زلزله کرمانشاه؛ تسلیت و تشکر

زلزله کرمانشاه

جامی است که عقل آفرین میزندش      صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف        می‌سازد و باز بر زمین میزندش

عرض تسلیت به هم‌وطنان عزیزمان در کرمانشاه. و تشکر از هم‌شهری‌های خوب‌مان بابت انرژی‌ و انگیزه‌ای که از دیدن انسان‌دوستی‌شان به دست می‌آوریم.

1+

در جست‌وجوی معنویت گم شده

مثل کسی که دنبال گم‌گشته‌ای بگردد، هر سال محرم چند شبی را به پرسه زدن توی خیابان‌ها و تماشای دسته‌ها می‌گذرانم و معمولن یکی دو شب هم توی مراسم‌های عزاداری شرکت می‌کنم. هر سال این‌ کار را می‌کنم و هر مرتبه بیش‌تر از پیش سرخورده می‌شوم. بچه‌تر بودم. شاید هشت نه ساله. یک شب تلاش‌های مداح و تلاش‌های من نتیجه داد و خیلی خوب گریه‌ام گرفت. یک دل سیر گریه کردم. بالاخره موفق شدم صحنه‌ی تیر خوردن حضرت عباس را با کیفیت بالا تصویرسازی کنم. آن شب سرم را بالا گرفتم. می‌گذاشتم اطرافیان‌م ببینند که اشک توی چشمان‌م جمع شده. احساس سبکی آن شب را هنوز هم می‌توانم لمس کنم. اما دیگر نمی‌توانم تجربه‌اش کنم. دیگر حتا به زور هم نمی‌توانم.

سخنرانی‌های سطحی و عوام‌فریبانه و سیاسی و سر و صداهای تصنعی مداح‌های گردن کلفت، نمی‌تواند شمعی که توی سینه دارم را روشن کند. می‌توانم بنشینم و نفرین کنم همه‌ی آن‌هایی را که به نوعی من را از لمس دقیق این مفاهیم و به امانت گرفتن این انرژی عظیم محروم کرده‌اند. اما مدت‌هاست که تصمیم گرفته‌ام برای محرومیت‌هام سر کسی غر نزنم.

مخالف موجی که در سال‌های اخیر بین گروه‌هایی از جامعه ایجاد شده و نفس عزاداری محرم را زیر سوال می‌برد، شخصن فکر می‌کنم وجود این مراسم‌ها برای جامعه‌ای که حس همبستگی اجتماعی کمی دارد، بسیار مفید و ضروری‌ست. همین‌که یک ماه تمام اکثریت مردم به یک رنگ لباس می‌پوشند و شب‌ها دوشادوش هم توی یک مجلس می‌نشینند و از یک دیگ غذا می‌خورند، اتفاق مثبتی‌ست. گذشته از این‌ها میراث ادبی و هنری عاشورا چیزی نیست که به این سادگی‌ها بتوان از آن چشم‌پوشی کرد. اگر از زاویه‌ی اقتصادی و جذب توریست و یا تعاملات فرهنگی هم به این موضوع نگاه کنیم، باز می‌بینیم که این سرمایه را نباید به سادگی از چنگ داد.

هیئت عزاداری دانشگاه هنر

در کنار تمام این‌ها اما به نظر من عظیم‌ترین ظرفیت محرم شاید همین تریبون‌های پر مخاطب است. تریبون‌هایی که مخاطبین آن “عمومن” با پای خویش و با قلبی آماده و ذهنی متمرکز گرد هم آمده‌اند. کاش سخنرانی‌های خوب و مفید افزایش می‌یافت. کاش بر تعداد سخنران‌هایی که دغدغه جامعه دارند و در عین حال تفکر سیستمی را فهمیده‌اند و نیز ذهنی باز و فارغ از تعصبات کورکورانه دارند، افزوده می‌شد.

در نقد مراسم‌های عزاداری نکات متنوعی را همه‌ی ما می‌دانیم و می‌توانیم ساعت‌ها در موردش صحبت کنیم. اما به نظرم فوری‌ترین و مهم‌ترین موضوعی که باید توی این جور مراسم‌ها بررسی شود، مسئله ریاکاری‌ست. با این‌که ریاکاری توی مراسم‌های مذهبی به اوج خودش می‌رسد، اما محدود به این موقعیت‌ها نیست و تمام شئون زندگی ما را به خود آلوده کرده. ریاکاری این ضد ارزشی که در ایران امروز کاملن به صورت ارزش در آمده و براش تبلیغ می‌شود. اصرار می‌شود که حتا اگر گریه‌تان نمی‌گیرد، هیئت انسان گریان را به خود بگیرید. اصرار می‌شود که حتا اگر به فلان نحوه‌ی پوشش اعتقاد ندارید، به خاطر حفظ ظاهر هم که شده آن مدلی لباس بپوشید. و قص علی هذا. البته که نوع پوشش و ادای گریستن را در آوردن دغدغه امروز من و شما نیست. ولی اگر کمی دقت کنیم، خیلی از مشکلات بزرگ‌تر توی این مملکت از تقویت همین روحیه نشأت می‌گیرد. صدا و سیما مثلن، با این که خودش خبر دارد که دارد دروغ می‌گوید و با این‌که خبر دارد که مخاطبان‌ش هم بی‌‌خبر نیستند، نمی‌تواند دروغ نگوید. توی اداره‌جات مثلن، یکی از عوامل رشد و ارتقا همین احترام گذاشتن به فرهنگ ریاکاری‌ست. می‌گویند کورش جمله‌ای دارد با این مضمون که: “خداوند این کشور را از سپاه دشمن، خشکسالی و دروغ دور نگاه دارد.”. همان.

بشنوید: زینب زینب با صدای سلیم موذن‌زاده اردبیلی

 

3+

درباره یک معضل پیش‌رونده. نخست: اهمیت عدالت

پیش‌نوشت: این اولین قسمت از یک نوشته‌ی دنباله‌دار است. فعلن نمی‌خواهم لو بدهم که قرار است به کجا برسم.


گزاره: “عدالت خیلی مهم است. لااقل نسبت به توسعه اهمیت بالاتری دارد.”

بیایید فکر کنیم که وقتی قدیمی‌ترها آهی می‌کشند و می‌گویند: “به خدا قدیم‌ترا خیلی به‌تر بود. هیچی نداشتیما؛ تلویزیون نداشتیم، شبا برق نداشتیم، سالی چند مرتبه می‌تونستیم برنج بخوریم (در این لحظه با کف دست روی پای‌شان می‌زنند). ولی، ولی خیلی بیش‌تر خوش می‌گذش. خیلی”، شاید این حرف‌ها را از سر شکم‌ سیری نمی‌زنند. اجازه دهید به تغییراتی که توی زندگی‌شان اتفاق افتاده فکر کنیم. علاوه بر رشد تکنولوژی و افزایش درآمد سرانه جامعه و توسعه امکانات رفاهی (از برق و آب  و گاز بگیرید تا اینترنت و خودروهای با کیفیت و …)، علاوه بر این‌ها، که اگر سخت‌گیری نکنیم همگی تغییرات مثبتی بوده‌اند، چه تغییری توی این سال‌ها اتفاق افتاده است؟

زیاد پیش می‌آید که وقتی کنار خانواده هستم و حرف مشترکی برای گفتن نداریم، موضوع مهاجرت به تهران مطرح می‌شود. من همیشه مخالف‌م و خوش‌بختانه تا الآن توانسته‌ام حرف‌م را به کرسی بنشانم. ازشان می‌پرسم شما با این خانه و ماشین و سطح درآمد و زندگی‌تان توی سنندج حال‌تان بد است؟ پاسخ می‌دهند که نه، ولی … . می‌گویم ولی ندارد. اگر بیایید تهران به قطع یقین حال‌تان این‌قدر خوب نمی‌ماند. دلیل‌ش هم واضح است. شما با پوشیدن پیراهن صد و پنجاه تومنی و دور دور کردن با 405 و خوردن بستنی هزار تومنی حال‌تان خوبِ خوب است. چون تقریبن اکثریت مردم سنندج همین‌طوری زندگی می‌کنند. کافی‌ست بیایید تهران و روزی 4 بار پشت چراغ قرمز بایستید و ماشین بغل را نگاه کنید که جوانی بیست و چند ساله پشت یک BMW نشسته مثلن. زندگی‌ از چشم‌تان می‌افتد.

من اعتقاد راسخ دارم که اگر همه‌ی مردمِ یک جامعه با هر سطحی از رفاه، تلویزیون‌هاشان را بشکنند و سلبریتی‌ها را توی شبکه‌های اجتماعی اینترنتی Unfollow کنند و پشت چراغ قرمزها ماشین‌های بغل را نگاه نکنند و سفر خارجی (شامل مناطق مرفه شهر محل سکونت‌شان) نروند، متوسط رضایت‌مندی آن جامعه تغییرات جدی‌ای می‌کند.

اگر قدیمی‌ترها از سبک زندگی امروزی ناله می‌کنند و همیشه حسرت گذشته‌ها را می‌خورند، شاید لزومن دل‌شان برای هم‌بازی‌های دوران کودکی‌ تنگ نشده. شاید لزومن از این‌که نمی‌توانند با گوشی‌های نسبتن هوشمندشان کار کنند، دل‌خور نیستند. شاید بابت این‌که فهمیده‌اند دنیا خیلی بزرگ‌تر از چیزی‌ست که تا پانزده بیست سال پیش فکر می‌کرده‌اند، ناراحت‌ند. شاید دردشان گرفته چون متوجه شده‌اند زندگی‌شان چندان هم یگانه و لذت‌بخش نیست. شاید از این‌که به جای اصغر آقا (همسایه بغلی خانه پدری که تقریبن به اندازه خودشان ثروتمند بود)، حالا با بیل دنزریان (یا دن بیلزریان؟) همسایه هستند دل‌شان گرفته است.

برگردیم به گزاره اول. گزاره اول البته گزاره خطرناکی‌ست. روزگاری از دل همین گزاره مردی بیرون آمد که خب خود شما خوب می‌دانید با جوانی‌ ما چه کرد. تلخ یا شیرین باید بپذیریم که ناپایداری لازمه‌ی هر تکانی‌ست. “احساس فقر است که تحرک می‌آفریند.” اختلاف فشار، لازمه‌ی حرکت براونی ذرات است. توی شرکتی که حقوق تمام کارمندان برابر است، حقوق تمام کارمندان ثابت می‌ماند. اما در عین حال بیایید بپذیریم که پارامتر دیگری هم هست که مهم است. و آن رضایت‌مندی افراد یک جامعه از سطح زندگی روزمره‌شان است. خواسته یا ناخواسته، میزان این رضایت‌مندی در قیاس خود با وضعیت دیگران حاصل می‌شود. اگر اختلاف طبقاتی در یک جامعه از حد مشخصی بیش‌تر شود، با این‌که ممکن است آن جامعه از نظر پارامترهای توسعه رو به جلو حرکت کند، اما میزان رضایت‌مندی کل کاهش می‌یابد. (من البته می‌توانم سناریوهایی را هم تصور کنم که کاهش اختلاف طبقاتی، اتفاقن به توسعه و افزایش درآمد جمعی منجر شود.)


توضیح واضحات: فکر می‌کنم زیادی خوش‌بینانه نیست اگر فرض را بر این بگذارم که خوانندگان این وبلاگ، عدالت را با برابری اشتباه نمی‌گیرند. همین‌طور با این‌که خیلی سعی کردم توضیخ دهم، انتظار دارم که متوجه باشید که آن‌قدر ابله نیستم که با این حرف‌ها بخواهم به تقسیم برابر منابع و منافع و نتیجتن رکود برسم.

پی‌نوشت: این لینک یک مقاله است که توی آن دن اریلی خلاصه‌ی مجموعه تحقیقاتی در مورد عدالت را منتشر کرده. اگرچه داده‌هایی که به آن‌ها استناد می‌کند مربوط به سال 2005 هستند و شهود من می‌گوید الآن باید اوضاع خیلی بدتر از این‌ها باشد، با این حال همین اطلاعات هم به اندازه کافی شوکه کننده‌ هستند.

 

7+

یک بررسی ساده‌لوحانه: بازار آزاد و نقش دولت به عنوان ناظر

این روز‌ها دارم کتاب ارزشمندی می‌خوانم از “Dan Ariely” به نام “Predictably Irrational” که با عنوان “نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر” و توسط انتشارات مازیار به فارسی برگردانده شده (+). توی این کتاب فوق‌العاده، اریلی به مدد آزمایش‌های متعدد سعی می‌کند توضیح دهد که انسان‌ها توی تصمیم‌گیری‌هاشان آن‌قدرها هم عاقلانه رفتار نمی‌کنند (لااقل مبنای تصمیمات‌شان آن‌طوری نیست که اقتصاددان‌ها پیش از این فکر می‌کردند.).

توی فصل دوم تحت عنوان “مغالطه‌ی عرضه و تقاضا” مثال‌های متعددی می‌آورد تا به ما ثابت کند توی ارزش‌گذاری‌هامان، به وسیله‌ی اطلاعات اولیه به شدت بایاس (مقدار دهی اولیه) می‌شویم. توضیح می‌دهد که چه‌طور بزرگترین تاجر مروارید جهان، نوعی از مروارید سیاه که در اطراف جزیره‌ای به وفور یافت می‌شد و تلاش‌های قبلی برای فروختن آن‌ به بن‌بست خورده بود را به سادگی و با قراردادن نمونه‌هایی از آن‌ها توی ویترین مجلل‌ترین جواهر فروشی‌ها و با چاپ کردن تبلیغات گران‌قیمت، با قیمت‌هایی بسیار بالا می‌فروشد.
توی این فصل به تفصیل در مورد روش‌های مختلف بایاس ذهنی مشتری بحث می‌کند. صحبت‌های‌ش را در چند لایه دنبال می‌کند. مثلن توضیح می‌دهد که چه فرآیندی اتفاق می‌افتد که ما خودمان را با قیمت کفش‌های نایکی، آب معدنی و چند برابر شدن قیمت بنزین وفق می‌دهیم و پس از چند بار استفاده، این هزینه‌ها را به عنوان جزئی از دخل و خرج‌مان هضم می‌کنیم. (این مثال‌ها برای شخص من خیلی جالب بود.)

البته به همه‌ی این‌ها و همه‌ی بقیه‌ی در و گهر فشانی‌های او مستقیمن کاری نداریم. می‌خواهیم سراغ آن‌جایی برویم که نظریه‌ی کلاسیک عرضه و تقاضا را زیر سؤال می‌برد. نظریه‌ای که یک‌جورهایی مبنای فکری تئوری اقتصادی بازار آزاد است. این نظریه به زبان ساده بیان می‌کند که بین عرضه و تقاضا یک تعادل ذاتی برقرار است و به محض این‌که تقاضای بازار برای یک محصول افزایش پیدا کند، ابتدا کمی قیمت‌ها بالا می‌روند و بعد عرضه افزایش می‌یابد و قیمت‌ها به جای قبلی‌شان باز می‌گردند. ورِ دیگر این تعادل، شرایطی‌ست که طی آن عرضه بیش از نیاز بازار باشد. در چنین شرایطی ابتدا قیمت‌ها کمی افت می‌کنند و بعد عرضه‌کنندگان خودشان را کنترل می‌کنند و باز اوضاع به حالت قبل بر می‌گردد. (در همین لحظه جان استوارت میل و آدام اسمیت در گور به خود می‌لرزند.)

دن اریلی ادعا می‌کند که در نظریه‌ی کلاسیک عرضه و تقاضا، اقتصاددان‌ها از یک فرض ساده‌ کننده استفاده کرده‌اند که در شرایط عملی صدق نمی‌کند و تحلیل‌ها را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ این فرض که: عرضه از تقاضا مستقل است. او بر مبنای مشاهدات علمی‌ش در این فصل، نتیجه‌گیری می‌کند که این‌که عرضه از تقاضا مستقل است، لزومن فرض درستی نیست. اتفاقن عرضه می‌تواند تقاضا را شکل دهد. عرضه می‌تواند تقاضا را کم یا زیاد کند. عرضه خود می‌تواند با بایاس ذهنی‌ای که ایجاد می‌کند، سطح قیمت را چندین مرتبه بالا یا پایین ببرد. مثال‌های‌ش زیاد است؛ خودتان پیدا کنید. خلاصه این‌که بازار آزاد با تمام مزایایی که دارد و پویایی‌ای که ایجاد می‌کند، یک جاهایی هم نقطه ضعف‌های جدی دارد. علاوه بر ضعفی که در قالب توضیحات دن اریلی آوردم و ضعفی که در پی‌نوشت و از زبان “John Nash” اشاره کرده‌ام، یک ضعف دیگر سیستم‌های رقابتی بدون ناظر، زیادی بزرگ شدنِ بهترین‌هاست. سیستم رقابتی بدون ناظر به زبان مهندسی کنترل یعنی، سیستم Open Loop، یعنی سیستم بدون Feed Back. یعنی گوگل. یعنی دیجی‌کالا. یعنی آمریکا. و این به نظرم خوب نیست. بگذریم.

وقتی می‌گویم این سیستم باید ناظر داشته باشد، منظورم این است طوری شود که چهارتا آدم قالتاق نتوانند بیایند توی تلویزیون مملکت و با فریب علنی ذهن خانواده‌ها و دانش‌آموزان و به بازی گرفتن آینده‌ و احساسات آن‌ها یک بازار چند هزار میلیاردی خلق کنند. وقتی می‌گویم این سیستم باید ناظر داشته باشد یعنی این صدا و سیمای ورشکسته حق نداشته باشد آنتن تلویزیون زوری مملکت (زوری چون که مردم مجبورند تماشاش کنند و حق ندارند گزینه‌ی دیگری را انتخاب کنند. چون خودشان عقل‌شان نمی‌رسد چه چیزهایی را باید ببینند.) را در اختیار سامانه‌ی فلان و بهمان بگذارد که با آب و تاب، مردم ساده‌لوح را فریب دهند و سود چند صد میلیاردی (بدون ارائه‌ی کوچک‌ترین خدمت یا ارزش افزوده‌ای) به جیب بزنند. یا پدیده‌ی شان‌چیز بعد از سال‌ها فعالیت و تبلیغات گسترده و میلیاردها تومان سرمایه‌ی مردمی، به دلیل فساد و تخلفات مالیاتی به یک‌باره تعطیل نشود.

باید بفهمیم که اقتصاد آزاد، مخصوصن وقتی سر و کارش با ارائه‎‌ی خدمات و محصولات به توده‌ی مردم می‌افتد، به شدت خطرناک عمل می‌کند. بگذریم که حتا من هم می‌فهمم که به کار بردن لفظ اقتصاد آزاد برای بازار ایران بیش‌تر شبیه شوخی‌ست. اما مگر غیر از این است که صدا و سیما بر مبنای همین استدلال آنتن می‌فروشد که: من برای فعالیت اقتصادی تبلیغ می‌کنم و بازار عرضه و تقاضاست که روی این محصول قیمت می‌گذارد و راست یا دروغ بودن‌ش را می‌سنجد؟

مخلص حرف من این است. بازار آزادِ عرضه و تقاضا به گواه شواهد متعدد و مطالعات دقیق علمی، یک بازار عادلانه نیست چرا که توده‌ها در تعیین ارزش خدمات و محصولات به شدت ناتوان‌ند و دچار خطا می‌شوند. این خطا بیماری می‌آفریند. تولید کننده‌ی واقعی به حاشیه کشیده می‌شود. 3090 میلیاردر می‌شود. کنکور آسان است، BMW سوار می‌شود (+). هیچ تعادلی اتفاق نمی‌افتد. بازار نمی‌تواند قیمت‌ها و ارزش‌ها را اصلاح کند و شرکت‌هایی که توی فریب دادن توده‌ها موفق‌ترند، بیش‌تر و بیش‌تر رشد می‌کنند. این اتفاق ترسناک‌تر هم می‌شود وقتی که می‌بینیم که توی سال‌های اخیر ابزارهای ارتباط جمعی (بخوانید ابزارهای کشتار جمعی) مثل تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی ضریب نفوذ پیغام‌های فریبنده را به شدت افزایش داده‌اند.


پی‌نوشت1: اگر از بی‌سوادی من اذیت شدید، عذرخواهی می‌کنم. من اقتصاد بلد نیستم. اما آدم است دیگر، گاهی دل‌ش می‌خواهد حرف بزند.
پی‌نوشت2: البته که نظارت دولتی هم می‌تواند منشأ فساد باشد. ولی کام آن. من و شما که دیگر نباید از فساد دولتی بترسیم؛ نه؟ ما اگر بتوانیم از دولت مطالبه کنیم که روی فعالیت بنگاه‌های اقتصادی و تبلیغات‌شان و سلامت‌شان و میزان سوددهی‌شان نظارت کند، به قدر 7 نسل برای این مملکت کار کرده‌ایم جان شما.
پی‌نوشت3: اگر فیلم “A Beautiful Mind” را دیده باشید، حتمن تصویر زیر را یادتان هست. برای ماها تئوری بازار آزاد همان‌جا رد شد. :)) بچه‌های امیرکبیر این فیلم را ندیده بودند به گمان‌م.

A beautiful mind

پی‌نوشت4: در مورد دن اریلی، توی سایت متمم می‌توانید مطالب به‌دردبخوری پیدا کنید. یا شاید هم بخواهید Ted Talkهای او را ببینید.
پی‌نوشت5: برای این‌که ثابت کنم این حرف‌ها خیلی هم ناپخته نیستند و آن‌ها را از خودم نساخته‌ام، بگذراید به عنوان رفرنس چند خط از خود دن اریلی را نقل کنم:

“… این موردی‌ست که به ویژه در مورد نیازهای اساسی جامعه، مانند بهداشت، دارو، آب، برق، آموزش و دیگر منابع حیاتی صادق است. اگر این مقدمه را بپذیرید که نیروهای بازار و بازارهای آزاد، همواره بازار را به به‌ترین نحو میزان نخواهند کرد، آن‌گاه شاید خودتان را در میان کسانی بیابید که بر این باورند دولت (امیدواریم دولتی عاقل و خردمند) باید نقشی بزرگ‌تر را در تنظیم برخی فعالیت‌های بازار بر عهده بگیرد؛ حتا اگر این به محدود کردن آزادی کسب و کار منجر شود. آری، بازاری آزاد بر پایه‌ی عرضه، تقاضا و عدم اصطکاک، ایده‌آل می‌نماید، به شرط این‌که ما هم به واقع خردمند می‌بودیم. حال که ما نه خردمند، بلکه نابخردیم، سیاست‌ها باید این عامل مهم را به شمار آورند.”

7+