیتوانستی پیکی بلایندرز را ببینی.

دوست داشتی خانواده بسازی. قرار بود باغ بزرگی بخری و یک ویلای زیبا و چند اسب اصیل. که سارا و پارسا آنجا تمرین اسب سواری کنند. قرار بود طره سالی یک بار با دوستان نزدیکتان تماس بگیرد و برای چند روز همه را دعوت کند ویلا. و قرارهای دیگری که تنها تو میدانی و خودم. و تو ای سرخورده ترین توماس شلبی ای که میتوانم متصور شوم. حالا تنها مانده ای. بدون خانواده و بدون طره.

با تمام این ها زنده ماندنت به خودی خود ارزشمند است. من بودنت را ارج می نهم و به جای تمام کسانی که باید از بودن کنار تو احساس آرامش و امنیت می کردند، از بودن با تو احساس آرامش و امنیت می کنم. به تصمیم گیری های هوشمندانه ات ایمان دارم و مطمئنم که می توانستی خیلی ها را خوشحال کنی. هنوز هم می توانی انگار. این بار اما بگذار من تصمیم بگیرم. بگذار کمی بهش فکر کنم.

6+