سارا ، دختر نارنجی

دوست‌های سارا،

دل‌م خواست کمی باهاتان حرف بزنم. یک سال از پرواز آن پرنده می‌گذرد. پرنده‌ای که من می‌دانم و شما هم می‌دانید که توی این قفس آرام نداشت. من می‌دانم و شما هم می‌دانید که رفتن‌ش آزادی‌ش بود؛ خواه به جهان واپسین مؤمن باشید یا نه.

دیدید که مرگ چه‌قدر نزدیک است؟ من می‌گویم باید پرنده بود. که وقتی مردیم بگویند از قفس رها شد. که نگویند بی‌چاره چه چیزهایی پشت سرش جا گذاشت. چیزی نباید پشت سرمان جا بگذاریم بچه‌ها. چه خوب گفت کوین کروز که: “زندگی درباره جمع کردن و داشتن نیست؛ درباره بخشیدن و ماندن است”. این درسی‌ست که می‌توانیم از زندگی کوتاه ولی جدی سارا بگیریم.

سارا و پارسا و مادرم، مینا، مسیری را رفتند که خیلی زود من و شما هم باید برویم. تنها کافی‌ست دور و ورتان را نگاه کنید بچه‌ها. تنها به این فکر کنید که هیچ‌کدام از این 8 میلیارد نفر، 150 سال پیش نبوده‌اند. که من و شما هم دیری نخواهیم پایید. مرگ واقعن نزدیک است. به این فکر کنید که می‌خواهید چه‌طور زندگی کنید؟ من می‌گویم باید توی چشم‌های مرگ زل بزنیم بچه‌ها. باید دو دست‌ش را بگیریم و باهاش تانگو برقصیم. این تنها راه زندگی کردن است.

می‌دانم این یک سال کذایی به‌تان سخت گذشته. می‌دانم روزها و شب‌های زیادی مات شده‌اید؛ مبهوت مانده‌اید؛ به فکر فرو رفته‌اید و ساعت‌ها توی خلوت خودتان گریسته‌اید. می‌دانم که بالش‌های خیس و دفترچه‌های خاطرات و گوشی‌های تلفن پناه روح‌های رقیق‌تان بوده. می‌دانم که شب‌های زیادی تصور کردن رفیق‌تان روی صندلی آن اتوبوس و مرور خاطرات شیرین‌تان و قهقه‌های فراموش نشدنی‌ش خواب را از چشمان‌تان ربوده.

خوب می‌دانیم که باید قوی باشیم. که لااقل به احترام سارا که همیشه به‌مان درس قوی بودن می‌داد باید قوی باشیم. که لااقل روی‌مان بشود پیش خودمان بگوییم این یک چیز را از تو یاد گرفتیم دختر نارنجی.

تسلیت شنیدن‌ها برای من بی معنی‌ است. حرف زدن با آدم‌ها و درد دل گفتن‌ها هم. پیراهن مشکی و مراسم ختم و شام و نهار را هم نمی‌فهمم. حتا باور ندارم به این‌که سر مزارشان بروم. شما اگر سارا را از دست دادید، من مینا و پارسا را هم از دست دادم. شما اگر دوست صمیمی‌تان را از دست دادید، من کل انگیزه زندگی‌م را از دست دادم. منتها حتا برای مراسم سالگردشان برنگشتم. امروز که 20م تیر است هم با دیروز برای من فرقی ندارد. با فردا هم. مثل دیروز سر کارم آمدم. و فردا هم خواهم آمد. البته که داروی ضد افسردگی میخورم و چشمانم از زندگی تهی شده‌اند. البته که شب‌ها خواب نمی‌روم. که هر وقت خواب می‎‌روم خواب‌شان را می‌بینم. که گاهی از درد به خودم می‌پیچم و ضجه می‌زنم. که روزه می‌گیرم، قرآن می‌خوانم و به مولانا چنگ می‌اندازم. ولی با ادا در آوردن مخالف‌م بچه‌ها. محکم باشید. سارا را توی دل‌تان زنده نگه دارید و روزی که کسی شدید بیایید و به خیریه‌ای که مدت‌ها پیش راه انداخته بود _و ما داریم گسترش‌ش می‌دهیم_ کمک کنید (وبسایت کانال تلگرام). زندگی را خیلی جدی نگیرید و فکر نکنید که سارا جایی رفته که ما هرگز دست‌مان به‌ش نمی‌رسد. هرگز هرگز را باور نکنید.

11+

درباره اهمیت شوخ طبعی

شوخ طبعی یکی از آن مهارت‌هایی‌ست که عمومن نادیده گرفته می‌شود. یکی از همان مهارت‌های نامرئی. افراد معمولن اهمیت این مهارت را مثل سایر مهارت‌های نامرئی دیگر دست کم می‌گیرند. حتا اگر چنین نکنند و به اهمیت‌ش پی ببرند، به چشم مهارتی یادگرفتنی به‌ش نگاه نمی‌کنند و فکر می‌کنند شوخ طبعی چیزی ذاتی و سرشتی‌ست و هر کسی نمی‌تواند از آن بهره ببرد.

برای مطالعه سایر نوشته‌های مرتبط با مهارت‌های نامرئی این‌جا کلیک کنید

 من در این‌جا فقط می‌خواهم توجه خودم و شما را به اهمیت این موضوع جلب کنم و در مورد نحوه یادگیری این مهارت تنها به‌تان اطمینان بدهم که یادگرفتنی‌ست و یادگرفتن‌ش را به خودم و به خودتان وابگذارم.

به نظرم اتفاقی نیست که مدیران ارشد عمومن قوه‌ی طنزپردازی خوبی دارند (طبق تجربه شخصی من). توی این مدت کوتاهی که گه گاه من را به جلسه‌های مدیریتی راه می‌دهند (صرفن جهت نشان دادن تعداد افراد تیم) بارها دیده‌ام که چه‌طور شوخی‌های به موقع مسیر بحث و فضای جلسه را عوض می‌کنند. در یکی از همین جلسه‌ها نماینده کارفرما داشت به ما فشار می‌آورد که یک تکلیف خیلی سنگین را هم لا به لای کارهامان بگنجانیم. این تکلیف چنان مفصل بود که شاید پنجاه درصد وظایف ما را سنگین‌تر می‌کرد و فشار غیر قابل تحملی به گروه وارد می‌آورد. من و دو سه نفر دیگر از همکاران‌م داشتیم توی سر خودمان می‌زدیم که این کار شدنی نیست و از پس‌ش بر نمی‌آییم و آن‌قدرها اهمیت ندارد که بخواهیم روش انرژی بگذاریم. و طرف مقابل که فرد خبره و کارآزموده‌ای بود و گیج‌گاه‌ش را توی همین دست جلسات سفید کرده بود، نمی‌پذیرفت که نمی‌پذیرفت.

کم کم داشتیم تسلیم می‌شدیم که یکی از مدیران سمت ما صداش را برد بالا. گفت: “نمی‌شه افشار جان… نمی‌شه… می‌فهمی وقتی می‌گن نمی‌شه یعنی چی؟ یعنی نمی‌شه… بفهم اینو، بفهههههم…” صدای خنده بود که اتاق را پر کرد. خیلی ساده. خیلی خیلی ساده بحث عوض شد. این شوخی به موقع با یک مرد مسن، شاید چند صد نفر ساعت (چند ده میلیون تومان) صرفه‌جویی به بار آورد.

شوخ طبعی همین‌طور در موقعیت‌های دیگری هم کاربرد دارد. در گفت‌وگوهای دوستانه یا مهمانی‌های خانوادگی افراد شوخ طبع محوریت نشست را به دست می‌گیرند. آن‌ها می‌توانند کمک کنند فرآیند صمیمی شدن افراد غریبه از چندین ساعت به چندین دقیقه تقلیل یابد. همین‌طور می‌توانند جهت گفت‌وگوها را تغییر دهند و حرف‌های جدی یا انتقادی را قابل هضم‌تر کنند. علاوه بر این‌ها به دلیل گرم و سرگرم کننده بودن‌شان بیش‌تر به مهمانی‌ها و جلسات مختلف دعوت می‌شوند و این خود می‌تواند مهم و فرصت آفرین باشد.

در کنار همه این‌ها شوخ طبعی می‌تواند به عنوان یک ابزار دفاعی در برابر تراژدی‌های روزمره هم به کار گرفته شود. آدم‌ها هر جا دچار احساس شرمندگی و ضعف می‌شوند به شوخی پناه می‌برند. توی این موقعیت‌ها شوخ طبعی حکم شیرین‌کننده را دارد. برای همین است که بسیاری از جوک‌ها و فیلم‌های کمدی و شوخی‌های روزمره به مسائل جنسی مربوط می‌شوند؛ برای همین که ما را کمک می‌کنند تا در مورد چیزهایی که در حالت عادی نمی‌توانیم ازشان صحبت کنیم، در پوشش طنز و شوخی صحبت کنیم. یادم هست که سال‌ها پیش یکی از دوستان عزیزم من را به یک مهمانی دعوت کرد. مهمانی توی انجمن دفاع از کودکان کار و خیابان برگزار می‌شد._و شرکت در آن مهمانی برای من چه تجربه شیرینی بود_ تولد یکی از هم‌راهان ما بود و او تصمیم گرفته بود به جای تولدهای عمومن لوس و تشریفاتی توی کافه‌ها، پولی بگذارد و کودکان کار (آن کوچولوهای بی‌گناه عزیزتر از جان‌م) را یک غذای مختصری بدهد. موقع نهار که شد، دیدیم که زنان زیادی آمدند توی صف. آمدند توی صف ایستادند برای دریافت سالاد الویه مانی نو. آن‌قدرها هم سر و ظاهرشان بد نبودها. _به الویه مانی نو هم توهین نمی‌کنم خدایی ناکرده. ما خودمان چهار سال همین آشغال را می‌خوردیم._ ولی زن بودند بچه‌ها. زن‌های چهل ساله بودند و خانه و خانواده داشتند. غصه می‌دانید چیست دیگر. باید آن‌جا می‌بودید و یک بار دیگر این کلمه براتان تعریف می‌شد. با شوخی، با شوخی برای خودشان هضم‌ش می‌کردند. می‌خندیدند و شوخی می‌کردند و منتظر بودند تا صف جلو برود.

نهایتن دل‌م می‌خواهد به اهمیت شوخ طبعی در دوره‌های پر فشار و طاقت‌فرسای زندگی اشاره کنم. یادم نیست که از ناپلئون بناپارت یا کس دیگری خوانده بودم که کار سیاست را جز با شوخی نمی‌توان سر کرد. درست گفته به نظرم. کمر آدم می‌شکند زیر آن همه فشار. شوخی امکان نفس کشیدن را به آدم می‌دهد؛ به افراد می‌فهماند که می‌توان زیر سنگین‌ترین فشارها هم خندید.

فکر کنم آخرهاش زیادی تلخ شد. اشکالی ندارد. امیدوارم این سه چهره شادان کمی حال‌تان را خوب کند.

در کنار مجید و نیمای عزیز :-“

پی‎‌نوشت: این مطلب یک‌جورهایی در ارتباط با نوشته “چهار قبیله” است. کمی بعد به این موضوع بر می‌گردم و آن موقع ارتباط این دو نوشته براتان شفاف‌تر خواهد شد.

 

7+

خطای دست‌رس‌پذیری اطلاعات؛ یا چرا نباید به جریان‌های ذهنی خودمان و اطرافیان‌مان اعتماد کنیم ( دنیل کانمن )

دنیل کانمن توی کتاب ارزش‌مند “تفکر، سریع و کند” بحث مهمی تحت عنوان دست‌رس‌پذیری اکتشافی دارد. توضیح می‌دهد که انسان‌ها وقتی در مورد بسامد یک رویداد یا اندازه یک مجموعه مورد پرسش قرار می‌گیرند، معمولن دچار خطا می‌شوند. آن‌ها در ارزیابی‌هاشان معمولن برای نمونه‌هایی که خوش توی حافظه‌شان جا گرفته و به راحتی به ذهن‌شان خطور می‌کند وزن بالایی اختصاص می‌دهند.

نتایج پژوهشی از پاول اسلوویچ و همکاران‌ش ( به نقل از دنیل کانمن )، نشان می‌دهد که افراد امکان مرگ بر اثر مسمومیت غذایی را بسیار بیش‌تر از احتمال مرگ بر اثر اصابت رعد و برق تخمین می‌زنند. در حالی که آمار واقعی نشان می‌دهد احتمال مرگ بر اثر اصابت رعد و برق 52 برابر بیش‌تر است.

توضیح دنیل کانمن در مورد این خطای فاحش، آموزنده و الهام‌بخش است. به ادعای او، آسایش ذهنی در به یادآوری خاطراتی در مورد مسمومیت غذایی در مقابل چالش ذهنی در دست‌رسی پیدا کردن به تجربیات یا اطلاعاتی در مورد آسیب‌دیدگی یا مرگ بر اثر رعد و برق موجب این اشتباه می‌شود.

به عنوان مثالی دیگر از همان پژوهش بد نیست بخوانیم: “مرگ بر اثر بیماری هجده برابر محتمل‌تر از مرگ بر اثر حادثه است. اما شرکت‌کنندگان در این پژوهش احتمال آن‌ها را برابر تخمین زدند.” که به نظر می‌رسد ناشی از این واقعیت باشد که اخبار حوادث بسیار گسترده‌تر پوشش داده می‌شوند و تأثر برانگیزترند و نتیجتن به‌تر و بیش‌تر از خبر مرگ بر اثر بیماری توی حافظه‌ها جا خوش می‌کنند.

حاشیه:

رجوع کنید به بند و بساتی که بعد از از دست رفتن جان 32 نفر از هم‌وطنان‌مان در حادثه سانچی توی reptilian brain به راه افتاد. (و کسی در مورد سوختن آن همه نفت عزیز که به صورت بالقوه جان صدها یا شاید هزاران نفر را نجات می‌داد و واضح‌تر از آن ساعت‌ها وقتی که مردم کشور برای دنبال کردن آن خبر هدر دادند و قطعن بیش‌تر از کل عمر 32 انسان بود، حرفی نزد.)

اتمام حاشیه

تا جایی که یادم هست، دن اریلی هم توی کتاب “نابخردی‌های پیش‌بینی پذیر” بحث مشابهی را مطرح می‌کند.

شاید مرتبط کردن این موضوعات به تصمیم‌گیری‌های روزمره کار آسانی نباشد. من در این‌جا می‌خواهم این کار را بکنم تا همه با هم بفهمیم چه‌قدر… چه‌قدر غفلت کردن از این موضوعات می‌تواند زندگی‌هامان را تحت‌الشعاع قرار بدهد.

در پژوهش دیگری توسط نوربرت شوارتز (به نقل از دنیل کانمن )، شرکت کنندگان در پژوهش به دو دسته تقسیم شدند. از دسته اول به ترتیب دو سوال پرسیده شد:

  1. شش مورد را به‌خاطر بیاورید که در آن موارد با اعتماد به نفس کار می‌کنید.
  2. بعد از پاسخ دادن به سوال اول، ارزیابی خود را در مورد این‌که در مجموع چه‌قدر آدم با اعتماد به نفسی هستید، اعلام کنید.

از افراد دسته دوم، عینن همین سوالات پرسیده شد. با این تفاوت که آن‌ها به جای 6 مورد، باید 12 مورد را به خاطر می‌آوردند:

  1. دوازده مورد را به‌خاطر بیاورید که در آن موارد با اعتماد به نفس کار می‌کنید.
  2. بعد از پاسخ دادن به سوال اول، ارزیابی خود را در مورد این‌که در مجموع چه‌قدر آدم با اعتماد به نفسی هستید، اعلام کنید.

نتیجه غیربدیهی و شگفت‌آور است. افراد دسته دوم در مجموع خودشان را موجودات با اعتماد به نفس کم‌تری ارزیابی کرده بودند. علت این بود که یادآوری 12 مورد (حوزه) که فردی در آن اعتماد به نفس داشته باشد، از لحاظ ذهنی کار سخت و طاقت فرسایی‌ست؛ احتمالن ذهن بعد از یادآوری چند مورد خسته می‌شود و عدم دسترس‌پذیری به اطلاعاتی برای اثبات اعتماد به نفس داشتن، نهایتن به نداشتن اعتماد به نفس منجر می‌شود (البته در این‌جا “اثر لنگر” هم مشهود است که موضوع فصل دیگری از کتاب است.)

حالا فرض کنید سوال را به صورت وارونه بپرسیم. از دسته اول بخواهیم 6 مورد را به خاطر بیاورند که در آن اعتماد به نفس ندارند و از گروه دوم بخواهیم این کار را برای 12 مورد انجام دهند. یادآوری 12 مورد سخت‌تر است و نتیجتن افراد دسته دوم خودشان را انسان‌های با اعتماد به نفسی می‌یابند. مسخره نیست جان شما؟ 

خطای دست‌رس‌پذیری (که تنها چیزی حدود 1% از حجم کتاب فوق‌العاده دنیل کانمن را تشکیل می‌دهد) و موضوعات مشابه دیگر به خوبی نشان می‌دهند که چرا نمی‌توانیم به خودمان و جریان‌های ذهنی‌مان اعتماد کنیم. فراتر از این، این‌ها خیلی خوب نشان می‌دهند که چرا باید در مشورت گرفتن‌های‌مان بسیار محتاطانه عمل کنیم.

مشاور ازدواجی را تصور کنید که توی جلسه اول از شما می‌خواهد چند دلیل بیاورید که چرا قصد دارید ازدواج کنید و چرا با این آدم به خصوص؟ شما شروع می‌کنید:

  1. چون که براش احساس آمادگی می‌کنم.
  2. دل‌م می‌خواهد حالا که در آستانه تصمیم‌گیری‌های مهم زندگی‌م هستم کسی را با خودم هم‌راه کنم.
  3. چون دختر/پسر خیلی خوبی‌ست و نمی‌خواهم از دست‌ش بدهم.
  4. می‌خواهم به نیازهای عاطفی‌م رسیدگی کنم.

به چهره مشاور نگاه می‌کنید. او (احتمالن چون می‌خواهد روی آن‌چه در ادامه می‌گویید تأثیر نگذارد) پوکر فیس نشسته و توی چشم‌هاتان زل زده. از خودتان می‌پرسید کافی نبود؟ خیلی خب…

  1. چون می‌خواهم یک چهارچوب کلی در مورد مخارج و پس‌انداز کردن توی زندگی‌م داشته باشم؛ می‌خواهم برای رشد اقتصادی خانواده‌ام برنامه‌ریزی کنم.
  2. چون می‌خواهم شادتر زندگی کنم.
  3. چون دوست دارم با سایر زوج‌های جوان دور و ورم ارتباطات خانوادگی داشته باشم.

و او هنوز پوکر فیس نشسته است. اوه شت. بیش‌تر از این چیزی به ذهن‌م نمی‌رسد. نیمی از همین‌ها را هم در لحظه سمبل کردم و از قبل به‌شان فکر نکرده بودم. اوه خدای من. من دلایل کافی برای ازدواج کردن ندارم.

اگر او بعد از گزاره سوم، لبخند می‌زد، حرف‌تان را قطع می‌کرد و شما را تأیید می‌کرد که بله… خیلی خوب است… برویم سراغ سوال بعدی، شما چه حسی پیدا می‌کردید؟

جلسه بعدی که از شما خواست 10 مورد از نکات مثبت و منفی‌ای که توی طرف مقابل دیده‌اید را لیست کنید، اگر به جای این‌که ازتان بخواهد حتمن یک لیست مفصل توی خانه بنویسید و جلسه بعد براش ببرید، اگر به جای این کار، همان‌جا شفاهن از شما سوال می‌پرسید که 3 مورد مهم‌تر را بیان کنید، آیا ممکن بود احساس‌تان (لااقل به صورت لحظه‌ای) در مورد مناسب بودن یا نبودن فرد مقابل‌ برای ازدواج تغییر کند؟ اگر ترتیب لیست‌ها را عوض می‌کرد و از شما می‌خواست اول نکات منفی را بنویسید و بعد مثبت‌ها را چه‌طور؟

_اگر شما هم مثل من هستید و اهمیت چندانی برای توصیه‌های یک مشاور قائل نیستید، از این توضیحات تعجب نکنید. افراد زیادی، بالاخص افراد قبیله سوم برای توصیه‌های شفاف و روشن ارزش بالایی قائل می‌شوند._

از حدود 7-8 ماه پیش به اهمیت مهارت “تصمیم‌گیری” که یکی از همان مهارت‌های نامرئی است پی برده‌ام. توی این فاصله بیش‌تر از هزار صفحه براش کتاب خوانده‌ام و مقدار خیلی بیش‌تری به‌ش فکر کرده‌ام و براش تمرکز گذاشته‌ام و اقرار می‌کنم که هنوز توی تصمیم‌گیری‌هام بدتر از افتضاح عمل می‌کنم.

با این توضیحات، چه‌طور می‌خواهیم توی تصمیم‌گیری‌های کوچک و بزرگ‌مان به نرم جامعه (reptilian brain) و یا حتا متخصصان و مشاورانی که توانایی غلبه به خطاهای ذهنی خود‌شان را ندارند اعتماد کنیم؟ حالا که این اندازه در برابر جابه‌جایی عدد 6 با 12 در یک پرسش ساده، آسیب‌پذیر هستیم، چه‌طور انتظار داریم از مشورت با افراد مختلف آگاهی معتبری دستگیرمان شود؟


پی‌نوشت: در مورد دست‌رس‌پذیری و نحوه به یادآوری اطلاعات ذخیره شده در حافظه، در ابتدای این مطلب چیزهایی نوشته‌ام که شاید به درک این نوشته‌ها کمک کند.

3+

درباره احساس استیصال

به نظرم فارغ از غم‌ها و اندوه‌هایی که به علت اتفاقات پیش‌بینی نشده تجربه می‌کنیم، عامل اصلی احساس نارضایتی ما در طول روز، موضوعاتی هستند که در برابرشان دچار احساس استیصال می‌شویم.

من فکر می‌کنم موضع ما نسبت به هر کدام از فعالیت‌هایی که دوست داریم (یا لازم است) انجام دهیم و چیزهایی که دوست داریم (یا لازم است) داشته باشیم، می‌تواند سه حالت مختلف داشته باشد:

تسلط: نسبت به آن بخش از خواستنی‌هامان که به سادگی قابل حصول‌ند یا لااقل براشان برنامه داریم و می‌دانیم به زودی به‌شان خواهیم رسید، موضع تسلط داریم.

توهم: همه‌ی ما خواهش‌هایی داریم که بیش‌تر از جنس توهم است و آخر شب‌ها و در مواقع خیال‌پراکنی به ذهن‌مان خطور می‌کنند. خودمان هم می‌دانیم به هیچ‌وجه در دست‌رس نیستند و گه‌گاه از سر تفریح به ذهن خودمان مجال فکر کردن به‌شان را می‌دهیم. مثلن دوست داشتیم که می‌توانستیم زمان را متوقف کنیم. شب‌های امتحان به‌ش فکر می‌کنیم و روی صورت‌مان لب‌خند می‌نشیند. البته برای این‌که خواهشی توی این دسته قرار بگیرد، لازم نیست امکان ناپذیر بودن‌ش از نظر علمی اثبات شده باشد. مثلن همین که سوفیا لورن (شما که به روزترید کس دیگری را در نظر بگیرید) بیاید ایران و با نگاهی به من عاشق شود هم، از جنس توهم است.

استیصال: آن بخش از چیزهایی که می‌خواهیم و از پس تأمین کردن‌شان بر نمی‌آییم و در عین حال نمی‌توانیم نسبت به‌شان موضع “توهم” داشته باشیم چرا که از نظر خودمان خواسته‌های معقولی هستند و منطقن بایستی می‌توانستیم از پس تأمین کردن‌شان بر بیاییم، توی این دسته قرار می‌گیرند. در واقع هر وقت از خودمان شاکی می‌شویم، هر وقت احساس بی‌عرضه بودن به‌مان دست می‌دهد، توی این حالت قرار داریم.

شاید شما هم دوست داشته باشید بیش‌تر به این دسته‌بندی فکر کنید. من کمی به‌ش فکر کرده‌ام و دل‌م می‌خواهد تیتر وار بگویم که:

  • حواس‌مان باشد که به اشتباه غیرممکن‌ها (توهم‌ها) را توی دسته سوم قرار ندهیم و بابت‌شان احساس استیصال نکنیم. از خودمان انتظارات نامعقول نداشته باشیم و بی‌دلیل حال خودمان را بد نکنیم.
  • برعکس؛ حواس‌مان باشد که چیزهایی که منطقن باید داشته باشیم را به اشتباه غیرقابل دست‌رس نپنداریم. تکرار این رفتار که فکر می‌کنم نوعی از دزونانس (ناهماهنگی شناختی) نابه‌جا است، می‌تواند ما را به یک انسان معمولی و میان‌مایه تبدیل کند.
  • از دسته‌ی اول غفلت نکنیم. فرصت شادمانی و احساس رضایت بابت دوست‌داشتنی‌هایی که در دست‌رس هم هستند را از خودمان دریغ نکنیم.
  • مهم‌تر از همه این‌که، باید به دسته آخر به صورت جدی رسیدگی کنیم. باید سعی کنیم به تدریج از مواردی که در دسته سوم جای می‌گیرند، بکاهیم و آن‌ها را به دسته اول انتقال دهیم. ظرف یک سال گذشته برای رسیدگی به موضوعاتی که احساس استیصال را در من برمی‌انگیختند، برای خودم فرآیندی را طی کردم و امروز می‌توانم به شما خبر دهم که این شیوه لااقل برای من خیلی مفید بوده است.

روند پیشنهادی رسیدگی به چیزهایی که احساس ضعف و استیصال در ما ایجاد می‌کنند:

گام اول: دو سه تا از آزاردهنده‌ترین حوزه‌هایی که توشان احساس ضعف می‌کنیم و از این بابت معذب هستیم را لیست کنیم.

گام دوم: برای تک تک این موارد و موضوعات، روندی را طی کنیم که من به‌ش می‌گویم “چراهای متواتر”.

فرض کنید من شناسایی کرده‌ام که بابت این‌که نمی‌توانم به سادگی دست به جیب شوم، احساس استیصال می‌کنم. از خودم می‌پرسم چرا نمی‌توانی به سادگی دست به جیب شوی؟ اولین جوابی که به ذهنم می‌رسد را پیدا می‌کنم. چون پول ندارم. و همین‌طور ادامه می‌دهم. چرا پول ندارم؟ چون کار نمی‌کنم. چرا کار نمی‌کنم؟ چون اگر بخواهم کار کنم، ممکن است به درس‌هام نرسم. چرا ممکن است به درس‌هام نرسم؟ چون من آدمی هستم که بیش‌تر از روزی 8 ساعت نمی‌توانم کار کنم. چرا … ؟

و این روند را تا ده دوازده سوال ادامه می‌دهم. حالا باید توانسته باشم بفهمم ریشه این احساس استیصال دقیقن چه چیزی‌ست.

گام سوم: حالا که علت را پیدا کردم و موضوع برای خودم روشن شد، باید چک کنم و مطمئن شوم که این مسأله را اشتباهی از دسته‌ی خواسته‌های در دست‌رس یا غیرممکن، به دسته‌ی آن‌هایی که احساس استیصال را در من برمی‌انگیزند، نیاورده باشم.

گام چهارم: بعد از اطمینان از ماهیت استیصال برانگیز بودن موضوع، و آگاهی از ریشه مشکل، باید یک ددلاین تعیین کنیم. باید با مسأله شاخ به شاخ شویم و با سر برویم توی شکم‌ش. باید تعیین کنیم که می‌خواهیم چه قدر به خودمان فرصت دهیم. این ددلاین را تعیین می‌کنیم تا بتوانیم موقتن برچسب “استیصال برانگیز” را از این مسأله برداریم. تا فاصله‌ی فرا رسیدن ددلاین، نباید بابت این موضوع مشخص احساس استیصال کنیم. اگر ددلاین فرا رسید و مسأله هم‌چنان حل نشده بود، آن موقع وقت دارم که بابت حل نشدن‌ش کلی غصه بخورم. ولی تا آن روز باید به خودم فرصت تنفس بدهم.

گام پنجم: نهایتاً باید مسأله را به زیر مسأله‌هایی بشکنیم و برای حل کردن‌ش برنامه بریزیم. و البته باید حواس‌مان باشد درباره کل این موضوعات، درباره مسأله و راه حل مدنظرمان و ددلاینی که تعیین کرده‌ایم، با کسی حرف نزنیم. چرا که حرف زدن از اهداف، معمولن تأثیر مخرب دارد. به اشتراک گذاری اهداف و برنامه‌ها، انگیزه را از ما می‌گیرد و به‌جاش فشار بیرونی برامان می‌آورد.


در آستانه سال نو، برای خودم و برای شما آرزو می‌کنم که در بازه یک‌ ساله پیش‌ رو بتوانیم از تعداد موضوعاتی که در ما احساس استیصال برمی‌انگیزند، بکاهیم.

2+

درباره شکست خوردن: آسیب‌پذیری و آداب شکست خوردن

پیش‌نوشت1: با این که چیزهایی هست که دل‌م می‌خواهد ازشان بنویسم، اما مدتی‌ست که وبلاگ را مرتب به روز نمی‌کنم. کسی جایی نوشته بود که وبلاگ نویس بدقول است. تصدیق می‌کنم و اضافه می‌کنم که تنبل و بازی‌گوش هم هست. اما می‌خواهم برای خودم توضیح بدهم که شاید یکی از دلایل این موضوع وسواسی شدن‌م باشد. چندتایی نوشته آماده دارم اما هر بار انتشارشان را موکول می‌کنم به بعد از ویرایش نهایی. در مورد متن زیر به طور خاص، می‌خواستم چیزهایی از کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه بیاورم که بالأخره تصمیم گرفتم آن‌ها را موکول کنم به یک پست دیگر. بنابراین این نوشته قسمت دومی دارد که اگر خدا بخواهد و تنبلی من امان‌م بدهد به زودی می‌نویسم‌ش.

پیش‌نوشت2: این مطلب بیش‌تر در مورد اتفاقات بعد از هر شکست است و قسمت دوم (که در آینده خواهم نوشت :-“) ناظر به آمادگی ‌های لازم پیش از مواجهه با شکست خواهد بود.

پیش‌نوشت3: کلمه شکست شاید به‌ترین انتخاب نباشد. وقتی می‌گویم شکست، منظورم به اتفاق بد، حادثه ناگوار، فقدان یک عزیز، مواجه شدن با یک واقعیت تلخ، باختن و همه مفاهیم این شکلی‌ست.


  • نخست: کمی قصه

چند شب پیش داشتم برای محمد از حدود سه سال پیش می‌گفتم. از دوران سخت و طولانی مدت افسردگی‌ام. آن سینا آن‌قدر از آن‌چه امروز هست دور است که اگر حال و هواش را توی نوشته‌هام ثبت نکرده بودم، الآن اصلن نمی‌شناختم‌ش.

محمد پرسید که چه‌طوری پشت سر گذاشتی‌ش؟ چه‌طوری دوباره سر پا شدی؟

و جواب این سوال، داستان هزار و یک شب است. این سوال را بدون این که پرسیده باشند، بارها و بارها متناسب با حال و هوا و روحیات هر کدام از دوستان‌م پاسخ داده‌ام. اما آن جوابی که به محمد دادم و الآن دوست دارم برای خودم مرور کنم، این جوری خلاصه می‌شود:

من شروع کردم به واکاوی خودم. شروع کردم به فهمیدن این‌که دقیقن دردم چیست. و توی این مسیر خوش شانس بودم و تک جملات و تک کتاب‌ها و تک و توک پیاده‌روی‌های مشخصی خیلی من را کمک کردند. البته شاید اگر خوش شانس‌تر می‌بودم، این فرآیند یک سال طول نمی‌کشید و خیلی زودتر تمام می‌شد. این یک سال سخت‌ترین و در عین حال آموزندهترین یک سال زندگی‌م بوده. بگذریم.

از میان این تک و توک اتفاقات برجسته و مشخص که خیلی‌هاشان را توی سرم دارم، یک سخنرانی TED هم بود که خیلی من را کمک کرد.

.
دوستی این ویدیو را بهم معرفی کرد. و چه ویدیوی خوبی بود. چه‌قدر در آن دوران لازم‌ش داشتم تا بپذیرم که به طور دقیق و مشخص درد من دوست داشتن است. لازم بود آن ویدیو را ببینم تا بتوانم با خودم رک و راست باشم و بفهم‌م که هسته درونی تمام دردهای روحی من یک مسأله عاطفی است. دردهای روحی‌ای که عمومن به مسائل فلسفی تنه می‌زد و تا مرز تشکیک در وجود یا عدم وجود خدا پیش ‌می‌رفت. دردهایی که صحت و اصالت‌شان را هنوز هم به رسمیت می‌شناسم و هنوز هم توی تنهایی خودم به‌شان فکر می‌کنم و هنوز هم حاضرم با کسی که این دردها را حس می‌کند به گپ زدن بنشینم.

اما اعترافی که من شجاعت‌ش را پیدا کردم که بکنم و تقریبن هر انسان به تنگ آمده از پرسش‌های فلسفی باید یک روز شجاعت‌ش را داشته باشد که این کار را بکند، این است که من پیش و بیش از این‌که درد “مرگ” داشته باشم و به مسأله “شر” در عالم هستی بیندیشم و دغدغه‌ام وجود یا عدم وجود “خدا” یا “اختیار” باشد، از یک موضوع شفاف شخصی زجر می‌کشم.

  • دوم: آسیب‌پذیری به مثابه یک مهارت

آسیب‌پذیری به مثابه یک مهارت، گاهی چنان فراموش می‌شود که یک سخنرانی ساده با همین موضوع چندین میلیون نفر بیننده پیدا می‌کند. من این خطوط را به طور خاص برای دور و وری‌های خودم می‌نویسم. آن‌ها که عمومن در دانشگاه‌های خوب کشور درس خوانده‌اند. آن‌ها که اکثرن سخت‌گیرند و مبتلا به بیماری ایده‌آل‌گرایی هستند. برای شما می‌نویسم که ترس نه شنیدن از دختر/پسر مورد علاقه‌تان متوقف‌تان کرده (البته که در بسیاری از موارد صبر کردن و نگفتن برای شما بهتر است؛ اگر بدانید. چنان که من در آن مورد خاص حرفی نزدم و امروز از این تصمیم راضی‌ام.). برای شما که ترس از جواب نگرفتن توی فلان پروژه نفس‌تان را می‌گیرد. برای شما که جرئت وارد شدن به یک محیط کاری را ندارید چون می‌ترسید که از پس کارها بر نیایید.

ماها گاهی چنان بزدل می‌شویم که جرئت دیدن مشکل خودمان را هم نداریم و آن را قاطی مسائل جامعه یا دردهای بشری محو می‌کنیم.

بپذیریم دوستان من. بیایید بپذیریم که ما انسان‌یم. خودش گفت “لقد خلقنا الانسان فی‌الکبد”. اگر می‌توانستیم قبول کنیم که در برابر شکست‌هامان مسئولیتی نداریم، آن‌گاه بعد از هر شکستی روح‌مان زخمی نمی‌شد. و اگر می‌توانستیم هر کاری را بکنیم، اساسن شکستی نمی‌دیدیم. اما ما در میانه‌ایم. ما نه خداییم و نه سنگیم. نه قادر مطلق‌یم و نه ناتوان و از پیش باخته. ما در میانه هستیم و این را باید بپذیریم. هنر ما این خواهد بود که بتوانیم بازی‌گر خوبی باشیم توی این فضای نسبی. و آن‌چه به تجربه می‌دانیم این است که بازی‌گرهای خوب حتمن تعداد زیادی شکست کوچک و بزرگ هم داشته‌اند و خواهند داشت.

  • سوم: آداب شکست خوردن

“آن‌چه من را از پا در نیاورد من را قوی‌تر می‌کند.” این جمله از زبان نیچه شاید گزاره درستی باشد. اما آیا هرکسی اجازه دارد این جمله را به زبان بیاورد؟ من این‌طوری فکر نمی‌کنم. بعضی‌ها اتفاقن بعد از شکست‌ها شکسته می‌شوند. بعضی‌ها زخم‌هایی به سینه دارند که گاهن تا سال‌ها نمی‌توانند آن را از سینه‌شان بیرون کنند. بعضی غم و اندوه‌ها ماندگار می‌شوند و تا مدت‌ها بهبود نمی‌یابند.

من فکر می‌کنم طی کردن مراحل زیر می‌تواند ما را کمک کند دردها را درمان کنیم و نگذاریم همیشگی شوند.

  1. سوگواری کنید.

بعد از شکست، سوگواری کنید. بسته به ابعاد مسأله ممکن است لازم باشد فشار کارهاتان را کم (و نه حذف) کنید. شاید لازم باشد گریه کنید و اجازه دهید دوستان نزدیک یا خانواده‌تان از مشکل شما مطلع شوند و توی تسکین دادن کنارتان باشند.

  1. با منطق مسأله را مرور کنید.

لحظه‌ای فرا می‌رسد که آدم دیگر دل‌ش نمی‌خواهد غم‌گین و ناراحت بماند. به محض این‌که این لحظه را شناسایی کردید، سعی کنید مسأله را منطقن بررسی کنید. با افراد دل‌سوز و با تجربه بنشینید و کل مسأله را بررسی کنید. سعی کنید توی این بررسی کردن‌ها با خودتان مهربان باشید. شروع کنید به پرسیدن سوال‌های این‌چنینی: “من چه اندازه توی این مشکل مقصر بودم؟ و چه حجمی از پارامترهای مسأله خارج از دست‌رس من بود؟”، “آیا می‌توانستم به نحوی عمل کنم که به نتیجه به‌تری می‌رسیدم و الآن حال و احوال به‌تری داشتم؟”، “از این مسأله چه درس‌هایی می‌توانم بگیرم؟” و شاید حتا بد نباشد که پاسخ‌ها‌تان به این سوالات را جایی یادداشت کنید.

  1. تکلیف خودتان را روشن کنید.

در این‌جا باید یک‌بار دیگر به مسأله اصلی برگردید. سعی کنید بررسی کنید که این مشکل حل شدنی هست یا نه. شاید دل‌تان بخواهد بروید یک‌بار دیگر با مدیرتان صحبت کنید که کارتان را به‌تان برگرداند. شاید دل‌تان بخواهد مطمئن شوید موقع پایان یک رابطه عاطفی، شریک عاطفی‌تان _شریک عاطفی خیلی ترکیب مهمی‌ست و باید حتمن به همین شکل به کار برده شود. خیلی مهم است که یاد بگیریم رابطه عاطفی از جنس شراکت است نه از جنس مذاکره فروش یا مناقصه یا هیچ فاکین شت دیگری_ حالات روحی پایداری داشته است یا نه. اما مرگ یک عزیز را هرگز نمی‌توانید برگردانید. آن‌چه در این‌ مرحله باید انجام دهید، مختومه کردن مسأله یا تلاش برای حل کردن‌ش است. مجبورید که تصمیم بگیرید. و باید آن چنان روی تصمیم‌تان مطمئن و مصر باشید که بعدها خودتان را بابت برگشتن به موضوع یا عبور از آن سرزنش نکنید.

  1. فرار نکنید اما بدوید.

زندگی ادامه دارد. همه ما شکست‌های بزرگ و کوچک زیادی توی زندگی‌مان داشته‌ایم. از شکست‌ها فرار نکنید. چون سرعت آن‌ها بیش‌تر است و بالأخره شما را گیر می‌اندازند. در عوض صبر کنید تا به شما برسند. باهاشان مصافحه کنید. کمی گپ بزنید و به‌شان اجازه دهید هر از چند گاهی حال شما را بگیرند. دست‌هاتان را که دادید و روبوسی‌هاتان را که کردید، برای اهداف دیگری تلاش کنید. امیدوارانه و مصمم‌تر از قبل چیزهایی را پیدا کنید که شما را سر شوق بیاورند و براشان بدوید.

3+