با روح‌های آشنا: در مورد یک دسته‌بندی

علی شریعتی گفت:

“حرف‌هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.

و حرف‌هایی هست برای نگفتن، حرف‌هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند. و سرمایه‌ی هرکسی به اندازه‌ی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.”

حرف‌هایی هست که تنها با مخاطب‌های آشنا می‌توان زد و حرف‌هایی که تنها با هیچ‌کس می‌توان در میان‌شان گذاشت. و من این روزها چه‌قدر احساس می‌کنم از این هر دو سرریز شده‌ام.

هر کسی در جست‌وجوی روح آشنای خودش است. و به هر اندازه که یک روح ارتفاع می‌گیرد و به چشمه‌های گواراتری دست‌رسی پیدا می‌کند، دایره‌ی مخاطبان آشنایش کوچک و کوچک‌تر می‌شود. تا جایی که ناچار سر در چاه فرو می‌برد و ضجه می‌زند. می‌گویند مولانا شبی بی‌تاب و بی‌قرار به خانه نزدیک‌ترین مریدش حسام الدین پناه برد و از او خواست آتشی بیفروزد. بعد کنار آتش نشست و می‌نوشت و در آتش می‌انداخت.

بعضی حرف‌ها را تنها با مخاطبان آشنا می‌توان در میان گذاشت نه از آن جهت که غریبه‌ها از درک آن حرف‌ها عاجزند، به خاطر هراس مرگ‌آوری که گلوی گوینده را می‌فشارد؛ که مبادا این حرف‌ها اشتباه فهم شوند. چنان که فرمود: “با این کتاب بسیاری از کسان را گمراه می‌کند و بسیاری را به راه می‌آورد”؛

آتش‌هایی هست که روح‌های آماده را می‌پزد و بقیه را می‌سوزاند.

و اما درباره دسته دوم؛

حرف‌هایی برای نگفتن. گلوله‌های آتشی که برای گفته شدن بی‌تابی می‌کنند اما گوشی نیست که شنیدن‌شان را تاب تواند آورد و نه حتا زبانی که از ادای‌شان شعله‌ور نشود و نه حتا قلمی که پیچ‌ش آن حرف‌ها را بتواند که روی کاغذ نقش بزند.

و بعد از جوشش این حرف‌هاست که آدمی خدا می‌شود. بعد از جوشش این حرف‌هاست که ندای “انا الحق” روح را در بر می‌گیرد و جسم به سماء در می‌آید. بعد از جوشش این حرف‌هاست که آن وصال اتفاق می‌افتد. و بعد از جوشش همین هاست که روح‌ها آرام می‌گیرند و چشم‌ها بی‌رنگ می‌شوند و پاها از پیاده‌روی بی‌نیاز.

 

14+

منتها الیه آفرینش

در منتها الیه آفرینش ایستاده ام. در لبه ی زندگی. آن جا که محل تجربه های شگرف است و تصاویر خارق العاده را به چشمان کم سوی من هدیه تواند کرد.

دریغا که هیچ خبری نیست. سکوت هوا را پر کرده. صدایی برای نفس کشیدن نیست. و “تهی” حجم کوه ها را توصیف می کند. هرگز خبری از باران نیست و بارندگی توی دل من است که اتفاق می افتد؛ درست از پشت غدد اشکی به سمت داخل سر. پرتوهای خورشید بی رنگ ند و تنها توی سینه من است که جریان دارند؛ میلیون ها کیلومتر را بی سر و صدا طی می کنند و به قلب من که می رسند منفجر می شوند.

در منتها الیه آفرینش ایستاده ام و آفریننده را صدا می زنم. ولی صدا توی خلاء عبور نتواند کرد. صدای خودم توی کاسه سرم و توی حجم اندامم محبوس می شود. این جا جایی برای رفتن نیست و کاری برای کردن نیز هم. پاها کاملن بی استفاده اند و دست ها نیز هم. لبخند میزنم. مثل ناخدایی که روی خشکی پارو می زند. دریایی نیست. کشتی ای وجود ندارد. حتا پارویی نیز هم. ولی من لبخند میزنم؛ من پارو میزنم. زمین می چرخد تا مگر گورها را هضم کند. من هم باید بچرخم. اما در این جا که من هستم جاذبه ای نیست. خورشید اگر زمین را می چرخاند، من را کیست که بچرخاند؟

در منتها الیه آفرینش ایستاده ام و مرددم. در مورد خودم هم مرددم. در مورد مرگ. در مورد زندگی. در مورد استخوان هایی که گوشت سیاهِ رویشان دارد خوراک مور و ملخ می شود. در مورد شلواری که از زانو به بالاش سوخته. در مورد زیورآلاتی که رنگ سیاهی به خود گرفته اند. در مورد آب. در مورد آتش. در مورد این کتابی که دم دستم هست هم مرددم.

قوی ترین موسیقی ها و حماسی ترین اوراد آسمانی هم دل من را بند نمی توانند زد. ظروف نشکن را نمی شود شکست. ولی اگر بشکنند هزار هزار تکه می شوند. خودت باید جمعش کنی. خودت که شکستی ش. و راست ش را اگر بخواهی مرددم که بتوانی. به تو هم مرددم. تو که از ما میخواهی به قدرت ت تردید نداشته باشیم. به خودت و به آنچه توی سرت میگذرد مرددم. به بودن ت هم مرددم. به صداقت ت. به انسانیت ت هم مرددم؛ تویی که ادعای خداوندی داری.

انسان چیست؟ دلم میخواهد همین الآن بروم و آن گورهای لعنتی را بکنم و گوشت های گندیده تان را از زیر خاک در بیاورم. شاید آگاهی تان آن تو محبوس باشد. شاید با دست خودم گیرتان انداخته باشم.

ای نارنجی ترین دختر دنیا. به نام “انسان” زنده نگه ت می دارم. به نام دوست داشتن و به نام عشق. تو را که دوست داشتنی ترین انسان عاشق بودی، تو را زنده نگه می دارم. توی حجم دل خودم زنده نگه ت می دارم. گیرم بدن ت زیر یک متر خاک پوسیده شود. خلاء اهمیتی ندارد. هرچه هست توی سینه من است. توی سینه من زنده می مانی. با همان خنده هایت که “زیباترین منحنی دنیا” بودند.

ای از خود گذشته ترین مادر دنیا. ای که لغت مادر را ترجمه کردی. ای با معرفت ترین. تو را هم همین تو زنده نگه می دارم. در منتها الیه آفرینش، حیات تنها توی سینه من است که ادامه دارد و خدا هم همین تو محبوس است. کعبه هم همین جاست. آن خانه مکعب مربعی تو خالی هم همین جاست. دورش طواف کن. احرام ببند و طواف کن. توی سینه من انصاف هست و “رنج” به صورت متوازن بین آدم ها توزیع می شود. حالا که دست از خلاء کشیده ای، همین جا آرام بگیر.

ای سبزترین داداش دنیا. به نام تمام مناظر سرسبزی که چشمانت از دیدنشان محروم شدند و به نام تمام دقایقی که زندگی نکردی و به نام تمام حرف هایی که نزدی و نشنیدی و به نام تمام اسباب بازی های سبزی که نخریدی و به نام شعله هایی که به رویت گلستان نشدند، ای آسمانی تر از ابراهیم نبی، تو را توی آسمانی ترین جای سینه خودم زنده نگه می دارم.

در منتها الیه آفرینش ایستاده ام و چشمانم جز درون خودم را نمی توانند ببینند و جز با خودم نمی توانم حرف بزنم و جز از خودم نمی توانم تغذیه کنم و جز توی خودم نمی توانم راه بروم. منتها الیه آفرینش شگفت انگیز است منتها علیه آفرینش.

27+

به طره _ نامه بیست و چهارم

شورش کردن طره. این نورون‌های وحشی شورش کردن. باز افسارشون از دست‌م در رفت. ولی باکی نیست. الآن می‌زنم توی سرشون و برمی‌گردم سر کارام.

یه وقت خواستم باهاشون از در صلح وارد بشم. فضا رو براشون باز کردم و نبودی که ببینی چه‌طور مهارشون از دست‌م در رفت؛ سرزمین‌ها رو از دست دادم و زندگی‌م به تاراج رفت. نبودی که صحنه‌ی خروج مردم‌م از گوشه‌ی چشمام رو ببینی.

کم لطفی اگه نکنیم، صحنه‌ی باشکوهی بود. حاکمی مخلوع بودم مات و مبهوت، ایستاده توی محوطه بیرونی کاخ. ایستاده بودم و می‌دیدم که چه‌طور شورشی‌هایی که خودم به‌شون میدون داده بودم، هرچی داشتم و نداشتم رو با خودشون بردن. همه‌ی صندوق‌چه‌ها رو خالی کردن؛ خدا رو، آرامش رو، لب‌خنده رو، موسیقی‌های شاد رو، رنگ رو، دوست داشتن رو و عشق رو، همه رو با خودشون بردن. صحنه‌ی باشکوهی بود و صدای مارش اینترناسیونال فضا رو پر کرده بود. نبودی که ببینی.

روزهای سختی بود طره. ساختم‌ش ولی. درست مثل آلمان بعد از جنگ جهانی دوم ساختم‌ش. تخریب کامل با تمام بدی‌هاش و هزینه‌هاش یک خوبی داره؛ به‌ت فرصت می‌ده از اول بسازی؛ درست و اصولی بسازی. تهران رو نگاه کن. درست شدنی نیست. باید کل خطوط فاضلاب شهر رو بمب‌گذاری کنیم و یه روز صبح وقتی که مردم دارن از زیر رخت خواب‌هاشون در میان، کل‌شو ببریم روی هوا. مثل همون فیلمه.

ساختم‌ش. خوب و خوش‌گل و اصولی ساختم‌ش. آزادی‌های فردی رو دیدم. تفریح رو پیش‌بینی کردم. به اقتصاد توجه کردم. قانون اساسی رو با وسواس و با آرامش نوشتم. توی تک تک تصمیم‌گیری‌هام توسعه پایدار محوریت داشت. ولی محافظه کار شده بودم طره. محافظه کار شده بودم. نمی‌تونستم به مردم‌م اجازه بدم علیه خودم حرفی بزنن. می‌ترسیدم ازشون. سرکوب‌شون کردم طره. مجال‌شون ندادم. نذاشتم اشکی جاری بشه. اگه یه وقت هم مهار چشمام از دست‌م در رفت، موقتی بود و خیلی زود بدتر از قبل فضا رو بستم.

کار بدی کردم؟ نمی‌دونم؛ شاید. من یه حاکم‌م که یه انقلاب رو دیده طره. هیچ‌کی حق نداره حاکمِ انقلاب دیده رو سرزنش کنه. فقط باید علیه‌ش انقلاب کرد. علیه‌م انقلاب می‌کنی عزیزم؟

7+

به طره _نامه دوازدهم

آه طره! آه طره! چند روز است که مرتب تصویر لپ‌های‌ت توی ذهن‌م مرور می‌شود. حدس می‌زنم تقصیر نادر ابراهیمی‌ست با این شعر مصورش که در قالب رمان بروز یافته، “بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم” . آه طره من حتی اسم‌ت را هم به خاطر نمی‌آورم؛ برای همین است که طره می‌نامم‌ت. دل‌م برای لپ‌های‌ت تنگ شده. دوست دارم باز هم با هم وسطی بازی کنیم و من آن‌قدر به رگ‌های روی لپ‌های‌ت خیره شوم که متوجه آمدن توپ نشوم؛ که از لذت این‌که من را زده‌ای جیغ بکشی. جیغ.

دل‌م برای‌ت تنگ شده. برای تو، برای آن محله، برای نگین، برای محمد، برای پریا و برای بقیه که اسم‌شان را به خاطر ندارم. صبح‌ها که پدر و مادرم سرکار می‌رفتند و سارا هنوز به دنیا نیامده بود و من تنها توی خانه حوصله‌ام سر می‌رفت، دو ساعت تمام با انواع چاقوها و کلیدها و سیم‌ها با قفل دروازه ور می‌رفتم که به کوچه برسم و کوچه یعنی تو. یعنی وسطی، یعنی رگ‌های لعنتی روی لپ‌های‌ت.

یادش به خیر آن روز را که پریا با دوچرخه‌ی درب و داغانش رفت توی ژیانِ عبوری و پدرش از ژیان خسارت گرفت. یادش به‌خیر آن روزها که با بچه‌ها مسابقه دوچرخه سواری می‌گذاشتیم و من هر وقت تو توی کوچه بودی اول می‌شدم.

آه! چیز زیادی یادم نمی‌آید. و این تأسف آور است. فراموشی طره؛ فراموشی؛ فراموشی تلخ‌ترین تجربه‌ی انسانی‌ست. اشیا سر جای‌شان می‌مانند، هنوز اداره‌ها ساعت سه تعطیل می‌شوند، من هستم، تو هستی، آن خانه و آن محله هست، اما برای ما معنی‌شان را از دست داده‌اند.

فراموشی طره. فراموشی تلخ است. برای مادری که تمام عمر ایثار کرده تصور این‌که بعد از مرگ‌ش فراموش خواهد شد کشنده است.

برای دختری که پاک‌ترین احساسات نوجوانی‌ش را با پسری گذرانده و در مواردی خطاهای بزرگی مرتکب شده، تصور این‌که آن پسر این‌جا و اکنون دارد با دختر دیگری همان حرف‌ها را می‌زند و او را فراموش کرده جان‌کاه و کشنده است.

ما فراموش می‌شویم طره! من حتی اسم‌ت را هم به خاطر ندارم. ما می‌میریم و در مراسم خاک‌سپاری‌مان کسانی هستند که می‌گریند اما آن‌ها نیز به زودی خواهند مرد. ما فراموش می‌شویم. این زمین دیگر ما را به خاطر نخواهد آورد. بیا بگرییم به احترام تمام آن‌هایی که اکنون هیچ‌کس به خاطرشان نمی‌آورد.

ما محکوم به ندامت‌یم. محکوم به شکست‎‌یم. ما محکوم به فراموشی هستیم. محکوم به مرگ. ما را کسی کشف نخواهد کرد. ما همین‌طور مجهول می‌میریم. توی این خاک دفن می‌شویم و درختان از ما تغذیه خواهند کرد. نه این دانش‌کده ما را به خاطر می‌سپارد، نه این ولی‌عصرِ خسته و نه این دوستِ هم‌اتاقی.

امروز در پاریس صد و پنجاه نفر کشته شدند. صد و پنجاه انسان طره. صد و پنجاه انسان با صد و پنجاه روح و روحیه و هدف و برنامه و هم‌سر و دوست و آشنا و صد و پنجاه برنامه‌ی اقتصادی کوچک و بزرگ و صد و پنجاه کمد لباس و صد و پنجاه… صد و پنجاه انسان طره. صد و پنجاه. هنر اعداد را ببین که چه‌طور همه‌چیز را خلاصه می‌کند. صد و پنجاه. خنده‌دار است. می‌توانست هزار و پانصد باشد و برای من و تو گفتن هزار و پانصد با گفتن صد و پنجاه فرقی ندارد. ما توی این اعداد وحشت‌ناک و بیم‌آفرین گم شده‌ایم. 

این ساختمان‌ها سرجای‌شان می‌مانند و به ما زل می‌زنند؛ خورشید هر روز سر وقت طلوع می‌کند و هنوز پاییز که می‌شود باران می‌بارد اما ما همه‌چیز را فراموش می‌کنیم. فراموش می‌کنیم و فراموش می‌شویم.


پی‌نوشت: اصل این متن برای آبان‌ماه 94 است. یکی دو جمله را حذف کردم و چندتا علامت عاطفه (علامت تعجب) را به نقطه تغییر دادم.

4+