به طره _نامه بیست‌ودوم

الآن تلگرامو باز کردم. برای پیدا کردن اسمت مجبور شدم اسکرول داون کنم. داری همینجور میری پایین و پایین تر. گم میشی به زودی. گم میشم به زودی. مشخص شد که مسیر زندگی تو هم عین بقیه شون صرفن یه تلاقی موقتی داشته با مسیر زندگی من.

مطمئن نبودی. دوستم داشتی. دوستت داشتم. اشتباه کردی. و باید تاوونشو هر دوی ما پس بدیم. اما تو حقته که بیشتر ناراحت باشی. و من با اون دو تا سوالی که ازت پرسیدم حقتو گذاشتم کف دستت. چی میخوای بگی پیش وجدان خودت؟ پیش روح صیقلیت؟ لعنت بهت. من عمیقن نگرانتم از دیروز. یه نگرانی نه از جنس دلسوزی یا دلرحمی. یه نگرانی درونی و عمیق عین نگرانی مادر برای بچه ش. یا نگرانی بچه برای مادرش.

پریشب کلی سعی کردم دختری رو تصور کنم که باهاش ازدواج کردم و زندگی میکنم و اونقدر دوستش دارم که وقتی به گذشته به همین روزا فکر میکنم لبخند رضایت روی لبم میشینه که خوب شد که نشد. و نتونستم. نتونستم تصورش کنم. البته میدونم که این یه موضوع احساسیه و رایجه و نباید از ذهن خودم انتظار داشته باشم بعد از 24 ساعت از تو عبور کنه. میدونم که با زمان هضم میشه همه چی. ولی، خیلی خری : ))

چه طور میتونیم؟ همه ی ما؛ همه ی ما آدما چه طور میتونیم توی این دریای متلاطم و مواج شنا کنیم؟ چه طور میتونیم این سلسله احتمالات متوالی رو تاب بیاریم؟ این سلسله احتمالات متوالی. وای سرم داره سوت میکشه. سرم داره سوت میکشه. برای داداش ف یه اتفاقی افتاد و ف تحلیلش این بود که بخش عمده این اتفاق ناشی از تنهایی داداشش بوده. و چون خیلی به من محبت داره یه شب بهم گیر داد که باید با یکی آشنات کنم. اصلن آماده نبودم. توی اون فضاها نبودم کلن. ولی قبول کردم. رفتم دیدمش. و چه دختر خوبی بود. اما مدل من نبود. روحیاتش به سلیقه من نمیخورد. ولی توی همون مدت کوتاهی که میدیدمش خیلی زیاد چیز یاد گرفتم. خیلی زیاد. تو همون مدت به این نتیجه رسیدم که میتونم با کسی که دوسش دارم یه رابطه عاطفی رو شروع کنم. م ترس منو از ازدواج و فشار ذهنی و مالیش ریخت. و من بعد از کلی کلنجار رفتن و سبک و سنگین کردن با خودم بهت گفتم. و تو حتا روحتم خبر نداره که من چه چالش هایی داشتم با خودم قبل از اینکه بهت بگم. همه چیز همه ی این توالی ها درست به همین ترتیب لازم بود که من بتونم بهت بگم. و چه توالی عجیب و غیر منتظره ای سمت تو اتفاق افتاد که پاشدی اومدی همو ببینیم. این زنجیره اتفاقات متوالی. چه طوری میتونیم توی این دنیا زندگی کنیم آخه؟ گفتی بیا فرض کنیم که اصلن اتفاقی نیفتاده. چه طور میتونیم این فرض رو بکنیم؟ میتونیم ها. دیر یا زود برای هر دوی ما این اتفاق میفته و ما عبور میکنیم از این 4 ماه. ولی چه طور؟ آخه بشر … بشر چه طوری میتونه این کارو بکنه؟ چه طوری توی این دنیا زندگی میکنیم؟ شاید 4 تا توالی دیگه لازم بود که من و تو کل بقیه زندگیمونو با هم بگذرونیم. که بچه هامونو با هم بزرگ کنیم. چه طور؟ چه طور این توانایی رو داریم که عبور کنیم آخه؟

باید تبریک گفت به انسان. نه تبریک نه. اتفاقن باید تسلیت گفت به یک معنا. درستش اینه: باید ستایش کرد نوع بشر رو. که سرشو میندازه پایین، صب از خونه میزنه بیرون و با یه اعتماد به نفس عجیبی کارهاشو میکنه غافل از این که هر لحظه هر اتفاق کوچیکی میتونه کل ادامه زندگیشو تغییر بده. کیه که تردید داشته باشه خوندن یا نخوندن همین متن روی توالی اتفاقاتی که از همین یک لحظه بعد شروع میشن تاثیر داره؟ البته زندگی خیلی زیباس. در عین این که به شدت لرزان و سست و احتمالاتی و غیر قابل پیش بینی به نظر میرسه و هست، به میزان خیلی زیادی هم مشخص و معین و پیش بینی پذیره. قانون اعداد بزرگ رو یادته؟ : )) قانون اعداد بزرگ بهمون میگه که توی این دریای وسیع احتمالات متوالی، چه طور میشه با دقت بالایی صعود یا انحطاط یک ملت رو پیش بینی کرد. همین قانون بهمون نشون میده که چه طور میشه از 20 سالگیه یک آدم فهمید که این بشر 40 سال بعد کجا وایساده. همه ش از مایندست میاد. از نحوه تصمیم گیری. آدما در طول روز با تعداد خیلی خیلی زیادی نقطه تصمیم گیری مواجه میشن. اهمیت این تصمیم ها البته به یک اندازه نیست ولی همه شون مهمن. همه شون. همین که من الان نشستم و دارم این مزخرفات رو مینویسم. همین که تصمیم بگیرم بذارمش روی وبلاگم یا نه. همینا … همین که الان برم فودکورت چیزی بخورم یا از بیرون سفارش بدم، همینا… همینا خودشون کلی تصمیمن. درسته که تک تکشون ممکنه 10، 20، یا 180 درجه بقیه زندگی من رو تحت تأثیر قرار بدن. ولی اون پترن کلی ای که من ازش پیروی میکنم توی تصمیم گیری هام، اون نهایتن خودشو توی قالب همه ی این تصمیم های کوچیک نشون میده و من رو به اون نقطه ای که خودش میخواد میرسونه. سوار میشه به تمام این احتمالات متوالی _که خیلی هاش هم دست خودمون نیست و از بیرون بهمون اجبار میشه_ و مسیر خودش رو فورس میکنه روی این شلم شوربا.

باید روی تصمیم گیری هامون کار کنیم. اگه روی یک چیز باید کار کنیم، اون تصمیم گیریه. باید کتاب بخونیم. باید مایندستمون رو تقویت کنیم. آدمی که همیشه تصمیم های خوبی میگیره در نهایت به هر حجمی از احتمالات متوالی غلبه میکنه و میرسه به اونجایی که میخواد.

به احساساتم اجازه میدم دو سه روز دیگه هم نفس بکشه. ولی بعد از اون هرگز دوباره این اجازه رو بهش نمیدم که به این موضوع فکر کنه. با سواد الآنم این بهترین تصمیمه.


پی‌نوشت1: من دارم اون سوگواری‌ای که حق این رابطه بود رو به جا میارم. تو هم داری این کار رو میکنی نه؟ بکن این کار رو لطفن. که اگه نکنی روحم به درد میاد.

پی‌نوشت2: از این به بعد اینجا یا هیچ جای دیگه ای راجع به تو نمینویسم.

پی‌نوشت 2.5: این مطلب موقتیه. و به زودی برش میدارم.

پی‌نوشت3: مدتی بود که با این که خیلی دوس داشتم منتها نمیتونستم اینجا رو آپدیت کنم. یه پیش نویس هایی نوشتم راجع به نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی در زندگی امروز ما با اشاره‌ای به حادثه سوختن سانچی. برام دعا کنید به خستگی دستام غلبه کنم و توی یک هفته آینده بتونم بذارمش اینجا.

پی‌نوشت4: من هم‌چنان صفحه پیشنهادات رو آپدیت می‌کنم. اگرچه با فرکانسی کمتر از اون چیزی که قول داده بودم، ولی آپدیت می‌کنم خلاصه.

1+

زلزله کرمانشاه؛ تسلیت و تشکر

زلزله کرمانشاه

جامی است که عقل آفرین میزندش      صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف        می‌سازد و باز بر زمین میزندش

عرض تسلیت به هم‌وطنان عزیزمان در کرمانشاه. و تشکر از هم‌شهری‌های خوب‌مان بابت انرژی‌ و انگیزه‌ای که از دیدن انسان‌دوستی‌شان به دست می‌آوریم.

2+

به احترام انسان‌های پیاده

به شین پیغام می‌دهم تا در مورد میم ازش مشورت بگیرم. یک روز بعد عذرخواهی می‌کند که به اینترنت دست‌رسی نداشته و برای همین نتوانسته جواب بدهد. می‌گوید تا آخر هفته پیش بچه‌هاش باید بماند و یکی دو روز آینده را هم اینترنت درست و حسابی ندارد.

شین بیست سال دارد شاید. او مادر بچه‌های زیادی‌ست ولی. خدا او را از کوچه‌های تنگ این شهر نگیرد. همین‌طور آقای دکتر جوان و دوست‌ش مه‌تاب را. شین یکی از تجربه‌های‌ش را این‌طوری تعریف می‌کند:

صبح که مهتاب زنگ زد داروخونه بودم و قرار شد ساعت ده سه نفری بریم. هرچقدر که از مرکز شهر دورتر میشدیم خونه ها کوچیکتر و کوتاه تر میشد.کفشایی که به دمپایی تبدیل میشد و دمپایی هایی که به پاهای برهنه. وقتی رسیدیم و ماشینو پارک کردیم بچه هایی که هجوم آورده بودن و خیره شده بودن به ماشین،یکی به چرخش،یکی به اینه هاش،یکی به چراغا… تقریبا 500 متر باید پیاده میرفتیم و کوچه ها به حدی تنگ بودن که امکان عبور ماشین نبود.بوهای تعفن امیزی که میومد و بعدا فهمیدم خانواده هایی هستن که از شدت گرسنگی حتی پوست مرغ رو میپزن.

وقتی رسیدیم در خونشون؛در که چی بگم ی در حلبی که به گوشه دیوار تکیه داده بودن فقط.ولی بازم در زدیم و ی دختر 19 ساله درو داد کنار و بهمون خیره شد.چشماش… دوتا اتاق بود که یکی از اتاقا سقفش اوار شده بود و کلش سنگ و خاک بود و ی اتاق کوچیک که ی دست رخت خواب و ی پیکنیک گوشه اتاق بود.ی دختر 19 ساله و دو تا دختر 13 و 6 ساله و ی بچه ای که قرار بود تا چند ماه دیگه به دنیا بیاد.ی پدر و مادر معتادو 3 تا بچه.تو خونه ای که فقط ی اتاق بود و کشیدن مواد و رابطه ی جنسی والدین هم حتی تو همون ی اتاق بود جلوی چشمای همون بچه ها.دختر سومشون به خاطر اعتیاد مادرش و عدم سم زدایی اعتیاد داشت و مادرش برای اینکه گریه و بهونه گیریشو ساکت کنه مواد میداد. دختر 19 ساله ای که پدرش به معتادای دیگ ساعتی اجارش میده.و فقط مونده بودیم تاحالا به چندتا بیماری مقاربتی الوده شده.

به خیلی چیزا فکر میکنم.به چشمای اون دختر. به دختر کوچولویی که هی رو ناخونام دست میکشید و میگفت چه قشنگن و قول دادم دفعه ی بعد ناخوناشو لاک بزنم.به اون بچه ای که قرار بیاد…
به حرف اون دندانپزشکی که گفت حاضر نیستم دستمو بکنم تو دهن بچه ای که معلوم نیست چه کثافت ومریضی دار

میرزا حمید می‌نویسد:

گفتم: بعد از عمری پیاده‌روی، امیدی هست انسان به پرواز برسد؟

پدر علم پیاده‌ روی پاسخ داد:

آنکه عمری پرواز کرده باید امیدوار باشد روزی به پیاده‌ روی برسد.

میرزا یک عارف است. عارفی که نقاشی می‌کشد با رنگ اخرا، رنگ خون. خدا او را از دیوارهای شهر ما نگیرد. این طرح‌ها را او کشیده:

◉«انسان‌هایی را دیدم که پرندگان٬ محو تماشای پروازشان بودند»
◉ من فکر می‌کنم انسان با آرزوی پرواز خلق شد. پرواز نه به معنای حرکت در آسمان به هر روشی. مثلا هواپیما آن آرزو را برآورده نکرد. فقط به انسان فهماند این پرواز همان نبود که آرزویش را داشتی. انسان دوست دارد بدون چیزی بیرون از خودش پرواز کند. دوست دارد با خودش پرواز کند. پرواز با تمام معانی همراهش، آزادی، رهایی، سبکبالی، شادی، بالاروندگی، نجات، عشق.
◉ من فکر می‌کنم انسان با آرزوی پرواز خلق شد. پرواز نه به معنای حرکت در آسمان به هر روشی. مثلا هواپیما آن آرزو را برآورده نکرد. فقط به انسان فهماند این پرواز همان نبود که آرزویش را داشتی. انسان دوست دارد بدون چیزی بیرون از خودش پرواز کند. دوست دارد با خودش پرواز کند. پرواز با تمام معانی همراهش، آزادی، رهایی، سبکبالی، شادی، بالاروندگی، نجات، عشق. پدر علم پیاده‌ روی گفت: نزدیک ترین فعل به آن آرزوی پرواز همین پیاده‌ روی است.
◉آن‌ها با دست‌های‌شان خورشید را صدا می‌زدند.

البته شین و میرزا تنها نیستند. عمو علی هست؛ جبار هست؛ هیدن هست (+)؛ سارا و ستاره و رضا هستند (+پنام هست؛ و هزاران روح پاک دیگری که من نمی‌شناسم‌شان، همه هستند و بسته به دغدغه‌هاشان توی انجمن‌ها و گروه‌های متنوعی دارند عاشقانه فعالیت می‌کنند. نتیجه‌ی فعالیت آن‌ها باشد شاید همین‌که هنوز بوی تعفن این شهر همه‌ی ما را خفه نکرده.

میان سم‌پراکنی رسانه‌های داخلی و خارجی و اخباری که هر روز از بی‌لیاقتی‌های سیاست‌مداران می‌شنویم، این‌که بتوانیم سرمان را بچرخانیم و عارف‌های اطرافمان را ببینیم، شاید یک ضرورت باشد. حتا اگر آن‌قدر زلال نیستیم که به دل کوچه‌های تنگ بزنیم، شاید دل‌مان بخواهد از کارهای کوچک عملی شروع کنیم.

می‌فرمایند:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازيم و بنیادش براندازیم

پی‌نوشت نامربوط: توی این دنیا، یا باید کور باشی یا بمیری و یا این‌که عارف باشی. من عارف بودن را انتخاب می‌کنم. شما چه‌طور؟

8+