Persian Blog

کیفمو تو فرودگاه مشهد جا گذاشتم. همه مدارک‌م و سوئیچ ماشین و کلید خونه و لپ‌تاپ و حتا اسم کاربری و رمز نت بانک‌هام توشه. مجبور شدم به یکی دو تا از دوستام رو بندازم. رو انداختن چه‌قدر سخت و انرژی بره واقعن. به هر حال، میگن پیدا شده.

کلید ندارم و دوستام و آشناهامم برای عید رفتن خونه‌هاشون و تهران خالی شده. مجبورم توی فرودگاه بمونم. جا داره یه کتاب با عنوان “کمی بیشتر از یک نصفه روز در فرودگاه” بنویسم. به سبک کتاب آلن دوباتن مثلن.

دختره‌ی پر رو دفترچه یادداشت 2 تومنی رو میگه 20 تومن. میگم سر گردنه‌س؟ میگه آره. پدر سوخته با نمک : )) انی وی هنوز اونقدر زبون دارم که بیارمش روی 10 تومن. ارزشمندترین لاس کوتاه زندگیم بوده فک کنم. نارنجیه.

ظهر رفته بودم حرم. به سختی قبر علامه رو پیدا کردم. بهترین قسمت این سفر بود همین دیدن اسم علامه. چشمام جوری جاری شدن که فکر نمیکنم ابدن دیگه. نشستم همونجا و واقعه رو خوندم. السابقون السابقون.

سر و ته نداره جمله‌هام. چه اهمیتی داره ولی. میفهمید دیگه.

داشتم با خودم فکر میکردم که این خارجیا لحظه سال نو همو میبوسن؛ ما پا میشیم میریم حرم. جان خودم خدا از همین عنتر بازی هامون لجش میگیره باهامون خوب نیست.

دیشب شب سختی بود. امیدوار بودم که صبح نشه. احتمال قوی میدادم که خلاص شم. نشدم ولی.

دارم فکر میکنم که اونقدری یله نیستم که تنها زندگی کنم. باید کاپل شم. بچه دار حتا. به نظرم آدما نباید بچه دار شن. من ولی.

صورتمو توی سرویس ترمینال دیدم. زخمی کردمش. ولی خوشگله هنوز. جوونم هنوز.

دارم یاد میگیرم هنوز. همینم مهمه. همین که با سرعت خوبی یاد بگیرم همیشه. همین که از گذشته م ناراضی باشم همیشه. هستم الان.

شوق دارم برای خوندن کتاب جدیدی که از طالب دانلود کردم. شوق دارم برای درفت پیپرم.

دارم به این فکر میکنم که چه چیزی کم دارم توی زندگیم. آدم. آدم. رفیق. دوست. آدم.

دور و وری هایی که دوستشون داشته باشم ندارم. یا کم دارم. درستش میکنم. هرچه قدر هم که سخت باشه توی مملکت غریب. درستش میکنم ولی.

عجالتن باید به خودم برسم. خیلی وقته که جز عرفان نخوندم. شوق دارم برای خوندن کتاب طالب. یواش یواش کار خودمو میکنم. بلدم. بلد هم نباشم یاد میگیرم.

دوستت دارم سینا جان. سینای عزیز. سینای آدم. تو رو هم دوستت دارم. تویی که برای بیشتر شناختن من اینا رو میخونی. تویی که سرت روی شونه ی منه.

4+

امشب دلم برای حرف زدن باهات تنگ شد. با خودم فکر کردم که چرا خیلی وقت است که نمیخواهم باهات حرف بزنم. یا بهتر بگویم چرا نمیتوانم. شاید چون عوض شده ای. چون من عوض شده ام. تو مگر من را نمیشناسی؟ مگر نمیدانی من هر روز عوض میشوم؟

نمیشود. بیا خودمان را اذیت نکنیم. نمیشود. بخشیش به من برمیگردد که نمیخواهم یا نمیتوانم به آینده فکر کنم. حالا که سه بار خودم را توی گور گذاشته‌ام، دلم میخواهد نگاهم را به چهارمی و پنجمی معطوف کنم. نمیخواهم به تو فکر کنم یا به بچه هامان یا هر چیز دیگری که ممکن است مردن را برایم سخت کند. بخشیش هم البته تقصیر توست. نیستی. نمیبینمت. میترسم از خودم طره. بیشتر اگر معطل کنی و لختی دیگر اگر بگذرد، چنان میشوی که خدا هم از آفریدنت باز میماند. یک بار بهت گفتم حالا که آمده ای بمان. گفتی باید رفت. گفتم رفتنت کار هر دومان را سخت میکند. نماندی. رفتی. خوبت شد؟ حالا دیگر من و او هم به کار هم نمی آییم.

من نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. بیشتر از این نمیتوانم. دارم منفجر میشوم. چیزی درون من میخواهد پرواز کند. میترسم که توی آسمان ها نباشی. این ریسمانی که باهاش خودم را گرفتار کرده ام طره، همین امروز یا فرداست که پاره شود. نیستی. نمیبینمت. بیا دستم را بگیر تا دیر نشده. هنوز آنقدر وقت داریم که بال زدن را با هم تمرین کنیم.

7+

دروغ چرا عزیزم. به تو هم امیدی ندارم. به هیچ کس امیدی ندارم. به خدا هم حتا امیدی … . دلسردم. دلمرده ام. خراب شده ام. دست و پا میزنم. ولی خراب شده ام. مثل یک عروسک پلاستیکی که سر و دست و پاش از جا در رفته باشد. به زور و ضرب سر جا میگذارمشان. ولی کمی بعد، تق! از جا در میروند.

دارم فکر میکنم اگر خیلی دوستت داشته باشم، باید راهم را کج کنم. باید بگذارم زندگی کنی. البته که احتمالن طعمه ی کسی کم استعدادتر از آن چیزی که من میتوانستم باشم، میشوی. این خودش درد دارد. من به جای تو درد خواهم کشید حتا اگر خودت متوجه نباشی. اما حتم دارم که زوار در رفته تر از چیزی که من امروز هستم نخواهد بود. زپرتی و زوار در رفته ام. میترسم گند بزنم به زندگیت. گند بزنی به مردگیم. مثل بابا که زار میزد ای کاش خواستگاری مینا نرفته بودم و این زندگی از اساس شکل نمیگرفت. میترسم نتوانی زنده ام کنی. میترسم نتوانم بمیرانمت.

من زوارم در رفته. عارضه ای هست که اسمش را به خاطر ندارم. بیا اسمش را بگذاریم عارضه ضخامت. عارضه ضخامت وقتی روی میدهد که کسی از سخت ترین و شدیدترین فشارهای روحی و روانی جان سالم به در میبرد و بعد خیلی قوی می شود. خیلی پوست کلفت. من دچار ترومای ضخامت شده بودم. اما الآن دیگر کار از این هم گذشته. من خراب شده ام. چنان پوست ضخیمی دور خودم دارم که عملن از تماس با دنیا ناتوانم. دلزده ام. دلمرده. دلمرگ. دقمرگ. دقمرگ شده ام عزیزم.

“دق که ندانی که چیست گرفته ام. دق که ندانی تو خانم زیبا.”

مثل چپ‌های خیانت شده ام. ایده هام جلوی چشمانم پر پر شدند. خدا… خدا… خدا هم نخواهد توانست تقاص من را از این زندگی پس بگیرد. پیچیده است. بدم می آید ازش. از همه چیزش. از این همه ناهمگونی. از این عدم توازن مضحکش بدم می آید. مسخره است. مسخره.

من حتا دلم نمیخواهد بمیرم. دلم نمیخواهد زنده هم بمانم. دلم میخواهد معدوم شوم. مثل وهمی که هرگز به دایره وجود سر نزده. مثل ایده هایم. مثل خودش. مثل خودت. مثل خودت که بهت امیدی ندارم. که نیستی. که نخواهی بود. که من الآن پشت چشمانم تر شده. که نمیتوانم گریه کنم توی این دفتر. مثل همین اشک ها که هست ولی نیست. مثل ماهی که پشت ابر پنهان شده. مثل کسوف خداوند در عصر دردناک… دردناک و غم انگیز… عصر دردناک ما.

به بودن آلرژی گرفته‌ام؛ به هستن و شدن نیز هم. آه! دیگر به تو هم امیدی ندارم عزیزم و این مگر خود مرگ نیست؟

17+
0