کردستان ، پاشنه‌ آشیل ایران

من صحبت‌های شعبانعلی عزیز در مورد آنتروپی اجتماعی و تلاش برای کاهش حساسیت جامعه (+) را مطالعه کرده‌ام و به درست بودن‌شان باور دارم. درست است که انگیزه‌ی نوشتن این متن را از حوادث اخیر گرفته‌ام، اما اگر آن را بخوانید، تأیید می‌کنید که چیزی خلاف آن توصیه ننوشته‌ام و به باورهای‌م در عمل متعهدم.

نخست این‌که من متولد سنندج هستم. از این بابت خیلی خوش‌حال‌م. پدر و مادرم اصالتن از شهر بیجار هستند. مردم بیجار عمومن شیعه‌اند، مردم سنندج عمومن سنی. از این بابت که به عنوان یک انسان با مارک شیعه توی یک شهر سنی نشین پرورش پیدا کرده‌ام خیلی خوش‌حال‌م. چرا که جوشش از تضاد پدید آید و از این حرف‌ها.

دوم این‌که پیروان سنت، خود چهار دسته‌اند. سنی‌های سمت کردستان شافعی‌ند و سنی‌های بلوچستان حنفی‌ند (مصری‌ها هم). عربستانی‌ها سنیِ حنبلی هستند. و ساکنان آفریقا هم عمومن پیرو مذهب مالکی‌ند. تا جایی که من می‌دانم شافعی‌ها و حنفی‌ها به مراتب عقاید معتدل‌تری دارند (به تعبیر بزرگی، اگر سر لج و لج‌بازی نبود، شافعی‌ها و حنفی‌ها به اهل تشیع نزدیک‌تر بودند تا به حنبلی‌ها). بنابراین اگر می‌گوییم سنی، باید توی ذهن داشته باشیم که سنی داریم تا سنی. درست همان‌طور که شیعه داریم تا شیعه. یک شیعه، آن شیعه‌ای است که علی شریعتی پرزنت می‌کند و یک شیعه آن شیعه‌ای‌ست که حجت‌الاسلام دانشمند.

لاکن به همه‌ی این‌ها کار نداریم. مردم کردستان اساسن سکولارند (از معدود جاهایی از کشور که حکومت هم دوست دارد سکولار باشد.). حتمن توی اخبار شنیده‌اید که می‌گویند سنی‌ها، شیعه‌ها و کردهای عراق.

من توی کردستان کم اذیت نشدم. بر منکرش لعنت.

  • بچه‌تر بودم. ابتدایی مثلن. یک روز توی کوچه و سر هیچی یکی دو تا از بچه‌ها به‌م اشاره کردند و گفتند: “دم‌ش رو.” نفهمیدم چه می‌گویند. گفتم من که دم ندارم. خندیدند. بقیه هم دنبال حرف‌شان را گرفتند. خواستم شوخی کنم باهاشان. گفتم: “دم خودت رو زانکو.” گفت: “من که دم ندارم. دارم بچه‌ها؟” و بچه‌ها همه گفتند: “نه. فقط سینا دم داره.” گریه‌کنان برگشتم. مادرم سرم را نوازش کرد و گفت گفتند دم داری؟ شوخی کرده‌اند. بچه‌ها گاهی شوخی می‌کنند خب. نباید ناراحت شوی. اما بدان که احتمالن به خاطر شیعه بودن‌ت گاهی از این شوخی‌ها باهات می‌کنند. باورتان می‌شود؟ همین چند سال پیش. توی قرن بیست و یکم.
  • ابتدایی را فارسی صحبت می‌کردم. از راهنمایی کردی حرف زدم به امید این‌که به‌تر و بیش‌تر قاطی بچه‌ها شوم. بهتر از آن‌ها که از بچگی کردی حرف می‌زدند، حرف می‌زدم. توی راهنمایی مذهب‌م را می‌دزدیدم و تا حد خوبی هم موفق بودم. اما توی دبیرستان یک جورهایی تصمیم گرفتم مذهب‌م را پنهان نکنم. گاهی با معلم‌های دینی بحث می‌شد. عمومن به طرز ناجوان‌مردانه‌ای به گوشه‌ی رینگ می‌افتادم.

با همه‌ی این‌ها. من آدم مذهبی‌ای نبودم. حتا آن بچه‌هایی که باهاشان گاهی بحث می‌کردم، به ندرت توی زندگی‌شان نماز خوانده بودند. اما حین بحث کردن؟ انگار که نماینده‌ی رسمی مذهبی بودیم که از پدران‌مان به ارث برده بودیم. (آن‌ها حضرت علی را خلیفه‌ی اول و داماد پیغمبر می‌دانند. و تا آن‌جا که اطلاعات من یاری می‌کند، در تئوری ایشان را بیش‌تر از حضرت ابوبکر قبول دارند. اما توی بحث‌های لج‌بازانه، وقتی سر به سرشان می‌گذاری، انگار خیلی هم این‌طور نیست.)

دل‌تان برام سوخت؟ ورِ دیگر داستان را هم بشنوید.

  • دوستی دارم. از معدود دوست‌های کردِ مذهبیِ من. یک روز گفت سینا توی کلاس معارف دانش‌گاه اذیت می‌شوم. گفت‌م چرا؟ گفت: “استاد خبر دارد من سنی‌م. هر روز سر کلاس با بدترین تعابیر خلفای راشدین را زیر سوال می‌برد. می‌خواهم که دفاع کنم. خیلی بد باهام حرف می‌زند.” آخر ترم به‌م خبر داد که با این‌که امتحان را کامل نوشته چند نمره کم‌تر شده.
  • توی کردستان به طرز معناداری هیچ پست و مقام مهمی به سنی‌ها که اکثریت جمعیت را دارند، سپرده نمی‌شود. هیچ وزیر یا سفیری از میان اهل سنت (که برخی تخمین‌ها درصد نسبی جمعیت آن‌ها را تا 20 درصد هم اعلام کرده‌اند.) برگزیده نشده است.
  • تا همین چند سال پیش و قبل از سفر رهبر به کردستان اذان به فقه شافعی توی تلویزیون استانی پخش نمی‌شد.
  • همین حالا سعی کنید سه نفر از آشنایان‌تان که نسبت به سنی‌ها کینه دارند را توی ذهن بیاورید. اگر این فرآیند بیش‌تر از یک دقیقه از شما وقت گرفت، آن موقع من به شما می‌گویم که یا اطرافیان‌تان را نمی‌شناسید و یا دور و وری‌های خیلی خوبی دارید.

البته که من ورِ سیاه ماجرا را بزرگ‌نمایی کرده‌ام. اگر از تجربیات شیرین‌م براتان می‌نوشتم، قطعن خیلی بیش‌تر از این‌ها مثال و نمونه داشتم. لاکن چون خودتان واقفید و من حوصله نوشتن ندارم و شما هم حوصله خواندن، از این بخش می‌گذریم.

من با این عقل ناقص‌م در موارد متعدد فکر می‌کنم سیاست‌گذاران این مملکت توی تحلیل‌هاشان دچار خطای فاحشی شده‌اند (کاش می‌شد و در مورد یکی دو تا از این خطاها براتان می‌نوشتم.). کردها اساسن مذهبی نیستند برادر من. شخصیت‌های برجسته‌ای هم دارند که از شیعه‌ها کم‌تر به ایران و جمهوری اسلامی ارادت ندارند. به‌شان پست دهید. قطعن دل‌شان بیش‌تر از فلان مدیر غیربومی برای شهر و دیار خودشان می‌سوزد. تدریس زبان کردی توی دانشگاه کردستان گام مثبتی بود. به‌شان اجازه دهید توی تهران هم مسجد داشته باشند (یکی از خواسته‌های اهل سنت که دارد شبیه عقده می‌شود.).

آقای زیباکلام مطالعاتی داشت و سفرهایی کرده بود به کردستان عراق. می‎‌گفت باهاشان که صحبت کرده‌ام متوجه شده‌ام این‌ها نسبت به ایران خیلی ارادت دارند و اصالتن خود را ایرانی می‌دانند.

البته خب خون‌های زیادی ریخته شده توی آن قسمت. و می‌دانید که خون پاک نمی‌شود. لاکن با تمام این‌ها راه‌ش این نیست. امروز مردم کردستان سوال می‌پرسند: چرا سرمایه‌گذاری توی کردستان به مراتب پایین‌تر از میانگین کشوری‌ست؟ چرا دانش‌آموزان اهل سنت باید توی کنکور به سوالات دینی اهل تشیع پاسخ دهند (بگذریم که اساسن همین‌که دینی جزو مباحث کنکور است، به غایت اشتباه است. بگذریم که اساسن کنکور … )؟

سرتان را درد نیاورم. مردم کردستان به غایت نایس و خوش‌حال‌ند. از نظر عقاید مذهبی کاملن معتدل و منطقی‌ند. اگر سر به سرشان نگذارید، از مردم تهران مثلن، بیش‌تر به این آب و خاک محبت دارند.

کردستان پاشنه آشیل ایران است؟ بله (مراجعه شود به میزان نسبی پرداختن شبکه‌های خارجیِ فارسی زبان به اخبار کردستان.). داعشی‌های چند روز پیش از کردستان بودند؟ بله. مردم کردستان از اوضاع‌شان ناراضی هستند؟ بله. اما خواسته‌های قاطبه‌ی جمعیت کردستان معقول، منطقی و قابل حصول است و با اتخاذ چند تصمیم شجاعانه و رده بالا، می‌توان این قوم عزیز، خوش‌قلب، صمیمی، پرشور و نشاط، فداکار و شجاع را از آن مرزها، از آن گوشه موشه‌ها ورداشت و توی قلب ایران جای داد. درست عین کاری که می‌شود با ترک‌های عزیز و باهوش انجام داد و با تمام بقیه‌ی قومیت‌ها و نژادها و مذاهب ایرانِ رنگارنگ.

علاوه بر این، در لایه‌ی اجتماعی هم همه‌ی ما باید کمک کنیم این دیدگاهِ به شدت غلط در مورد کردستان و سیستان‌وبلوچستان از ذهن‌ها رخت بربندد.

کردستان عزیز را دو دستی تحویل بیگانه‌ها ندهیم و ایران را با دست خودمان تکه‌تکه نکنیم. همین.


پی‌نوشت: راست‌ش را بگویم. عذاب وجدان دارم. باید سر فرصت از موارد متعددی بنویسم که دیده‌ام که شیعه و سنی چه‌قدر محترمانه و دوستانه به عقاید هم‌دیگر احترام کرده‌اند.

 

19+

برای آدام

آدامِ عزیز خیلی دلم می‌خواست بودی و می‌شد که می‌نشستیم عین دو تا مرد با هم کمی اختلاط می‌کردیم؛ می‌رفتیم کافه وصال مثلن. نیستی اما. برای همین برای‌ت می‌نویسم شاید پیکی غیبی این پیغام را برات بیاورد. اوضاع خراب است پدر. کاش آن روزی که خدا تو را از خاک خیس‌خورده آفریده بود، به جای این‌که گردن‌ت را صاف کنی و منتظر سجده شیطان بایستی، تا کمر خم می‌شدی؛ دست‌ش را می‌گرفتی؛ بلندش می‌کردی؛ به رسم مردانگی لپ‌ش را ماچی می‌کردی و نمی‌گذاشتی خدا غیرتی شود. کاش تو که این‌کار را نکرده بودی، کاش تویی که غرور از چشمان‌ت می‌تراوید و گرمای دستان خدا را روی شانه‌هات حس می‌کردی، لااقل جلوی وسوسه‌ی ننه حوا هم در می‌آمدی و دست به سیب ممنوعه نمی‌بردی. این‌طوری من را نگاه نکن جان هابیل. ما خودمان یک میوه فروشی شیک سر کوچه‌مان داریم، همه‌ی میوه‌هاش برای من ممنوعه است. با این‌که پول‌ش را هم دارم، فقط موز می‌خرم. آدمی ناسلامتی. یک سیب ارزش‌ش را داشت تو را به خدا؟

Adam and Eve – By Mirzaa

حالا سیب را هم کندی، نوش جانِ مبارک هم کردی. چرا به حوا نزدیک شدی؟ مردی گفتند ناسلامتی. خود ما بیست و چند سال است خودمان را نگه داشته‌ایم. محض اطلاع، فکر نمی‌کنم دخترهای دور و ور ما کم از ننه حوا داشته باشند. یعنی منظورم این است که … ول‌ش کن. نمی‌فهمی. می‌دانی نتیجه آن همه زاد و ولدتان چه بود؟ البته که نمی‌دانی.

زمین شلوغ شده آدام. خراب‌کاری کردید به جان خودم؛ به جان خودت. اصلن یک وضع شیر تو شیری شده که باید بیایی و ببینی. دی‌شب عمو مهرداد حرف قشنگی ‌می‌زد. می‌گفت: “سینا احساس می‌کنم همه‌مان مثل آن آدم‌های ولگرد توی GTA هستیم. آدم‌هایی با کدهای یک خطی.” GTA نمی‌دانی چیست البته. بازی می‌دانی چیست؟ بازی کرده‌ای؟ هوف! چه سخت است حرف زدن با تو.

گیرم که زده بود به سرت که سر به سر خدا بگذاری. جلوی خودت را می‌گرفتی پدر من. میلیارد می‌فهمی یعنی چه‌قدر؟ یعنی خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. 7-8 میلیارد نفریم الآن. 7-8 میلیارد نفر در همین لحظه. نمی‌فهمی به جان خودم. فکر کردی خدا تو را پرت کرد روی زمین، تو هم حق داری ما را پرت کنی؟

ما پرت شده‌ایم پدر. مبدأ و مقصدی نیست. راه و مسیری نیست. البته به مرور زمان خوب یاد گرفته‌ایم که برای خودمان مقصد بسازیم. خیلی خوب. خود من بعد از این‌که این نامه را نوشتم، بر می‌گردم سر کار و زندگی‌م. لاکن می‌خواهم در جریان باشی چه بی‌احتیاطی بدی کرده‌ای. به من نگو خودداری سخت بوده که حسابی از دست‌ت شاکی می‌شوم. همین یوسف خودمان. زلیخا درها را به‌ روش بسته بود مرد مؤمن. آدمی ناسلامتی. بگذریم.

حالا نمی‌خواهد خیلی خودت را ناراحت کنی‎. آرام باش پدر جان. خواه ناخواه از پس‌ش بر می‌آییم. خدا هم به نظرم موجود رئوفی‌ست. حالا یک جایی سر شما کلاه گذاشته؛ لاکن تهِ تهِ باطن‌ش خوب است جان قابیل. می‌گویم؛ حالا که بی‌کاری، یک تلاشی بکن بلکم بتوانی باهاش دیالوگ کنی که از ما بگذرد. همین مقدار کافی‌ست جان خودت؛ جان حوا. اگر هم راهی نیافتی هیچ اشکال ندارد. خودمان یک‌کاری‌ش می‌کنیم بالأخره. ببخش این فرزند کوچک‌ت را. کمی حال و روزم خوش نبود. وگرنه این‌قدر گله نمی‌کردم قطعن.

راستی نامه را که خواندی، یک‌جوری منهدم‌ش کن لطفن. یک وقت نگذاری به دست کسی برسدها.

قربان شما.

سینا

6+

یک بررسی ساده‌لوحانه: بازار آزاد و نقش دولت به عنوان ناظر

این روز‌ها دارم کتاب ارزشمندی می‌خوانم از “Dan Ariely” به نام “Predictably Irrational” که با عنوان “نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر” و توسط انتشارات مازیار به فارسی برگردانده شده (+). توی این کتاب فوق‌العاده، اریلی به مدد آزمایش‌های متعدد سعی می‌کند توضیح دهد که انسان‌ها توی تصمیم‌گیری‌هاشان آن‌قدرها هم عاقلانه رفتار نمی‌کنند (لااقل مبنای تصمیمات‌شان آن‌طوری نیست که اقتصاددان‌ها پیش از این فکر می‌کردند.).

توی فصل دوم تحت عنوان “مغالطه‌ی عرضه و تقاضا” مثال‌های متعددی می‌آورد تا به ما ثابت کند توی ارزش‌گذاری‌هامان، به وسیله‌ی اطلاعات اولیه به شدت بایاس (مقدار دهی اولیه) می‌شویم. توضیح می‌دهد که چه‌طور بزرگترین تاجر مروارید جهان، نوعی از مروارید سیاه که در اطراف جزیره‌ای به وفور یافت می‌شد و تلاش‌های قبلی برای فروختن آن‌ به بن‌بست خورده بود را به سادگی و با قراردادن نمونه‌هایی از آن‌ها توی ویترین مجلل‌ترین جواهر فروشی‌ها و با چاپ کردن تبلیغات گران‌قیمت، با قیمت‌هایی بسیار بالا می‌فروشد.
توی این فصل به تفصیل در مورد روش‌های مختلف بایاس ذهنی مشتری بحث می‌کند. صحبت‌های‌ش را در چند لایه دنبال می‌کند. مثلن توضیح می‌دهد که چه فرآیندی اتفاق می‌افتد که ما خودمان را با قیمت کفش‌های نایکی، آب معدنی و چند برابر شدن قیمت بنزین وفق می‌دهیم و پس از چند بار استفاده، این هزینه‌ها را به عنوان جزئی از دخل و خرج‌مان هضم می‌کنیم. (این مثال‌ها برای شخص من خیلی جالب بود.)

البته به همه‌ی این‌ها و همه‌ی بقیه‌ی در و گهر فشانی‌های او مستقیمن کاری نداریم. می‌خواهیم سراغ آن‌جایی برویم که نظریه‌ی کلاسیک عرضه و تقاضا را زیر سؤال می‌برد. نظریه‌ای که یک‌جورهایی مبنای فکری تئوری اقتصادی بازار آزاد است. این نظریه به زبان ساده بیان می‌کند که بین عرضه و تقاضا یک تعادل ذاتی برقرار است و به محض این‌که تقاضای بازار برای یک محصول افزایش پیدا کند، ابتدا کمی قیمت‌ها بالا می‌روند و بعد عرضه افزایش می‌یابد و قیمت‌ها به جای قبلی‌شان باز می‌گردند. ورِ دیگر این تعادل، شرایطی‌ست که طی آن عرضه بیش از نیاز بازار باشد. در چنین شرایطی ابتدا قیمت‌ها کمی افت می‌کنند و بعد عرضه‌کنندگان خودشان را کنترل می‌کنند و باز اوضاع به حالت قبل بر می‌گردد. (در همین لحظه جان استوارت میل و آدام اسمیت در گور به خود می‌لرزند.)

دن اریلی ادعا می‌کند که در نظریه‌ی کلاسیک عرضه و تقاضا، اقتصاددان‌ها از یک فرض ساده‌ کننده استفاده کرده‌اند که در شرایط عملی صدق نمی‌کند و تحلیل‌ها را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ این فرض که: عرضه از تقاضا مستقل است. او بر مبنای مشاهدات علمی‌ش در این فصل، نتیجه‌گیری می‌کند که این‌که عرضه از تقاضا مستقل است، لزومن فرض درستی نیست. اتفاقن عرضه می‌تواند تقاضا را شکل دهد. عرضه می‌تواند تقاضا را کم یا زیاد کند. عرضه خود می‌تواند با بایاس ذهنی‌ای که ایجاد می‌کند، سطح قیمت را چندین مرتبه بالا یا پایین ببرد. مثال‌های‌ش زیاد است؛ خودتان پیدا کنید. خلاصه این‌که بازار آزاد با تمام مزایایی که دارد و پویایی‌ای که ایجاد می‌کند، یک جاهایی هم نقطه ضعف‌های جدی دارد. علاوه بر ضعفی که در قالب توضیحات دن اریلی آوردم و ضعفی که در پی‌نوشت و از زبان “John Nash” اشاره کرده‌ام، یک ضعف دیگر سیستم‌های رقابتی بدون ناظر، زیادی بزرگ شدنِ بهترین‌هاست. سیستم رقابتی بدون ناظر به زبان مهندسی کنترل یعنی، سیستم Open Loop، یعنی سیستم بدون Feed Back. یعنی گوگل. یعنی دیجی‌کالا. یعنی آمریکا. و این به نظرم خوب نیست. بگذریم.

وقتی می‌گویم این سیستم باید ناظر داشته باشد، منظورم این است طوری شود که چهارتا آدم قالتاق نتوانند بیایند توی تلویزیون مملکت و با فریب علنی ذهن خانواده‌ها و دانش‌آموزان و به بازی گرفتن آینده‌ و احساسات آن‌ها یک بازار چند هزار میلیاردی خلق کنند. وقتی می‌گویم این سیستم باید ناظر داشته باشد یعنی این صدا و سیمای ورشکسته حق نداشته باشد آنتن تلویزیون زوری مملکت (زوری چون که مردم مجبورند تماشاش کنند و حق ندارند گزینه‌ی دیگری را انتخاب کنند. چون خودشان عقل‌شان نمی‌رسد چه چیزهایی را باید ببینند.) را در اختیار سامانه‌ی فلان و بهمان بگذارد که با آب و تاب، مردم ساده‌لوح را فریب دهند و سود چند صد میلیاردی (بدون ارائه‌ی کوچک‌ترین خدمت یا ارزش افزوده‌ای) به جیب بزنند. یا پدیده‌ی شان‌چیز بعد از سال‌ها فعالیت و تبلیغات گسترده و میلیاردها تومان سرمایه‌ی مردمی، به دلیل فساد و تخلفات مالیاتی به یک‌باره تعطیل نشود.

باید بفهمیم که اقتصاد آزاد، مخصوصن وقتی سر و کارش با ارائه‎‌ی خدمات و محصولات به توده‌ی مردم می‌افتد، به شدت خطرناک عمل می‌کند. بگذریم که حتا من هم می‌فهمم که به کار بردن لفظ اقتصاد آزاد برای بازار ایران بیش‌تر شبیه شوخی‌ست. اما مگر غیر از این است که صدا و سیما بر مبنای همین استدلال آنتن می‌فروشد که: من برای فعالیت اقتصادی تبلیغ می‌کنم و بازار عرضه و تقاضاست که روی این محصول قیمت می‌گذارد و راست یا دروغ بودن‌ش را می‌سنجد؟

مخلص حرف من این است. بازار آزادِ عرضه و تقاضا به گواه شواهد متعدد و مطالعات دقیق علمی، یک بازار عادلانه نیست چرا که توده‌ها در تعیین ارزش خدمات و محصولات به شدت ناتوان‌ند و دچار خطا می‌شوند. این خطا بیماری می‌آفریند. تولید کننده‌ی واقعی به حاشیه کشیده می‌شود. 3090 میلیاردر می‌شود. کنکور آسان است، BMW سوار می‌شود (+). هیچ تعادلی اتفاق نمی‌افتد. بازار نمی‌تواند قیمت‌ها و ارزش‌ها را اصلاح کند و شرکت‌هایی که توی فریب دادن توده‌ها موفق‌ترند، بیش‌تر و بیش‌تر رشد می‌کنند. این اتفاق ترسناک‌تر هم می‌شود وقتی که می‌بینیم که توی سال‌های اخیر ابزارهای ارتباط جمعی (بخوانید ابزارهای کشتار جمعی) مثل تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی ضریب نفوذ پیغام‌های فریبنده را به شدت افزایش داده‌اند.


پی‌نوشت1: اگر از بی‌سوادی من اذیت شدید، عذرخواهی می‌کنم. من اقتصاد بلد نیستم. اما آدم است دیگر، گاهی دل‌ش می‌خواهد حرف بزند.
پی‌نوشت2: البته که نظارت دولتی هم می‌تواند منشأ فساد باشد. ولی کام آن. من و شما که دیگر نباید از فساد دولتی بترسیم؛ نه؟ ما اگر بتوانیم از دولت مطالبه کنیم که روی فعالیت بنگاه‌های اقتصادی و تبلیغات‌شان و سلامت‌شان و میزان سوددهی‌شان نظارت کند، به قدر 7 نسل برای این مملکت کار کرده‌ایم جان شما.
پی‌نوشت3: اگر فیلم “A Beautiful Mind” را دیده باشید، حتمن تصویر زیر را یادتان هست. برای ماها تئوری بازار آزاد همان‌جا رد شد. :)) بچه‌های امیرکبیر این فیلم را ندیده بودند به گمان‌م.

A beautiful mind

پی‌نوشت4: در مورد دن اریلی، توی سایت متمم می‌توانید مطالب به‌دردبخوری پیدا کنید. یا شاید هم بخواهید Ted Talkهای او را ببینید.
پی‌نوشت5: برای این‌که ثابت کنم این حرف‌ها خیلی هم ناپخته نیستند و آن‌ها را از خودم نساخته‌ام، بگذراید به عنوان رفرنس چند خط از خود دن اریلی را نقل کنم:

“… این موردی‌ست که به ویژه در مورد نیازهای اساسی جامعه، مانند بهداشت، دارو، آب، برق، آموزش و دیگر منابع حیاتی صادق است. اگر این مقدمه را بپذیرید که نیروهای بازار و بازارهای آزاد، همواره بازار را به به‌ترین نحو میزان نخواهند کرد، آن‌گاه شاید خودتان را در میان کسانی بیابید که بر این باورند دولت (امیدواریم دولتی عاقل و خردمند) باید نقشی بزرگ‌تر را در تنظیم برخی فعالیت‌های بازار بر عهده بگیرد؛ حتا اگر این به محدود کردن آزادی کسب و کار منجر شود. آری، بازاری آزاد بر پایه‌ی عرضه، تقاضا و عدم اصطکاک، ایده‌آل می‌نماید، به شرط این‌که ما هم به واقع خردمند می‌بودیم. حال که ما نه خردمند، بلکه نابخردیم، سیاست‌ها باید این عامل مهم را به شمار آورند.”

7+