What is science? Who is God?: The two necessary conditions

Statement: I believe the chance of being alive _or in better wording being conscious_ by accident is so low that we have no other option to believe in a creator.

Discussion: Obviously, this is not a scientific statement. Because it is not testable. Wait a minute; or it is?

Actually, it is testable. All you need is a computer simulation _sometimes you don’t even need that. It is enough to compute the probability of you being born if all we know is that your grandmothers married your grandfathers; leave it alone the probability of your father and mother bring you into being if all we know is that Adam has met Eve or that the Big Bang happened 13.8 billion years ago. Do you want me to compute these probabilities for you? Short answer: absolute ZERO.  
Any scientist _no matter which field of science_ with a background in theory of probability can confirm that there is a God. However, you probably need to bring the topic up after midnight when he is alone, reclining on a sofa.

It doesn’t matter that you are a biologist or an astronomer; just think about a bacteria or the earth. Then compute the probability of its emergence with all its necessary conditions after the Singularity point. You believe in God even if you are not aware.

Of course, this statement does not have the other necessary condition of a scientific proposition: making falsifiable predictions. But do we really need this condition to hold? I say no. If you have the following two conditions, then no we don’t need to check for falsifiable predictions: being a scientist familiar with probabilities and being brave.

Note: Let me clarify that probably we do not need God to explain the physical phenomena of nature. There is a chance that science will cover this regime better and better as we go through the time. But we need God to explain the whole “being”. God is not something to use to cover the gap; probably, there exist no gap in the universe. But God is what explains the “fact” of existence of the universe.

1+

نامه ای به توماس شلبی درونم

میدانم که هنوز هم همانجا هستی. اگرچه بریده بریده ولی میدانم که هنوز هم نفس میکشی.

هر مردی یک توماس شلبی درون دارد. همانطوری که هر زنی یک ایلونا. میدانم حالت بد است. این را به طور خاص وقتی متوجه شدم که نمیتوانستی پیکی بلایندرز را ببینی.

دوست داشتی خانواده بسازی. قرار بود باغ بزرگی بخری و یک ویلای زیبا و چند اسب اصیل. که سارا و پارسا آنجا تمرین اسب سواری کنند. قرار بود طره سالی یک بار با دوستان نزدیکتان تماس بگیرد و برای چند روز همه را دعوت کند ویلا. و قرارهای دیگری که تنها تو میدانی و خودم. و تو ای سرخورده ترین توماس شلبی ای که میتوانم متصور شوم. حالا تنها مانده ای. بدون خانواده و بدون طره.

با تمام این ها زنده ماندنت به خودی خود ارزشمند است. من بودنت را ارج می نهم و به جای تمام کسانی که باید از بودن کنار تو احساس آرامش و امنیت می کردند، از بودن با تو احساس آرامش و امنیت می کنم. به تصمیم گیری های هوشمندانه ات ایمان دارم و مطمئنم که می توانستی خیلی ها را خوشحال کنی. هنوز هم می توانی انگار. این بار اما بگذار من تصمیم بگیرم. بگذار کمی بهش فکر کنم.

6+

به طره- نامه بیست و هشتم

امشب دلم برای حرف زدن باهات تنگ شد. با خودم فکر کردم که چرا خیلی وقت است که نمیخواهم باهات حرف بزنم. یا بهتر بگویم چرا نمیتوانم. شاید چون عوض شده ای. چون من عوض شده ام. تو مگر من را نمیشناسی؟ مگر نمیدانی من هر روز عوض میشوم؟

نمیشود. بیا خودمان را اذیت نکنیم. نمیشود. بخشیش به من برمیگردد که نمیخواهم یا نمیتوانم به آینده فکر کنم. حالا که سه بار خودم را توی گور گذاشته‌ام، دلم میخواهد نگاهم را به چهارمی و پنجمی معطوف کنم. نمیخواهم به تو فکر کنم یا به بچه هامان یا هر چیز دیگری که ممکن است مردن را برایم سخت کند. بخشیش هم البته تقصیر توست. نیستی. نمیبینمت. میترسم از خودم طره. بیشتر اگر معطل کنی و لختی دیگر اگر بگذرد، چنان میشوی که خدا هم از آفریدنت باز میماند. یک بار بهت گفتم حالا که آمده ای بمان. گفتی باید رفت. گفتم رفتنت کار هر دومان را سخت میکند. نماندی. رفتی. خوبت شد؟ حالا دیگر من و او هم به کار هم نمی آییم.

من نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. بیشتر از این نمیتوانم. دارم منفجر میشوم. چیزی درون من میخواهد پرواز کند. میترسم که توی آسمان ها نباشی. این ریسمانی که باهاش خودم را گرفتار کرده ام طره، همین امروز یا فرداست که پاره شود. نیستی. نمیبینمت. بیا دستم را بگیر تا دیر نشده. هنوز آنقدر وقت داریم که بال زدن را با هم تمرین کنیم.

8+

به طره- نامه بیست‌وهفتم

دروغ چرا عزیزم. به تو هم امیدی ندارم. به هیچ کس امیدی ندارم. به خدا هم حتا امیدی … . دلسردم. دلمرده ام. خراب شده ام. دست و پا میزنم. ولی خراب شده ام. مثل یک عروسک پلاستیکی که سر و دست و پاش از جا در رفته باشد. به زور و ضرب سر جا میگذارمشان. ولی کمی بعد، تق! از جا در میروند.

دارم فکر میکنم اگر خیلی دوستت داشته باشم، باید راهم را کج کنم. باید بگذارم زندگی کنی. البته که احتمالن طعمه ی کسی کم استعدادتر از آن چیزی که من میتوانستم باشم، میشوی. این خودش درد دارد. من به جای تو درد خواهم کشید حتا اگر خودت متوجه نباشی. اما حتم دارم که زوار در رفته تر از چیزی که من امروز هستم نخواهد بود. زپرتی و زوار در رفته ام. میترسم گند بزنم به زندگیت. گند بزنی به مردگیم. مثل بابا که زار میزد ای کاش خواستگاری مینا نرفته بودم و این زندگی از اساس شکل نمیگرفت. میترسم نتوانی زنده ام کنی. میترسم نتوانم بمیرانمت.

من زوارم در رفته. عارضه ای هست که اسمش را به خاطر ندارم. بیا اسمش را بگذاریم عارضه ضخامت. عارضه ضخامت وقتی روی میدهد که کسی از سخت ترین و شدیدترین فشارهای روحی و روانی جان سالم به در میبرد و بعد خیلی قوی می شود. خیلی پوست کلفت. من دچار ترومای ضخامت شده بودم. اما الآن دیگر کار از این هم گذشته. من خراب شده ام. چنان پوست ضخیمی دور خودم دارم که عملن از تماس با دنیا ناتوانم. دلزده ام. دلمرده. دلمرگ. دقمرگ. دقمرگ شده ام عزیزم.

“دق که ندانی که چیست گرفته ام. دق که ندانی تو خانم زیبا.”

مثل چپ‌های خیانت شده ام. ایده هام جلوی چشمانم پر پر شدند. خدا… خدا… خدا هم نخواهد توانست تقاص من را از این زندگی پس بگیرد. پیچیده است. بدم می آید ازش. از همه چیزش. از این همه ناهمگونی. از این عدم توازن مضحکش بدم می آید. مسخره است. مسخره.

من حتا دلم نمیخواهد بمیرم. دلم نمیخواهد زنده هم بمانم. دلم میخواهد معدوم شوم. مثل وهمی که هرگز به دایره وجود سر نزده. مثل ایده هایم. مثل خودش. مثل خودت. مثل خودت که بهت امیدی ندارم. که نیستی. که نخواهی بود. که من الآن پشت چشمانم تر شده. که نمیتوانم گریه کنم توی این دفتر. مثل همین اشک ها که هست ولی نیست. مثل ماهی که پشت ابر پنهان شده. مثل کسوف خداوند در عصر دردناک… دردناک و غم انگیز… عصر دردناک ما.

به بودن آلرژی گرفته‌ام؛ به هستن و شدن نیز هم. آه! دیگر به تو هم امیدی ندارم عزیزم و این مگر خود مرگ نیست؟

18+

با روح‌های آشنا: در مورد یک دسته‌بندی

علی شریعتی گفت:

“حرف‌هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.

و حرف‌هایی هست برای نگفتن، حرف‌هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند. و سرمایه‌ی هرکسی به اندازه‌ی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.”

حرف‌هایی هست که تنها با مخاطب‌های آشنا می‌توان زد و حرف‌هایی که تنها با هیچ‌کس می‌توان در میان‌شان گذاشت. و من این روزها چه‌قدر احساس می‌کنم از این هر دو سرریز شده‌ام.

هر کسی در جست‌وجوی روح آشنای خودش است. و به هر اندازه که یک روح ارتفاع می‌گیرد و به چشمه‌های گواراتری دست‌رسی پیدا می‌کند، دایره‌ی مخاطبان آشنایش کوچک و کوچک‌تر می‌شود. تا جایی که ناچار سر در چاه فرو می‌برد و ضجه می‌زند. می‌گویند مولانا شبی بی‌تاب و بی‌قرار به خانه نزدیک‌ترین مریدش حسام الدین پناه برد و از او خواست آتشی بیفروزد. بعد کنار آتش نشست و می‌نوشت و در آتش می‌انداخت.

بعضی حرف‌ها را تنها با مخاطبان آشنا می‌توان در میان گذاشت نه از آن جهت که غریبه‌ها از درک آن حرف‌ها عاجزند، به خاطر هراس مرگ‌آوری که گلوی گوینده را می‌فشارد؛ که مبادا این حرف‌ها اشتباه فهم شوند. چنان که فرمود: “با این کتاب بسیاری از کسان را گمراه می‌کند و بسیاری را به راه می‌آورد”؛

آتش‌هایی هست که روح‌های آماده را می‌پزد و بقیه را می‌سوزاند.

و اما درباره دسته دوم؛

حرف‌هایی برای نگفتن. گلوله‌های آتشی که برای گفته شدن بی‌تابی می‌کنند اما گوشی نیست که شنیدن‌شان را تاب تواند آورد و نه حتا زبانی که از ادای‌شان شعله‌ور نشود و نه حتا قلمی که پیچ‌ش آن حرف‌ها را بتواند که روی کاغذ نقش بزند.

و بعد از جوشش این حرف‌هاست که آدمی خدا می‌شود. بعد از جوشش این حرف‌هاست که ندای “انا الحق” روح را در بر می‌گیرد و جسم به سماء در می‌آید. بعد از جوشش این حرف‌هاست که آن وصال اتفاق می‌افتد. و بعد از جوشش همین هاست که روح‌ها آرام می‌گیرند و چشم‌ها بی‌رنگ می‌شوند و پاها از پیاده‌روی بی‌نیاز.

 

15+