به طره_نامه نوزده‌م

طره جان بابا. چه‌طوری؟ خوبی؟ خوش‌حالی؟ چند وقتی هست که با هم حرف نزده‌ایم، نه؟ با هم که حرف نمی‌زنیم البته. من با تو حرف می‌زنم و تو گوش می‌کنی.  این‌ها را یادت باشد ها. نمی‌دانی چه‌قدر  بدم می‌آید از این کار.

راست‌ش را بخواهی؛ از این‌که هر روز خوش‌گل‌تر می‌شوی نگران‌م. بس است بابا. این‌طوری ممکن است هیچ‌وقت نتوانم پیدات کنم ها. با این بی‌ملاحظه‌گری‌هات ممکن است هر دو مان را به کشتن بدهی. با تمام این‌ها؛ با تمام این نبودن‌ها‌، با وجود این بی‌مهری‌ها، باز هم خدا تو را از ما نگیرد. خدا من را از تو نگیرد. خدا من را از من نگیرد. خدا تو را از تو نگیرد. به قولی، خدا من و تو را از من و تو نگیرد. نمی‌فهمی البته. همین نفهم بودن‌ت را دوست دارم. همین به موقع فهمیدن‌ت را. همین گزیده فهمیدن‌ت را.

خواننده می‌فرماد: “می‌ترسم فصل من سر بیاد؛ کاری‌م ازم بر نیاد.” بترس‌م طره جان؟ نترس‌م؟

این روزها دارم گیج می‌زنم. گمان‌م خمار لب‌های توام. خواستم بهت نامه بنویسم که از خر دجال بیایی پایین. این حال و روز برای من و تو نان و آب نمی‌شود به جان طره. همین. کار خاصی باهات نداشت‌م. کمی دل‌م برات تنگ شده بود. که البته چیز مهمی نیست. و می‌خواستم به‌ت بگویم که این نبودن‌ت دارد طولانی می‌شود ها. من این‌قدرها هم وفادار نیستم. نه نه. لازم نکرده. نمی‌خواهم باز بیایی سری بزنی و بعد گم و گور شوی. این مرتبه جز به یک بودن سفت و محکم راضی نمی‌شوم. همین.

4+

دفترچه یادبود کتاب‌خانه فرانک

پیش‌نوشت: یادم هست چند قسمتی از فصل دوم و چند قسمتی از فصل پنجم Friends را ندیده‌ام که اگر بعدن خیلی نسخ شدم، به‌ش برگردم. در واقع شلخته درو کرده‌ام. فکر می‌کردم زرنگی می‌کنم اگر قبل از تمام شدن Friends، سریال House of cards را شروع کنم. صرفن می‌خواستم مرهمی بگذارم بر درد اتمام Friends. غریبه که نیستید، هنوز چند قسمت از Friends مانده و حالا نگران تمام شدن House of cards هستم. سریال ارزش‌مندی‌ست. دیدن‌ش خیلی زیاد آموزنده است.


توی یکی از قسمت‌ها می‌بینیم که فرانک آندروود (که حالا سناتور با نفوذی‌ست)، برای افتتاح کتاب‌خانه‌ای که به افتخار او و به خاطر کمک‌های مالی‌ای که برای تأسیس این کتاب‌خانه جمع کرده، به دانشکده نظامی محل تحصیل‌اش دعوت می‌شود. در داخل دانشکده و شب قبل از مراسم ضیافتی برپا می‌شود. نگاه‌ها به فرانک سرشار  است از احساس احترام و تحسین. شب را با دوستان قدیمی‌ش می‌گذراند. سعی می‌کنند خاطرات قدیمی‌شان را مرور کنند. به کتاب‌خانه قدیمی می‌روند و تا خرخره مست می‌کنند. توی سخنرانی مراسم اصلی کمی تپق می‌زند. از سردر کتاب‌خانه رونمایی می‌کنند. فرانک تأکید می‌کند که این اتفاق برای‌ش بسیار اتفاق خوشایند و ارزش‌مندی‌ست و البته ادامه می‌دهد که دارد به این فکر می‌کند که روزی این ساختمان هم با ساختمان جدیدتری جای‌گزین خواهد شد.گویی می‌خواهد این موضوع را به خودش یادآوری کند.

Frank’s library

بعد از مراسم از دوستان‌ش خداحافظی می‌کند. به کتاب‌چه یادبودی که توی دستان‌ش دارد، نگاهی می‌کند. آن را باز می‌کند و ورق می‌زند. پرت‌ش می‌کند روی یکی از صندلی‌های مراسم. حتا کتاب‌چه را با خودش نمی‌برد. با همان حالت مصمم و سرزنده‌اش محل مراسم را ترک می‌کند و توی مسیر با دستیارش در مورد برنامه‌های فردا هماهنگی می‌کند.

دفترچه یادبود کتاب‌خانه فرانک

یاد بگیریم.


پی‌نوشت: در مورد این سریال بیش‌تر خواهم نوشت.

0

نخست

وبلاگ فارسی محلی ست برای نوشتن از روزمره‌های‌م.  نوشته‌های اینجا تا حد خوبی منعکس‌کننده‌ی دغدغه‌های شخصی من در مراحل مختلف زندگی‌ هستند. مطالب قدیمی‌تر، که چکیده ای از نوشته ی های من در وبلاگ قبلی‌م هستند و در پنج سال گذشته نوشته‌ شده‌اند را به تدریج به همین‌جا انتقال خواهم داد. مطالعه‌ی این وبلاگ توسط شما برای من به منزله ی پذیرایی کردن از مهمان‌هایی عزیز است. به رسم مهمانی‌های صمیمی، ضمن این که رضایت شما را مدنظر خواهم داشت، به هیچ وجه مایل نیستم خودم را محدود به سلیقه‌ی شما بکنم.

همین طور بسیار خوش حال خواهم شد اگر شما هم رسم و رسوم مهمانی‌های دوستانه را مدنظر داشته باشید و با مطالعه‌ی صفحه‌ی مرام‌نامه (که برای من بسیار مهم است و بدون این که آن صفحه را مطالعه کرده باشید، دوست ندارم از شما پذیرایی کنم) به قوانین خانه ی من احترام بگذارید. و البته خیلی خیلی خوش‌حال‌تر خواهم شد اگر با نام شخصی خود برایم کامنت بگذارید و راهی برای ارتباط‌های احتمالی آینده‌مان هم معرفی کنید.

2+