چهار فریم، چهار قصه، چهار حس

جایی شنیده بودم یا شاید هم خوانده بودم که انسان‌ها موقع مرور چیزها احمقانه‌تر از چیزی که خودشان تصور می‌کنند، رفتار می‌کنند. به طور مشخص، وقتی دورانی از زندگی‌مان، مثل دوران دبیرستان یا خاطرات یک سال کار کردن در شرکتی را مرور می‌کنیم و می‌خواهیم ارزیابی خودمان از آن دوران را بیان کنیم، به شکل نامتناسبی به به‌ترین لحظات و بدترین تجربیات و همین‌طور تجربیات روزهای اول و روزهای پایانی، وزن بالایی اختصاص می‌دهیم.

اجازه دهید با یک مثال توضیح دهم. فرض کنیم شما یک سال در شرکتی مشغول به کار بوده‌اید و در تمام این مدت جنس کاری که به شما محول شده یا موقعیت‌تان در آن شرکت برای شما چندان رضایت بخش نبوده است. اگر بخواهیم یک عدد به میزان رضایت شما از موقعیت کاری‌تان نسبت دهیم، باید بگوییم که در تک تک روزهای اشتغال‌تان در آن شرکت شما رضایتی بین 50 تا 60 واحد را تجربه کرده‌اید. به استثنای یکی دو روز مشخص که میزان رضایت شما به 100 واحد رسیده است. مثلاً شبی که به دعوت مدیرتان همراه با خانواده به تماشای یک تئاتر خوب نشسته‌اید. اگر سال‌ها بعد کسی از شما بپرسد: “تو توی فلان شرکت کار کرده‌ای نه؟ چه‌طور جایی‌ست؟ به تو خوش گذشت؟” در چنین شرایطی شما به شدت در معرض یک ارزیابی غیرمنطقی هستید. به احتمال قوی چند لحظه چشمان‌تان را می‌بندید و دو سه فریم از کل آن یک‌سال توی ذهن‌تان مرور می‌شود. به احتمال خیلی بالا یکی از این فریم‌ها مربوط به خاص‌ترین تجربه شما در آن شرکت، یعنی شبی که به دعوت مدیر به تماشای تئاتر نشسته بوده‌اید، برمی‌گردد. خیلی محتمل است که بعد از این‌که چشم‌هاتان را باز کردید، این‌گونه پاسخ دهید: “آن‌جا فوق‌العاده‌س. بدی‌هایی هم داردها، اما در مجموع جای خیلی خوبی‌ست.”

تا جایی که من خبر دارم، ساختار حافظه انسانی برای محققان مغز و نوروساینس هنوز رازناک و مبهم است. انگار چیزی گم نمی‌شود. انگار هرچیزی که ما می‌بینیم و می‌شنویم یک جایی ثبت و ضبط می‌شود. اما ذهن تنبل ما همیشه یک نسخه مختصر شده از اطلاعات را دم دست نگه‌داری می‌کند و بقیه را می‌اندازد توی سطل زباله. البته که اطلاعات توی سطل زباله قابل بازیابی هستند، اما این‌کار خودبه‌خود انجام نمی‌شود.

گویی حافظه ما تمام اطلاعات 10 دقیقه گذشته را با وضوح بالا نگه‌داری می‌کند. و هم‌زمان اطلاعات قبلی را هرس می‌کند. همین‌طوری از شاخ و برگ‌هاش می‌زند. همین‌طوری خلاصه‌تر و مختصر و مفیدترش می‌کند. اگر یک سال از امروز بگذرد، ای بسا ذهن شما توی هرس کردن‌های متوالی‌ هیچ اطلاعاتی از امروز را ذخیره نکرده باشد و همه را ریخته باشد توی سطل زباله. حالا باید روشن باشد که چرا ما توی ارزیابی‌هامان از دوره‌های زمانی‌ای که در گذشته اتفاق افتاده‌اند، احمقانه عمل می‌کنیم. ما فقط احساسات و اتفاقات و اطلاعات خیلی شدید را ذخیره می‌کنیم و نیز اولین و آخرین‌ها را. برای همین است که اولین و آخرین و شدیدترین تصویری که از خودمان به جا می‌گذاریم به مراتب مهم‌تر از تمام بقیه تصاویری‌ست که در لحظات معمولی از خودمان نشان می‌دهیم.

من را ول کنید همین‌جوری حرف می‌زنم : )). مقصودم چیز دیگری بود. می‌خواستم چند فریم مورد علاقه‌ام توی دو سه تا از دوست‌داشتنی‌ترین فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیده‌ام را براتان روایت کنم. دو سه روز پیش سعی کردم به به‌ترین سکانس‌هایی که توی ذهن‌م دارم، فکر کنم. جز این 4 تا چیزی توی ذهن‌م نیامد. فهمیدم که ذهن تنبلی دارم که زیادی همه‌چیز را خلاصه می‌کند. قبلن فهمیده بودم البته این را. بگذریم. این سکانس‌ها را خیلی زیاد دوست دارم. برای همین می‌خواهم ازتان خواهش کنم به احترام من سعی کنید خیلی خوب حس و حال شخصیت‌های فیلم را تصور کنید. این‌ها عصاره فریم‌هایی هستند که ذهن من از میان ساعت‌ها فیلم دیدن انتخاب کرده. نگران نباشید چیز زیادی از قصه فیلم‌ها افشا نمی‌کنم.

  • نخست: سریال خانه پوشالی.
House of Cards – Season1 – Episode 1

فرانک آندروود آدم سیاس و قدرت‌مندی‌ست. نفوذ زیادی دارد و مصداق عینی این شعار است : “یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.” یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های منفی‌ای‌ست که تا کنون دیده‌ام. هم‌سری دارد به نام کلیر آندروود. من به‌ش می‌گویم بانو کلیر. فیلم این‌جوری شروع می‌شود که فرانک برای رئیس جمهور شدن هم‌حزبی دموکرات‌ش خیلی زحمت می‌کشد و گویا یکی از مؤثرترین و نزدیک‌ترین اطرافیان او به شمار می‌رود. اما به محض پیروزی، کسانی علیه‌ش توطئه می‌کنند و پست وزارت خارجه که از قبل به‌ش قول داده شده بود را از چنگ‌ش بیرون می‌کشند. این‌ فریم مربوط به اولین شبی‌ست که مطمئن می‌شود قرار نیست به عنوان وزیر امور خارجه توی دولت جایی داشته باشد. تا صبح می‌نشیند لب این پنجره و سیگار می‌کشد و طرح می‌ریزد. نیمه‌های شب بانو کلیر با دو فنجان قهوه از راه می‌رسد. فرانک توی چشم‌هاش نگاه می‌کند و می‌گوید:”من می‌دونم باید چه کار کنم. ما شبای زیادی مثه امشب خواهیم داشت.” بانو می‌گوید: “گود.” دو نفری یک سیگار را دود می‌کنند و بعد در ادامه داستان می‌بینید که چه‌کار می‌کنند این دو بشر. اشتباه نکنید توی این سکانس، شخصیت اصلی فرانک نیست؛ بانو کلیر است.

  • دوم: مغزهای کوچک زنگ زده.
مغزهای کوچک زنگ‌زده

فیلم زیبایی بود. لااقل به خاطر لوکیشن‌ش. لااقل به خاطر فقری که به چشم مردم طبقه متوسطِ سینما رو معرفی می‌کرد. البته این اندازه از فقر و فلاکت آن‌قدر دور و دردناک بود که احتمالن به چشم خیلی از بینندگان یک لوکیشن ساختگی و تخیلی آمده. توی اینترنت نتوانستم سکانس مورد نظرم را پیدا کنم. اما مهم نیست. الآن براتان توصیف‌ش می‌کنم. کلمه برای همین است دیگر. آن آقای آن بالا که نوید محمدزاده باشند بردار کسی‌ست که کلی بچه کار را برای تولید مواد مخدر صنعتی به سرپرستی قبول کرده و بزرگ می‌کند. آن پایینی، یکی از همین بچه‌هاست. روزی برادر بزرگ‌تر به زندان می‌افتد و کسب و کار می‌افتد دست همین آقای پیراهن سفید. او وقتی از عمق کثافت‌کاری‌های داداش‌ش خبر دار می‌شود، تصمیم می‌گیرد اوضاع را سر و سامان دهد. اولین کاری که می‌کند این است که پیراهن قرمز را می‌برد پیش پدرش. پیراهن قرمز همیشه از این که پدرش را ببیند هراس داشته. همیشه خواهش می‌کند پدر واقعی‌ش را به‌ش نشان ندهند. پیراهن سفید اما این کار را می‌کند. با موتور می‌رساندش نزدیک کپر یک مرد چوپان. پیراهن قرمز را پیاده می‌کند. می‌گوید: “اون مردو می‌بینی؟ اون باباته”. پیراهن قرمز می‌زند زیر گریه. به زاری می‌افتد که پیراهن سفید دست از سرش بردارد و او را برگرداند سر کار. ولی پیراهن سفید یک لگد می‌زند به باسن مبارک‌ش. گاز موتورش را می‌گیرد و می‌رود. برای رودررو شدن با واقعیت باید گاهی خشن بود انگار.

  • سوم: لیستِ شیندلر.
Schindler’s list

به‌ترین فیلمی‌ست که دیده‌ام. لااقل به‌ترین سکانس‌هاش به‌تر از هر فیلم دیگری بوده‌اند. اسکار شیندلر تاجری‌ست که توی جنگ جهانی دوم با پرداخت هزینه‌ یهودی‌ها را می‌خرد و آن‌ها را توی کارخانه‌هاش به کار می‌گیرد و با این کار جان آن‌ها را نجات می‌دهد. کاری به وقایع تاریخی فیلم ندارم. این سکانس آن‌جایی‌ست که جنگ جهانی تمام می‌شود. اسکار کارخانه‌ها را جا می‌گذارد و می‌رود. کارگرها برای تشکر جمع می‌شوند. به جمعیتی که نجات داده نگاه می‌کند. بعد به خودروش و سنجاق سینه طلایی‌ش. می‌زند زیر گریه. عین یک بچه می‌زند زیر گریه. می‌گوید این ماشین … این ماشین جان 4 نفر دیگر را نجات می‌داد. این سنجاق 2 نفر دیگر را زنده نگه‌می‌داشت. می‌زند زیر گریه. نمی‌تواند خودش را ببخشد. محمدرضا شعبانعلی به فرشته مرگ می‌گوید: “تمام آن‌چه در توان دستانم بود بخشیده‌ام.” اسکار نمی‌تواند این حرف را با خودش بگوید. برای همین است که دارد می‌میرد. کاش… کاش بتوانیم یک روز این جمله شعبانعلی را روی زبان بیاوریم. آیا هرگز خواهیم توانست؟

  • چهارم: باز هم سریال خانه پوشالی.
House of Cards – Season 3 – Episode 2

جای نگرانی نیست. این‌جا قرار است یک هپی اندینگ داشته باشیم. بالأخره زندگی همیشه تلخ نیست. اگر اولین پست‌های این وبلاگ را خوانده باشید، تعجب نمی‌کنید که چرا من این اندازه به این سریال ارادت دارم.جایی از سریال می‌بینیم که فرانک آندروود در تلاش برای راضی کردن هم‌حزبی‌هاش برای حمایت از او توی انتخابات آتی، دچار شکست می‌شود. دوستان‌ش دور و ورش را خالی می‌کنند و تلاش‌هاش و تماس‌های تلفنی‌ش بی‌نتیجه می‌ماند. عین یک حیوان وحشی توی قفس به در و دیوار می‌زند و راهی پیدا نمی‌کند. حتا تلاش‌های بانو هم جواب نمی‌دهد. بانو می‌رود که بدود. فرانک به زنگ‌زدن‌هاش ادامه می‌دهد و نهایتن خسته و ناامید و مستأصل به کناره میزش تکیه می‌دهد و عین یک بچه که خفت‌ش کرده باشند و آب‌نبات‌ش را به زور ازش گرفته باشند، زاری می‌کند. کلیر برمی‌گردد. این صحنه را می‌بینید. از این‌جا به بعدش را نمی‌شود نوشت. همین اندازه بگویم که وظیفه هم‌سری را خوب، خیلی خوب به‌جا می‌آورد.

2+

به طره_ نامه بیست‌وسوم

دست‌ها‌ی‌ت را به من بسپار تا تو را تا اعماق عمیق‌ترین غارها و تودرتوترین جنگل‌ها و دورترین بیابان‌های ترک خورده ببرم. به جاهایی که سال‌هاست هیچ‌کسی در آن‌جا گام ننهاده. و پرشورترین احساسات را در تو برانگیزم. احساساتی که مدت‌هاست هیچ زنی حتا نزدیک به آن‌ها را تجربه نکرده. دست‌های‌ت را به من بسپار تا یگانه‌ترین کلمات و اوراد انسانی را در گوش تو زمزمه کنم و تو را از خاطر خودت ببرم. دست‌های‌ت را به من بسپار تا تو را به تماشای طوفان‌های صحرایی ببرم و دست نخورده‌ترین شن‌زارها را که دست باد تنها لحظاتی پیش شکل داده به تو نشان دهم. دست‌های‌ت را به من بسپار تا تو را تا ماه، تا عطارد و تا خورشید بالا ببرم و ستاره‌ها را یکی یکی لای موهات بنشانم. دست‌های‌ت را به من بسپار تا آمازون، می‌سی‌سی‌پی و نیل را از نعمت شست‌وشوی بدن برهنه‌ات بهره‌مند کنم و نارنجی‌ترین دشت‌های شقایق شرقی در صحرای آنتلوپ کالیفرنیا و بکرترین ارتفاعات سرسبز اسکاتلند و شورانگیزترین جوش و خروش‌های آبشار نیاگارا را به چشمان‌ت هدیه دهم. دست‌های‌ت را به من بده تا با هم “تمام آن‌چه در توان مغزمان هست، بیندیشیم. و هر آن‌چه در توان دست‌هامان هست، ببخشیم. و هر آن‌چه رمق در پاهامان هست، برویم. و هر آن‌چه حرف در دل‌هامان هست، بگوییم.” و هرآن‌چه اشک در چشم‌هامان هست، بگرییم. و تمام آن‌چه قهقهه در گلوهامان هست، بخندیم. دستان تو امروز کجای این کره خاکی انتظار دستان من را می‌کشند؟

Antelope Valley California Poppy
Antelope Valley California Poppy
4+

درباره شکست خوردن: آسیب‌پذیری و آداب شکست خوردن

پیش‌نوشت1: با این که چیزهایی هست که دل‌م می‌خواهد ازشان بنویسم، اما مدتی‌ست که وبلاگ را مرتب به روز نمی‌کنم. صدرا علی آبادی جایی نوشته بود که وبلاگ نویس بدقول است. تصدیق می‌کنم و اضافه می‌کنم که تنبل و بازی‌گوش هم هست. اما می‌خواهم برای خودم توضیح بدهم که شاید یکی از دلایل این موضوع وسواسی شدن‌م باشد. چندتایی نوشته آماده دارم اما هر بار انتشارشان را موکول می‌کنم به بعد از ویرایش نهایی. در مورد متن زیر به طور خاص، می‌خواستم چیزهایی از کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه بیاورم که بالأخره تصمیم گرفتم آن‌ها را موکول کنم به یک پست دیگر. بنابراین این نوشته قسمت دومی دارد که اگر خدا بخواهد و تنبلی من امان‌م بدهد به زودی می‌نویسم‌ش.

پیش‌نوشت2: این مطلب بیش‌تر در مورد اتفاقات بعد از هر شکست است و قسمت دوم (که در آینده خواهم نوشت :-“) ناظر به آمادگی ‌های لازم پیش از مواجهه با شکست خواهد بود.

پیش‌نوشت3: کلمه شکست شاید به‌ترین انتخاب نباشد. وقتی می‌گویم شکست، منظورم به اتفاق بد، حادثه ناگوار، فقدان یک عزیز، مواجه شدن با یک واقعیت تلخ، باختن و همه مفاهیم این شکلی‌ست.


  • نخست: کمی قصه

چند شب پیش داشتم برای محمد از حدود سه سال پیش می‌گفتم. از دوران سخت و طولانی مدت افسردگی‌ام. آن سینا آن‌قدر از آن‌چه امروز هست دور است که اگر حال و هواش را توی نوشته‌هام ثبت نکرده بودم، الآن اصلن نمی‌شناختم‌ش.

محمد پرسید که چه‌طوری پشت سر گذاشتی‌ش؟ چه‌طوری دوباره سر پا شدی؟

و جواب این سوال، داستان هزار و یک شب است. این سوال را بدون این که پرسیده باشند، بارها و بارها متناسب با حال و هوا و روحیات هر کدام از دوستان‌م پاسخ داده‌ام. اما آن جوابی که به محمد دادم و الآن دوست دارم برای خودم مرور کنم، این جوری خلاصه می‌شود:

من شروع کردم به واکاوی خودم. شروع کردم به فهمیدن این‌که دقیقن دردم چیست. و توی این مسیر خوش شانس بودم و تک جملات و تک کتاب‌ها و تک و توک پیاده‌روی‌های مشخصی خیلی من را کمک کردند. البته شاید اگر خوش شانس‌تر می‌بودم، این فرآیند یک سال طول نمی‌کشید و خیلی زودتر تمام می‌شد. این یک سال سخت‌ترین و در عین حال آموزندهترین یک سال زندگی‌م بوده. بگذریم.

از میان این تک و توک اتفاقات برجسته و مشخص که خیلی‌هاشان را توی سرم دارم، یک سخنرانی TED هم بود که خیلی من را کمک کرد.

.
فکر می‌کنم مهسا این ویدیو را بهم معرفی کرد. و چه ویدیوی خوبی بود. چه‌قدر در آن دوران لازم‌ش داشتم تا بپذیرم که به طور دقیق و مشخص درد من دوست داشتن است. لازم بود آن ویدیو را ببینم تا بتوانم با خودم رک و راست باشم و بفهم‌م که هسته درونی تمام دردهای روحی من یک مسأله عاطفی است. دردهای روحی‌ای که عمومن به مسائل فلسفی تنه می‌زد و تا مرز تشکیک در وجود یا عدم وجود خدا پیش ‌می‌رفت. دردهایی که صحت و اصالت‌شان را هنوز هم به رسمیت می‌شناسم و هنوز هم توی تنهایی خودم به‌شان فکر می‌کنم و هنوز هم حاضرم با کسی که این دردها را حس می‌کند به گپ زدن بنشینم.

اما اعترافی که من شجاعت‌ش را پیدا کردم که بکنم و تقریبن هر انسان به تنگ آمده از پرسش‌های فلسفی باید یک روز شجاعت‌ش را داشته باشد که این کار را بکند، این است که من پیش و بیش از این‌که درد “مرگ” داشته باشم و به مسأله “شر” در عالم هستی بیندیشم و دغدغه‌ام وجود یا عدم وجود “خدا” یا “اختیار” باشد، از یک موضوع شفاف شخصی زجر می‌کشم.

  • دوم: آسیب‌پذیری به مثابه یک مهارت

آسیب‌پذیری به مثابه یک مهارت، گاهی چنان فراموش می‌شود که یک سخنرانی ساده با همین موضوع چندین میلیون نفر بیننده پیدا می‌کند. من این خطوط را به طور خاص برای دور و وری‌های خودم می‌نویسم. آن‌ها که عمومن در دانشگاه‌های خوب کشور درس خوانده‌اند. آن‌ها که اکثرن سخت‌گیرند و مبتلا به بیماری ایده‌آل‌گرایی هستند. برای شما می‌نویسم که ترس نه شنیدن از دختر/پسر مورد علاقه‌تان متوقف‌تان کرده (البته که در بسیاری از موارد صبر کردن و نگفتن برای شما بهتر است؛ اگر بدانید. چنان که من در آن مورد خاص حرفی نزدم و امروز از این تصمیم راضی‌ام.). برای شما که ترس از جواب نگرفتن توی فلان پروژه نفس‌تان را می‌گیرد. برای شما که جرئت وارد شدن به یک محیط کاری را ندارید چون می‌ترسید که از پس کارها بر نیایید.

ماها گاهی چنان بزدل می‌شویم که جرئت دیدن مشکل خودمان را هم نداریم و آن را قاطی مسائل جامعه یا دردهای بشری محو می‌کنیم.

بپذیریم دوستان من. بیایید بپذیریم که ما انسان‌یم. خودش گفت “لقد خلقنا الانسان فی‌الکبد”. اگر می‌توانستیم قبول کنیم که در برابر شکست‌هامان مسئولیتی نداریم، آن‌گاه بعد از هر شکستی روح‌مان زخمی نمی‌شد. و اگر می‌توانستیم هر کاری را بکنیم، اساسن شکستی نمی‌دیدیم. اما ما در میانه‌ایم. ما نه خداییم و نه سنگیم. نه قادر مطلق‌یم و نه ناتوان و از پیش باخته. ما در میانه هستیم و این را باید بپذیریم. هنر ما این خواهد بود که بتوانیم بازی‌گر خوبی باشیم توی این فضای نسبی. و آن‌چه به تجربه می‌دانیم این است که بازی‌گرهای خوب حتمن تعداد زیادی شکست کوچک و بزرگ هم داشته‌اند و خواهند داشت.

  • سوم: آداب شکست خوردن

“آن‌چه من را از پا در نیاورد من را قوی‌تر می‌کند.” این جمله از زبان نیچه شاید گزاره درستی باشد. اما آیا هرکسی اجازه دارد این جمله را به زبان بیاورد؟ من این‌طوری فکر نمی‌کنم. بعضی‌ها اتفاقن بعد از شکست‌ها شکسته می‌شوند. بعضی‌ها زخم‌هایی به سینه دارند که گاهن تا سال‌ها نمی‌توانند آن را از سینه‌شان بیرون کنند. بعضی غم و اندوه‌ها ماندگار می‌شوند و تا مدت‌ها بهبود نمی‌یابند.

من فکر می‌کنم طی کردن مراحل زیر می‌تواند ما را کمک کند دردها را درمان کنیم و نگذاریم همیشگی شوند.

  1. سوگواری کنید.

بعد از شکست، سوگواری کنید. بسته به ابعاد مسأله ممکن است لازم باشد فشار کارهاتان را کم (و نه حذف) کنید. شاید لازم باشد گریه کنید و اجازه دهید دوستان نزدیک یا خانواده‌تان از مشکل شما مطلع شوند و توی تسکین دادن کنارتان باشند.

  1. با منطق مسأله را مرور کنید.

لحظه‌ای فرا می‌رسد که آدم دیگر دل‌ش نمی‌خواهد غم‌گین و ناراحت بماند. به محض این‌که این لحظه را شناسایی کردید، سعی کنید مسأله را منطقن بررسی کنید. با افراد دل‌سوز و با تجربه بنشینید و کل مسأله را بررسی کنید. سعی کنید توی این بررسی کردن‌ها با خودتان مهربان باشید. شروع کنید به پرسیدن سوال‌های این‌چنینی: “من چه اندازه توی این مشکل مقصر بودم؟ و چه حجمی از پارامترهای مسأله خارج از دست‌رس من بود؟”، “آیا می‌توانستم به نحوی عمل کنم که به نتیجه به‌تری می‌رسیدم و الآن حال و احوال به‌تری داشتم؟”، “از این مسأله چه درس‌هایی می‌توانم بگیرم؟” و شاید حتا بد نباشد که پاسخ‌ها‌تان به این سوالات را جایی یادداشت کنید.

  1. تکلیف خودتان را روشن کنید.

در این‌جا باید یک‌بار دیگر به مسأله اصلی برگردید. سعی کنید بررسی کنید که این مشکل حل شدنی هست یا نه. شاید دل‌تان بخواهد بروید یک‌بار دیگر با مدیرتان صحبت کنید که کارتان را به‌تان برگرداند. شاید دل‌تان بخواهد مطمئن شوید موقع پایان یک رابطه عاطفی، شریک عاطفی‌تان _شریک عاطفی خیلی ترکیب مهمی‌ست و باید حتمن به همین شکل به کار برده شود. خیلی مهم است که یاد بگیریم رابطه عاطفی از جنس شراکت است نه از جنس مذاکره فروش یا مناقصه یا هیچ فاکین شت دیگری_ حالات روحی پایداری داشته است یا نه. اما مرگ یک عزیز را هرگز نمی‌توانید برگردانید. آن‌چه در این‌ مرحله باید انجام دهید، مختومه کردن مسأله یا تلاش برای حل کردن‌ش است. مجبورید که تصمیم بگیرید. و باید آن چنان روی تصمیم‌تان مطمئن و مصر باشید که بعدها خودتان را بابت برگشتن به موضوع یا عبور از آن سرزنش نکنید.

  1. فرار نکنید اما بدوید.

زندگی ادامه دارد. همه ما شکست‌های بزرگ و کوچک زیادی توی زندگی‌مان داشته‌ایم. از شکست‌ها فرار نکنید. چون سرعت آن‌ها بیش‌تر است و بالأخره شما را گیر می‌اندازند. در عوض صبر کنید تا به شما برسند. باهاشان مصافحه کنید. کمی گپ بزنید و به‌شان اجازه دهید هر از چند گاهی حال شما را بگیرند. دست‌هاتان را که دادید و روبوسی‌هاتان را که کردید، برای اهداف دیگری تلاش کنید. امیدوارانه و مصمم‌تر از قبل چیزهایی را پیدا کنید که شما را سر شوق بیاورند و براشان بدوید.

3+