بر دوش بزرگان: نسیم طالب، میانستان، کرانستان و چند پیشنهاد برای تصمیم‌گیری

“اگر توانسته‌ام فاصله دورتری را ببینم به کمک نشستن بر شانه‌ی غول‌ها بوده است.” نیوتن این را می‌گوید؛ ما که دیگر جای خود داریم.

دل‌م خواست یک‌بار دیگر ناخنکی بزنم به افکار نسیم طالب اندیشه‌مند، معامله‌گر بازار بورس و فیلسوف معاصر. احتمالن بعد از این باز هم از سواری‌هام روی دوش غول‌هایی مثل طالب می‌نویسم.

قبلن توی چندین نوشته از “#تصمیم‌گیری” نوشته بودم. از آن‌جا که به‌ترین آن نوشته‌ها به احساسات خصوصی من آغشته بودند، مجبور شدم برشان دارم.

از قانون اعداد بزرگ نوشته بودم. از این‌که ما در طول روز تعداد بسیار بسیار زیادی نقطه تصمیم‌گیری را تجربه می‌کنیم. گفته می‌شود تعداد تصمیماتی که یک انسان بالغ در طول روز اتخاذ می‌کند چیزی حدود 35000 تاست. تحقیقاتی در دانشگاه کورنل تخمین زده‌اند که ماها به تنهایی در مورد تغذیه‌مان، حدود 226 مرتبه در روز تصمیم‌گیری می‌کنیم.

من در نامه اخیرم به فرزندم _که امیدوارم هرگز زاده نشود_ توضیح داده‌ام که میزان رندومنس توی زندگی ما تا چه حدی بالاست.

بخوانید: نامه اول به گندم

بسیاری فکر می‌کنند همین تصمیم ساده که من الآن غذا بخورم یا 10 دقیقه بعد، تنها یک شیفت 10 دقیقه‌ای در زندگی من ایجاد می‎‌کند. واقعیت اما این است که همین تصمیم ساده، دومینووار تمام ادامه زندگی من را عوض خواهد کرد. من را در موقعیت‌های جدیدی قرار می‌دهد و ژنتیک “گندم” را عوض می‌کند.

با این حال آن‌چیزی که به ما آرامش می‌دهد، همین قانون اعداد بزرگ است. همین قانون است که به ما اجازه می‌دهد در حضور بختانه‌گی وحشت‌ناک دنیا، برای زندگی‌مان طرح و برنامه بریزیم.

قبلن توی نوشته‌ی مفصلی توضیح داده‌ام که ریشه‌ی پیچیدگی در تصمیم‌گیری را می‌توان در دو عامل خلاصه کرد. تصمیم‌گیری سخت است چون اولن اطلاعات ما از محیط پیرامون‌مان محدود است. هزاران عاملی که ما ازشان خبر نداریم، می‌توانند مستقیمن روی تصمیم ما اثر بگذارند. این همان چیزی‌ست که بهش می‌گوییم بختانه‌گی یا رندومنس. دومن فارغ از ناآگاهی ما از عوامل محیطی، ما توی خود فرآیند تصمیم‌گیری هم ناشیانه عمل می‌کنیم. اخیرن پژوهش‌گران زیادی نشان داده‌اند که ما انسان‌ها، برعکس آن‌چه فکر می‌کنیم، چندان هم خردمند نیستیم و به صورت سیستماتیک توی تصمیم‌گیری‌هامان اشتباه می‌کنیم.

در مورد عامل دوم، یعنی نابلد بودن ما در تصمیم‌گیری، آموزش و تمرین و مطالعه می‌تواند راه‌گشا باشد. در مورد عامل اول هم جای نگرانی نیست. منی که در طول روز 100 بار از خودم می‌پرسم آیا الآن باید بروم سراغ پروژه‌ی درسی‌م، نباید نگران عوامل محیطی (مثل تلفنی که زنگ می‌خورد یا ایمیلی که می‌بینم و حواس من را از موضوع پرت می‌کند) باشم. من اگر مایندست‌م (mindset) این باشد که کارهام را به موقع انجام بدهم، نهایتن بر هر نوع رندومنسی غلبه می‌کنم. قانون اعداد بزرگ بختانه‌گی را محو می‌کند و به ما اجازه می‌دهد روی تصمیمات‌مان سوار شویم. (این‌ مفهوم دقیقی‌ست و اثبات ریاضی دارد.)

این‌ رژیم را می‌شناختم و بلد بودم باهاش کار کنم. قانون اعداد بزرگ را فهمیده بودم و فشار تصمیم‌گیری‌های ریز و کوچک از روی دوش‌م برداشته شده بود. آن‌چه که نمی‌دانستم و نسیم طالب به من نشان داد، رژیم دیگری بود. رژیمی که او به‌ش می‌گوید کرانستان. وقایع توی کرانستان تنک هستند. یعنی خیلی کم اتفاق می‌افتند. ویژگی دوم‌شان این است که اگر اتفاق بیفتند، اثرشان بسیار چشم‌گیر و مهم است. و سومین ویژگی این‌که قابل پیش‌بینی کردن نیستند. من البته قصد ندارم به تعریف دقیق کرانستان طالب وفادار بمانم. به طور خاص من به ویژگی سوم اهمیتی نمی‌دهم.

کرانستان در برابر میانستان تعریف می‌شود. میانستان همان رژیم اعداد بزرگ است که ازش حرف زدیم.اگر خوب نگاه کنیم در کنار موضوعاتی مثل این‌که “کی غذا بخورم؟”، “کی پروژه‌ام را شروع کنم؟”، “کی بخوابم؟”، “لامپ‌ها را روشن کنم یا نه؟” موضوعات دیگری هم هستند که خیلی دیر به دیر تکرار می‌شوند و نمی‌توانیم در برابرشان به قانون اعداد بزرگ پناه ببریم.

“برای ادامه تحصیل اپلای بکنم یا نه؟”، “فلان دختر/پسر را به صرف یک فنجان قهوه دعوت بکنم یا نه؟”، “فلان موقعیت شغلی را بپذیرم یا رد کنم؟”

از میان آن 35000 تصمیمی که هر روز می‌گیریم، شاید همه‌شان میانستانی باشند. شاید مثلن ماهی یک بار با یک تصمیم کرانستانی روبه‌رو شویم. تصمیماتی که ممکن است زندگی‌مان را زیر و رو کنند. تصمیماتی که حق نداریم شل و ول بگیریم‌شان. تصمیماتی که خاصیت تکرارشوندگی ندارند و ممکن است تا مدت‌ها این شانس را پیدا نکنیم تا مجددن در برابرشان قرار بگیریم. تصمیماتی که اگر توی اتخاذشان خطا کنیم، معلوم نیست طبیعت هرگز به ما فرصت جبران‌شان را بدهد.

دوست دارم این نوشته را با چند پیش‌نهاد کوتاه به پایان ببرم.

  • موقعیت‌های میانستانی را از کرانستانی‌ها تفکیک کنیم. برای موقعیت‌های پرتکرار (میانستانی) کافی‌ست قوانین کلی را تعیین کنیم و با این کار بار سنگینی را از ذهن خومان برداریم. برای مثال من همیشه پشت چراغ قرمز عابر پیاده می‌ایستم فارغ از هر پارامتر دیگری و همیشه از درب جنوبی سالن غذاخوری وارد می‌شوم چون معمولن آن سمت سالن خلوت‌تر است.
  • در مورد موقعیت‌های کرانستانی: باید بیش‌تر و بیش‌تر خودمان را در معرض‌شان قرار بدهیم و تا جای ممکن آن‌ها را به دایره میانستان بکشیم. این یعنی این‌که افراد بیش‌تری را به صرف قهوه دعوت کنیم؛ دعوت‌های بیش‌تری را بپذیریم و به جاهای بیش‌تری رزومه بفرستیم.
  • خیلی خوب و دقیق موقعیت‌های کرانستانی را بررسی کنیم و در کمال آرامش در موردشان تصمیم بگیریم. کتاب دنیل کانمن را بخوانیم و حواس‌مان را جمع کنیم تا اسیر خطاهای تصمیم‌گیری و مشورت‌های غلط نشویم.

پی‌نوشت: نوشتن این مطلب بیش‌تر از چیزی که ممکن است به نظر برسد از من انرژی گرفت. چند بار نوشتم و پاک کردم. شاید جمعن حدود 10 صفحه نوشته باشم و پاک کرده باشم. دوست دارم ازتان خواهش کنم دو تا کار را برای من انجام بدهید. اول این‌که اگر کتاب قوی سیاه نسیم طالب را نخوانده‌اید، کمی در موردش جست‌وجو کنید و به خواندن اصل حرف‌های طالب فکر کنید. با این‌کار، احساس عذاب وجدانی که در اثر انتقال ناقص حرف‌های او همین الآن روی سینه‌ام سنگینی می‌کند را برمی‌دارید.  و دوم این‌که این نوشته را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید.

پی‌نوشت2: مطالعه شبانه کتاب قوی سیاه بی‌اندازه برای من لذت‌بخش بود؛ رابطه من با این کتاب شاید چیزی از جنس معاشقه بود. اعتراف می‌کنم وقتی می‌خواندم که نسیم طالب برای توضیح مفهوم میانستان به نمودار گوسی و قانون اعداد بزرگ متوسل می‌شود، روی لبان‌م یک لب‌خنده کش‌دار نشسته بود که نمی‌توانستم پنهان‌ش کنم : ))

3+

چرا گاهی نسبت به عکس برداری و ثبت لحظه‌ها حریص می‌شویم؟

مدت کوتاهی‌ست که برای رفت و آمد به خانه پدری یک خط در میان هوایی سفر می‌کنم. برای این‌کار چند دلیل شخصی دارم. البته برنامه ندارم که زمینی سفر کردن را کنار بگذارم. هنوز هم لذت سرک کشیدن توی ماشین‌های کناری و فکر کردن به قصه‌ی آدم‌های توی این ماشین‌ها را به تماشای منظره‌ی خوف‌ناک قوطی کبریت‌های مرتب کنار هم چیده شده ترجیح می‌دهم.

این‌که سمندی را می‌بینم محتوی دو نوجوان شاداب، مرد جاافتاده‌ای که رانندگی می‌کند و زنی که قرآن می‌خواند حال‌م را خوب می‌کند. تماشای زانتیای خاکستری و زوج جوانی که گوشی‌شان را به پخش ماشین وصل کرده‌اند و بلند بلند حرف می‌زنند و جوانی از چشمان‌شان بیرون می‌پاشد، آرام‌م می‌کند. یا حتا فکر کردن به این‌که مرد تنها و خوش‌تیپ توی سانتافه دارد با چه کسی تلفنی حرف می‌زند، برای‌م لذت‌بخش است. به این‌ها فکر می‌کنم و آرام می‌گیرم. به هزاران ماشینی که توی مسیر می‌بینم و خیلی دیگر که من هرگز نمی‌بینم اما می‌دانم که همین الآن و توی همین جاده‌ها دارند بر پشت زمین جابه‌جا می‌شوند فکر می‌کنم و دل‌م سکنا می‌گیرد. با خودم فکر می‌کنم که همه این‌ها هم مثل من مبدأ و مقصدی دارند؛ کسی هست که آن سر این جاده منتظر رسیدن‌شان هست؛ مشکلات و سختی‌هایی دارند که فکرشان را آشفته می‌کند و کمدهای پر از لباسی که بعضی‌هاش را به بعضی دیگر ترجیح می‌دهند. به این چیزها فکر می‌کنم و بیش‌تر مطمئن می‌شوم که یک جزء دیفرانسیلی بیش نیستم. به جزء دیفرانسیلی بودن‌م فکر می‌کنم و آرام می‌گیرم. آرامشی که به‌م جسارت پریدن می‌دهد.

همه این‌ها را گفتم که در حاشیه برسانم که هواپیما سوار شدن در مقطع فعلی برای من یک‌جورهایی تنوع و کمی ول‌خرجی محسوب می‌شود. امروز یک مرتبه دیدم که مردی از ردیف جلو از جاش پا شد. خواستم که وقتی می‌نشیند، به‌ش بگویم که کمربندش از سه بند پشت شلوارش رد نشده و حواس‌ش باشد که موقع پیاده شدن درست‌ش کند. اما بعد دیدم که رفت با مردی که کنار شیشه و سمت مقابل راه‌رو نشسته بود صحبت کرد. آن مرد قبول کرد و این دو جای‌شان را عوض کردند تا مرد کمربند بیرون از بند موردنظر بتواند کنار شیشه بنشیند. کل مسیر را عکس و فیلم گرفت. سلفی می‌گرفت و از سر و ته هواپیما یادگاری بر می‌داشت.

حالا شاید با خودتان بگویید این دیگر خیلی آدم عجیبی بوده… ولی من او را خیلی هم غریب نیافتم. کافی‌ست کمی حافظه‌مان را واکاوی کنیم و دوستان و آشنایانی را به خاطر بیاوریم که یک سفر خارجی رفته یا نرفته، تعداد زیادی عکس با لباس‌های مختلف ورداشته‌اند و از این عکس‌ها به صورت مقطعی و چندتا در میان به عنوان عکس پروفایل‌شان استفاده می‌کنند.

داشتم فکر می‌کردم که یک آدم چه وقت از یک تجربه عکس بر می‌دارد؟ _دقت کنید که منظورم به آدم‌هایی‌ست که به لحاظ روانی سالم هستند. آن‌ها که از سر عادت همه‌جا عکس برمی‌دارند موضوع صحبت من نیستند._ به نظر من آدم وقتی از یک تجربه عکس برمی‌دارد که احساس کند در آینده هرگز فرصت لمس تجربه مشابهی را نخواهد داشت. به عبارت به‌تر، آدم‌ها از نقاط پیک زندگی‌شان عکس و خاطره برمی‌دارند. برای مثال دانشجویی که درس خواندن توی فلان دانش‌گاه را یک افتخار بزرگ می‌داند و می‌داند که بعد از این هرگز فرصت پیدا نمی‌کند که به لحاظ آکادمیک تا این درجه رشد کند، حریصانه توی نقطه نقطه دانش‌گاه عکس می‌گیرد. کسی که سوار شدن به هواپیما برای‌ش یک لذت تکرار ناشدنی‌ است، تا می‌تواند خاطره آن یک‌بار سواری را ثبت و ضبط می‌کند. و قص علی هذا.

همه‌ی آدم‌های خفنی که می‌شناسم به ثبت و انتشار افتخارت‌شان بی‌اعتنا هستند مگر این‌که بخواهند آن افتخارات را دستاویزی کنند برای قدم گذاشتن به سکوهای مرتفع‌تر. یک نفر که باور دارد به زودی 1000 امتیاز کسب می‌کند، هرگز امتیاز 900ش را جایی منتشر نمی‌کند.

در واقع به گمان من، این مدل ضبط کردن حریصانه لحظات و انتشار آن‌ها می‌تواند به مثابه یک تأیید ذهنی و ضمنی بر این نکته باشد که: “این، با کیفیت‌ترین تجربه من توی این زمینه (سفر تفریحی/دوستی با یک انسان با کیفیت/تحصیلات آکادمیک/شرکت در یک کنفرانس علمی/تفریح در یک پارک آبی یا شهربازی/ کار در یک شرکت معتبر و شناخته شده و …) بوده و خواهد بود.” در واقع ما وقتی به ثبت لحظه‌ها و نگه‌داری از آن‌ها روی می‌آوریم که دو شرط زیر در مورد آن‌ها صادق باشد:

  1. بدانیم که آن تجربه به زودی تمام می‌شود.
  2. بدانیم که در آینده (گاهی آینده نزدیک) بعید است که بتوانیم دوباره به یک چنین تجربه لذت‌بخش و درجه بالایی، دست‌رسی داشته باشیم.

ما دوربین‌های دقیق و با کیفیت بالا می‌خریم تا با وسواس لحظاتی که نسبت به خودمان حس خوبی داریم را فریز کنیم. و وقتی که حس می‌کنیم این لحظات در آینده تکرار ناشدنی هستند، توی فریز کردن این شات‌های لذت‌بخش و مست‌کننده حریصانه عمل می‌کنیم.

این حرف‌ها البته قصد ندارد عکس‌ برداشتن و ثبت لحظه‌ها را زیر سوال ببرد. چه این‌که خود من از طریق نوشتن گاه و بی‌گاه به این کار می‌پردازم (اگرچه به دلایل دیگر، هرگز ابزار عکس‌برداری با خودم حمل نمی‌کنم). تنها دوست داشتم انگیزه‌ی بخشی از این عکس‌برداری‌ها را شرح دهم. چرا؟ برای این‌که به خودمان بیاییم. برای این‌که وقتی داریم در چهل و هشت زاویه مختلف و با تک تک نقاط دانش‌کده عکس می‌گیریم، یادمان بیاید که این‌ رفتارمان نشان‌دهنده کدام احساس درونی است. احساس درونی از دست دادن یک تجربه تکرار ناشدنی. و این موقعیتی دردناک و رفتاری از روی ضعف و ناتوانی است. انسان قدرت‌مند چه‌طور با این تجربیات برخورد می‌کند؟ دومین پست این وبلاگ را بخوانید:

دفترچه یادبود کتاب‌خانه فرانک


پی‌نوشت 1: گفته بودم که در برابر هزینه بالاتر و همین‌طور از دست دادن لذت سفر زمینی، برای سفر هوایی چند دلیل شخصی دارم. یکی‌ش که می‌توانم با شما هم در میان بگذارم، همین است که فکر می‌کنم اگر با همین فرمان جلو برویم، تا حدود پانزده بیست سال دیگر هواپیمایی برای سفر داخلی توی ایران نخواهیم داشت. یاد حرفی از نسیم طالب افتادم. می‌گفت صنعت هوایی یک صنعت پادشکننده است چرا که هر سانحه هوایی، به افزایش ضریب اطمینان سفرهای بعدی می‌انجامد؛ هر وقت هواپیمایی سقوط می‌کند، شرکت‌ها از علت سقوط چیزهایی می‌آموزند و مرتبه بعدی احتمال سقوط به آن علت مشخص، کاهش می‌یابد. داشتم فکر می‌کردم که توی ایران برعکس است. هر وقت هواپیمایی سقوط می‌کند، باید متوجه شویم که کم کم دیگر دارد سن هواپیماها زیادی بالا می‌رود و باید در فاصله کم‌تری نسبت به قبل منتظر سقوط بعدی باشیم.

پی‌نوشت 2: من دو سه جای دیگر هم دارم که گاه و بی‌گاه توشان چیزهای کوتاهی می‌نویسم. این نوشته به طور خاص مناسب این وبلاگ نبود و باید توی آن فضاها نوشته می‌شد. اما خیلی وقت بود که این‌جا را آپدیت نکرده بودم و برای همین این حرف‌ها را این‌جا نوشتم. من را ببخشید اگر توی این فاصله نسبتن طولانی به این‌جا سر می‌زده‌اید و دل‌تان می‌خواسته چیزی بخوانید و من ناامیدتان کرده‌ام. توی سه چهار ماه پیش رو سرم شلوغ‌تر می‌شود. اما باید کمی صبر کنم تا ببینم این سر شلوغی باعث می‌شود کم‌تر به این‌جا برسم یا تأثیر عکس دارد و محض تنفس هم که شده، بیش‌تر می‌نویسم.

4+

درباره شکست خوردن: آمادگی‌های قبل از وقوع بحران

در مورد آسیب‌پذیری (پذیرش آسیب) قبلاً هم چیزهایی نوشته‌ام. آن نوشته بیش‌تر در مورد اتفاقات بعد از شکست و روند منطقی برگشتن به روال معمول است. این‌جا می‌خواهم در مورد آمادگی‌هایی صحبت کنم که لازم است قبل از فرارسیدن شکست‌ها و اتفاقات ناگوار کسب کنیم.

این نوشته را با مرور روایت آلن دوباتن از اندیشه‌های فیلسوف نامدار رواقی، سنکا شروع می‌کنم و با اشاره‌ای به ایده‌ی نابِ پادشکنندگی از نسیم نیکلاس طالب به پایان می‌رسانم.


  • درس‌هایی از سنکا

مردهای سال‌خورده را ببینید. آن‌ها که گیج‌گاه‌شان سفید شده و زمانه روی پیشانی‌شان قصه‌ها نوشته. آن‌هایی که صدایی آرام، چشمانی پژمرده و لبانی خندان دارند. توی مرگ نزدیکان‌شان آن‌ها را ببینید که چه‌طور چشم‌هاشان نم‌ناک می‌شود ولی هق هق نمی‌زنند و گریه نمی‌کنند. به ایشان نگاه کنید وقتی که خبری خوش‌حال کننده دریافت می‌کنند. متین و آرام‌ند و چیزی آن‌ها را به هیجان نمی‌آورد. دست زمانه پخته‌شان کرده. آن‌قدر مرگ دیده‌اند که حالا از مرگ هیچ‌کس شوکه نمی‌شوند. نگاه‌شان را نگاه کنید وقتی به صفحه روزنامه چشم دوخته‌اند. گرانی و ارزانی و اوج گرفتن و انحطاط سیاست‌مدارها را دیده‌اند و دیگر اخبار براشان جذاب نیست.

توصیه سنکا برای مقابله با شوک‌های روزگار همین است که در برابرشان شوکه نشویم. همین که از قبل احتمال هیچ رویداد ناگواری را صفر در نظر نگیریم. آماده کنیم خودمان را. لااقل به‌ش فکر کرده باشیم. به مرگ عزیزان. به از دست دادن روابط. به جنگ. به باخت‌ها و شکست‌هایی که برای ما کمین کرده‌اند فکر کنیم و بدانیم که چه بخواهیم و چه نخواهیم هر روز و هر سال طعم گس چندتاشان را خواهیم چشید. نگذاریم از پیش چشم‌مان پنهان شوند.

این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که ما عمومن بعد از اتفاقات ناگوار شوکه می‌شویم. این شوکه شدن گاهی باعث می‌شود درک‌مان از ابعاد مسأله را از دست بدهیم و دچار افسردگی‌های طولانی مدت شویم. به جز این، احساسات شدیدی که بعد از اتفاقات ناگوار و خسران‌ها به ما هجوم می‌آورند، غالباً توانایی کنترل خسارت را از ما می‌گیرند. به هم ریخته و آشوب می‌شویم و افسار زندگی‌مان را از دست می‌دهیم و ناخواسته و با دست خودمان ابعاد فاجعه را به سایر نقاط زندگی‌مان گسترش می‌دهیم.

چه خوب می‌شود اگر از قبل دستورالعملی برای کنترل و مدیریت بحران‌هایی که هنوز فرا نرسیده‌اند، داشته باشیم. اگر از قبل احتمال شکست‌ها را دیده باشیم، می‌توانیم براشان برنامه بریزیم. این کار را باید در موقعیتی که آرام هستیم انجام دهیم نه آن روزی که به‌ هم ریخته و آشفته می‌شویم.

ما هرگز پیش از رسیدن بلایا منتظر آن‌ها نیستیم. چه بسیار تشیع جنازه‌هایی که از جلوی خانه‌های ما می‌گذرند، ولی ما هرگز به مرگ نمی‌اندیشیم. چه بسیار مرگ‌هایی که نا به‌ هنگام هستند، ولی ما برای کودکان خود نقشه‌هایی در سر می‌پرورانیم.

هرگز برای امشب به شما وعده‌ای نداده‌اند. _نه؛ مهلت بسیار زیادی دادم_ حتا برای این ساعت هیچ وعده‌ای نداده‌اند.

  • یک دسته‌بندی مهم از نسیم طالب

کتابِ یکی مانده به آخر نسیم طالب _که به نظر می‌رسد یکی از درخشان‌ترین ذهن‌های عصر ماست_ یک‌سر به موضوعِ جدیدی به نام antifragility یا پادشکنندگی اختصاص دارد. هنوز نتوانسته‌ام کتاب antifragile او را بخوانم. اما این ایده چنان قوی بود که از روزی که آن را شنیده‌ام نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. برای همین دوست دارم برای بحث‌های بیش‌تر حول این موضوع، اجالتن ناخنکی به‌ش بزنم.

بخش دوم این نوشته را با مثالی از خود نسیم طالب ادامه می‌دهم.

یک توریست را در نظر بگیرید که برای بازدید از موزه‌ها و مکان‌های دیدنی یک شهر توریستی برنامه‌ریزی دقیقی دارد؛ طوری که در طول روز حتا 10 دقیقه هم بی‌کار نمی‌شود. این شکل از برنامه‌ریزی در برابر حوادث پیش‌بینی نشده شکننده است. برای مثال کافی‌ست او از اتوبوس جا بماند و کل برنامه ادامه روزش به هم بریزد.

حالا فرض کنید که او کمی هوش‌مندانه‌تر عمل کند و توی برنامه‌ریزی‌ش این حوادث غیرمترقبه را پیش‌بینی کند. مثلن بازه‌های زمانی مشخصی را برای عقب‌افتادگی‌های احتمالی از برنامه در نظر بگیرد. یا مثلن آدرس دقیق تمام مقصدهای طول روزش را هم‌راه خودش داشته باشد تا اگر از سرویس اتوبوس جا ماند بتواند با تاکسی خودش را به محل مورد نظر برساند. به میزانی که او در پیش‌بینی کردن اتفاقات غیرمترقبه خوب عمل کند و همه‌ی احتمالات را در نظر بگیرد، برنامه‌ریزی او مقاوم‌تر می‌شود.

حالا توریستی را در نظر بگیرید که دنبال ماجراجویی‌ست. او برنامه‌ریزی دقیقی ندارد. و آماده است تا بر اساس اتفاقاتی که پیش می‌آیند توی برنامه خودش تغییراتی دهد. برای مثال ممکن است حین بازدید از یک مکان تاریخی با بانوی برازنده‌ای آشنا شود و تصمیم بگیرد که عصرش را توی کافه و با این خانم بگذراند. او پادشکننده است.

پادشکنندگی استراتژی‌ای‌ست که دنبال کنندگان آن نه تنها در برابر حوادث مقاوم هستند، بلکه فراتر از آن حوادث و اتفاقات و آشوب‌ها و به هم ریخته‌گی‌ها را به فرصت تبدیل می‌کنند.

توی اقتصاد ایران برای مثال، آن‌ها که سرمایه ریالی دارند و بیش‌تر از آن‌ها، آن بخش از مردم که سعی می‌کنند به خرید و فروش دلار بپردازند، شکننده هستند. آن‌ها که سرمایه دلاری دارند مقاوم‌ند. و صراف‌ها پادشکننده هستند (به دلیل کارمزدی که می‌گیرند، نوسانات دلار در هر جهتی که باشد برای آن‌ها سودآور است. اتفاقن هرچه نوسان بیش‌تر باشد، این سود بیش‌تر هم هست). بگذریم.

من با این ایده پادشکنندگی کارها دارم. در آینده باز هم به‌ش برخواهم گشت و در موردش صحبت می‌کنم. اما در این‌جا و برای جمع‌بندی این نوشته می‌خواهم خودم و شما را دعوت کنم به دو چیز:

نخست، بپذیریم که شکست‌ها در کمین ما هستند. ممکن است بتوانیم از بعضی‌هاشان جان سالم به در ببریم ولی عقل حکم می‌کند که احتمال وقوعشان را ببینیم و به استراتژی‌های خروج از بحران‌های احتمالی فکر کنیم.

دوم، به دسته‌بندی‌ای که طالب ارائه می‌دهد بیش‌تر فکر کنیم. توی زندگی شخصی‌مان، کجاها شکننده‌ایم؟ برای مقاوم شدن چه کارهایی از دست‌مان بر می‌آید و آیا هیچ راه‌کاری داریم که بازی را عوض کنیم؛ این‌که نوسانات و اتفاقات و آشوب‌ها برامان تبدیل به فرصت شوند؟

3+