معرفی کوتاهی از Shannon

خبر رسید که استاد عزیز تصادف کرده‌اند و فردا کلاس نداریم. در نتیجه این اتفاق، تحویل تمرین و پروپوزال هم یکی دو روزی عقب افتاده. برای همین خواستم که کمی توی یوتیوب بچرخم. چشم‌م به  معرفی کوتاهی از Shannon خورد. توی فیلم دو سه جمله از او نقل می‌شود که برای من خیلی جاذب توجه بود.

.
شانون، را پدر عصر اطلاعات می‌دانند. یک‌جورهایی کارهای شانون بود که استفاده از تکنولوژی‌های دیجیتال را ممکن ساخت. همین‌طور شنیده‌ام که کسانی ادعا دارند تز ارشد او، ارزش‌مندترین تز ارشد تاریخ علم بوده.

1+

این شعر و این حنجره

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی     گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری     گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی     گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی     گفتم به می پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی     گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا به‌ دل‌ربائی ما را چگونه دیدی     گفتم چو خرمنی گل در بزم دل‌ربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم     گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی     گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند     گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

     <<خواجوی کرمانی>>

با صدای محسن نامجو بشنوید: (خرید اجرای دیگری از همین آهنگ از بیپ‌تونز)

 

پی‌نوشت: این حنجره را باید بوسید. آخ! حنجره را که نمی‌شود بوسید. باید دست بیندازی توی حلقوم‌ش و با نوک انگشتان‌ت روی تارهای صوتی‌ش دست بکشی. می‌توانی حتا باهاش ساز بزنی؛ به شرطی که قول بدهی به چیزی آسیب نرسانی.

دومین باری که پای‌م را از این مملکت بیرون بگذارم، قطعن یکی از انگیزه‌هام و اولویت‌هام رفتن به کنسرت حضرت‌ش است. بین استعداد و شکوفایی هزار منزل است. و نامجو همه‌ی این هزار منزل را طی کرده.

علاوه بر “ترنج”، “من و مست و تو دیوانه”، “زلف بر باد” “مرغ شیدا” و “بگو بگو” را بیش‌تر از همه‌ی بقیه‌ی کارهای‌ش دوست دارم. البته از هر کدام چند اجرای مختلف توی اینترنت پیدا می‌شود. بعضی‌هاش به مراتب دل‌نشین‌تر است.

3+

به طره_نامه نوزده‌م

طره جان بابا. چه‌طوری؟ خوبی؟ خوش‌حالی؟ چند وقتی هست که با هم حرف نزده‌ایم، نه؟ با هم که حرف نمی‌زنیم البته. من با تو حرف می‌زنم و تو گوش می‌کنی.  این‌ها را یادت باشد ها. نمی‌دانی چه‌قدر  بدم می‌آید از این کار.

راست‌ش را بخواهی؛ از این‌که هر روز خوش‌گل‌تر می‌شوی نگران‌م. بس است بابا. این‌طوری ممکن است هیچ‌وقت نتوانم پیدات کنم ها. با این بی‌ملاحظه‌گری‌هات ممکن است هر دو مان را به کشتن بدهی. با تمام این‌ها؛ با تمام این نبودن‌ها‌، با وجود این بی‌مهری‌ها، باز هم خدا تو را از ما نگیرد. خدا من را از تو نگیرد. خدا من را از من نگیرد. خدا تو را از تو نگیرد. به قولی، خدا من و تو را از من و تو نگیرد. نمی‌فهمی البته. همین نفهم بودن‌ت را دوست دارم. همین به موقع فهمیدن‌ت را. همین گزیده فهمیدن‌ت را.

خواننده می‌فرماد: “می‌ترسم فصل من سر بیاد؛ کاری‌م ازم بر نیاد.” بترس‌م طره جان؟ نترس‌م؟

این روزها دارم گیج می‌زنم. گمان‌م خمار لب‌های توام. خواستم بهت نامه بنویسم که از خر دجال بیایی پایین. این حال و روز برای من و تو نان و آب نمی‌شود به جان طره. همین. کار خاصی باهات نداشت‌م. کمی دل‌م برات تنگ شده بود. که البته چیز مهمی نیست. و می‌خواستم به‌ت بگویم که این نبودن‌ت دارد طولانی می‌شود ها. من این‌قدرها هم وفادار نیستم. نه نه. لازم نکرده. نمی‌خواهم باز بیایی سری بزنی و بعد گم و گور شوی. این مرتبه جز به یک بودن سفت و محکم راضی نمی‌شوم. همین.

4+