به طره_ نامه بیست‌وسوم

دست‌ها‌ی‌ت را به من بسپار تا تو را تا اعماق عمیق‌ترین غارها و تودرتوترین جنگل‌ها و دورترین بیابان‌های ترک خورده ببرم. به جاهایی که سال‌هاست هیچ‌کسی در آن‌جا گام ننهاده. و پرشورترین احساسات را در تو برانگیزم. احساساتی که مدت‌هاست هیچ زنی حتا نزدیک به آن‌ها را تجربه نکرده. دست‌های‌ت را به من بسپار تا یگانه‌ترین کلمات و اوراد انسانی را در گوش تو زمزمه کنم و تو را از خاطر خودت ببرم. دست‌های‌ت را به من بسپار تا تو را به تماشای طوفان‌های صحرایی ببرم و دست نخورده‌ترین شن‌زارها را که دست باد تنها لحظاتی پیش شکل داده به تو نشان دهم. دست‌های‌ت را به من بسپار تا تو را تا ماه، تا عطارد و تا خورشید بالا ببرم و ستاره‌ها را یکی یکی لای موهات بنشانم. دست‌های‌ت را به من بسپار تا آمازون، می‌سی‌سی‌پی و نیل را از نعمت شست‌وشوی بدن برهنه‌ات بهره‌مند کنم و نارنجی‌ترین دشت‌های شقایق شرقی در صحرای آنتلوپ کالیفرنیا و بکرترین ارتفاعات سرسبز اسکاتلند و شورانگیزترین جوش و خروش‌های آبشار نیاگارا را به چشمان‌ت هدیه دهم. دست‌های‌ت را به من بده تا با هم “تمام آن‌چه در توان مغزمان هست، بیندیشیم. و هر آن‌چه در توان دست‌هامان هست، ببخشیم. و هر آن‌چه رمق در پاهامان هست، برویم. و هر آن‌چه حرف در دل‌هامان هست، بگوییم.” و هرآن‌چه اشک در چشم‌هامان هست، بگرییم. و تمام آن‌چه قهقهه در گلوهامان هست، بخندیم. دستان تو امروز کجای این کره خاکی انتظار دستان من را می‌کشند؟

Antelope Valley California Poppy
Antelope Valley California Poppy
2+

به طره_نامه نوزده‌م

طره جان بابا. چه‌طوری؟ خوبی؟ خوش‌حالی؟ چند وقتی هست که با هم حرف نزده‌ایم، نه؟ با هم که حرف نمی‌زنیم البته. من با تو حرف می‌زنم و تو گوش می‌کنی.  این‌ها را یادت باشد ها. نمی‌دانی چه‌قدر  بدم می‌آید از این کار.

راست‌ش را بخواهی؛ از این‌که هر روز خوش‌گل‌تر می‌شوی نگران‌م. بس است بابا. این‌طوری ممکن است هیچ‌وقت نتوانم پیدات کنم ها. با این بی‌ملاحظه‌گری‌هات ممکن است هر دو مان را به کشتن بدهی. با تمام این‌ها؛ با تمام این نبودن‌ها‌، با وجود این بی‌مهری‌ها، باز هم خدا تو را از ما نگیرد. خدا من را از تو نگیرد. خدا من را از من نگیرد. خدا تو را از تو نگیرد. به قولی، خدا من و تو را از من و تو نگیرد. نمی‌فهمی البته. همین نفهم بودن‌ت را دوست دارم. همین به موقع فهمیدن‌ت را. همین گزیده فهمیدن‌ت را.

خواننده می‌فرماد: “می‌ترسم فصل من سر بیاد؛ کاری‌م ازم بر نیاد.” بترس‌م طره جان؟ نترس‌م؟

این روزها دارم گیج می‌زنم. گمان‌م خمار لب‌های توام. خواستم بهت نامه بنویسم که از خر دجال بیایی پایین. این حال و روز برای من و تو نان و آب نمی‌شود به جان طره. همین. کار خاصی باهات نداشت‌م. کمی دل‌م برات تنگ شده بود. که البته چیز مهمی نیست. و می‌خواستم به‌ت بگویم که این نبودن‌ت دارد طولانی می‌شود ها. من این‌قدرها هم وفادار نیستم. نه نه. لازم نکرده. نمی‌خواهم باز بیایی سری بزنی و بعد گم و گور شوی. این مرتبه جز به یک بودن سفت و محکم راضی نمی‌شوم. همین.

3+