Persian Blog

I believe the chance of being alive _or in better wording being conscious_ by accident is so low that we have no other option to believe in a creator.
Obviously, this is not a scientific statement. Because it is not testable. Wait a minute; or it is?

Actually, it is testable. All you need is a computer simulation _sometimes you don’t even need that. It is enough to compute the probability of you being born if all we know is that your grandmothers married your grandfathers; leave it alone the probability of your father and mother bring you into being if all we know is that Adam has met Eve or that the Big Bang happened 13.8 billion years ago. Do you want me to compute these probabilities for you? Short answer: absolute ZERO.  
Any scientist _no matter which field of science_ with a background in theory of probability can confirm that there is a God. However, you probably need to bring the topic up after midnight when he is alone, reclining on a sofa.

It doesn’t matter that you are a biologist or an astronomer; just think about a bacteria or the earth. Then compute the probability of their emergence with all their necessary conditions after the Singularity point. You believe in God even if you are not aware.

Of course, this statement does not have the other necessary condition of a scientific proposition: making falsifiable predictions. But do we really need this condition to hold? I say no. If you have the following two conditions, then no we don’t need to check for falsifiable predictions: being a scientist familiar with probabilities and being brave.

Note: Let me clarify that probably we do not need God to explain the physical phenomena of nature. There is a chance that science will cover this regime better and better as we go through the time. But we need God to explain the whole “being”. God is not something to use to cover the gap; probably, there exist no gap in the universe. But God is what explains the “fact” of existence of the universe.

0

دغدغه های شخصی فعلیم در سه سطح قرار میگیرن:

سطح اول: درک بیشتر و بهتر هستی. اینکه ما چی هستیم و از کجا اومدیم؟ و این که دقیق ترین درکی که میتونیم از خدا داشته باشیم چیه؟ و سوالات مشابه.

سطح دوم: اینکه چه طور باید زندگی کنم؟ یا به طور دقیق تر چیزی که مدتیه خیلی زیاد بهش فکر میکنم: توی چه سطحی باید زندگی کنم؟ نمیتونم کتاب بخونم واقعن. احساس خفگی بهم دست میده. وقتی چیز جدیدی یاد میگیرم احساس میکنم کمرم داره میشکنه. میترسم از اینکه اکستریم تر بشم. وقتی به زندگی بولتزمان فکر میکنم تنم میلرزه. چرا راه دور بریم. به زندگی میرزاخانی هم وقتی فکر میکنم بغض گلومو میگیره. حتا نمیتونیم بفهمیم این بشر چیکار میکرده واقعن؟ مقاله هاش زیر 2000 تا ارجاع دارن. بعضی از مقاله هاش رو شاید 100 نفر هم ننشسته باشن بخونن و بفهمن. حتا… حتا… این استادای خودمم زندگی مشابهی دارن. این همه زحمت و این همه درک نشدن. دریایی از انسان های سطحی و معدود انسان های متفاوتی که … چه طور میشه تحمل کرد؟ آدما هر چی فهمیده تر میشن، تنهاتر هم میشن. و تحمل کردن بعضی چیزا براشون سخت تر. نمیتونم تصور کنم که مثلن اگه محمدرضا شعبانعلی با این حجم از حساسیتش روی دقت کلامی رو یک روز به زور ببرن نماز جمعه بشونن، آیا تا پایان مراسم زنده میمونه؟

تو گویی لازمه ی خوب زندگی کردن، عزلت طلبیدنه. این درد داره خب. اینا چطور میتونن ازدواج کنن؟ چه طور میتونن توی تاکسی بشینن؟ من میدونم که اگه بخوام ادامه بدم، نمیخوام تهی زندگی کنم. میخوام یه خروجی داشته باشه این زندگی. صدای علی دهباشی توی کاسه سرم خفه نمیشه که میگفت: خوشبختانه یا متاسفانه من زندگی شخصی ندارم. یک چند راهیه که حس میکنم برای روحیات من همه ش بن بسته: یا باید معمولی زندگی کرد (همرنگ جماعت شد)، یا باید واقعن زندگی کرد و عزلت طلبید و یا باید ضمن زندگی کردن، به زور هم که شده با جامعه و اطرافیان قاطی شد.

سطح سوم: جزئیات زندگی شخصی خودم و دغدغه های روزمره که نمیخوام توضیحشون بدم اینجا.

سطح اول سوالاتیه که در تمام زندگی درگیرش خواهم بود. مهم ترین سوالات زندگی هر انسانی هستن به نظرم. من کار میکنم، میخورم، میخوابم و به سوالات سطح دوم و سوم رسیدگی میکنم تنها برای اینکه حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم و بتونم با فراغ بال به سوالات سطح اول فکر کنم. صورت سوالات سطح دوم چند سال یک بار عوض میشن و دغدغه های سطح سوم خیلی سریعتر.

اگه بیشتر از 20 سال دارید + حداقل چند ساعت توی 2 روز متوالی به موضوعی که توی سطح دوم مطرح کردم، فکر کردید و فکر میکنید میتونید در موردش حرف بزنید، خواهش میکنم خبرم کنید تا یه قرار اینترنتی ست کنیم و در موردش صحبت کنیم.

2+

میدانم که هنوز هم همانجا هستی. اگرچه بریده بریده ولی میدانم که هنوز هم نفس میکشی.

هر مردی یک توماس شلبی درون دارد. همانطوری که هر زنی یک ایلونا. میدانم حالت بد است. این را به طور خاص وقتی متوجه شدم که نمیتوانستی پیکی بلایندرز را ببینی.

دوست داشتی خانواده بسازی. قرار بود باغ بزرگی بخری و یک ویلای زیبا و چند اسب اصیل. که سارا و پارسا آنجا تمرین اسب سواری کنند. قرار بود طره سالی یک بار با دوستان نزدیکتان تماس بگیرد و برای چند روز همه را دعوت کند ویلا. و قرارهای دیگری که تنها تو میدانی و خودم. و تو ای سرخورده ترین توماس شلبی ای که میتوانم متصور شوم. حالا تنها مانده ای. بدون خانواده و بدون طره.

با تمام این ها زنده ماندنت به خودی خود ارزشمند است. من بودنت را ارج می نهم و به جای تمام کسانی که باید از بودن کنار تو احساس آرامش و امنیت می کردند، از بودن با تو احساس آرامش و امنیت می کنم. به تصمیم گیری های هوشمندانه ات ایمان دارم و مطمئنم که می توانستی خیلی ها را خوشحال کنی. هنوز هم می توانی انگار. این بار اما بگذار من تصمیم بگیرم. بگذار کمی بهش فکر کنم.

4+
0