به طره _نامه بیست‌ودوم

الآن تلگرامو باز کردم. برای پیدا کردن اسمت مجبور شدم اسکرول داون کنم. داری همینجور میری پایین و پایین تر. گم میشی به زودی. گم میشم به زودی. مشخص شد که مسیر زندگی تو هم عین بقیه شون صرفن یه تلاقی موقتی داشته با مسیر زندگی من.

مطمئن نبودی. دوستم داشتی. دوستت داشتم. اشتباه کردی. و باید تاوونشو هر دوی ما پس بدیم. اما تو حقته که بیشتر ناراحت باشی. و من با اون دو تا سوالی که ازت پرسیدم حقتو گذاشتم کف دستت. چی میخوای بگی پیش وجدان خودت؟ پیش روح صیقلیت؟ لعنت بهت. من عمیقن نگرانتم از دیروز. یه نگرانی نه از جنس دلسوزی یا دلرحمی. یه نگرانی درونی و عمیق عین نگرانی مادر برای بچه ش. یا نگرانی بچه برای مادرش.

پریشب کلی سعی کردم دختری رو تصور کنم که باهاش ازدواج کردم و زندگی میکنم و اونقدر دوستش دارم که وقتی به گذشته به همین روزا فکر میکنم لبخند رضایت روی لبم میشینه که خوب شد که نشد. و نتونستم. نتونستم تصورش کنم. البته میدونم که این یه موضوع احساسیه و رایجه و نباید از ذهن خودم انتظار داشته باشم بعد از 24 ساعت از تو عبور کنه. میدونم که با زمان هضم میشه همه چی. ولی، خیلی خری : ))

چه طور میتونیم؟ همه ی ما؛ همه ی ما آدما چه طور میتونیم توی این دریای متلاطم و مواج شنا کنیم؟ چه طور میتونیم این سلسله احتمالات متوالی رو تاب بیاریم؟ این سلسله احتمالات متوالی. وای سرم داره سوت میکشه. سرم داره سوت میکشه. برای داداش ف یه اتفاقی افتاد و ف تحلیلش این بود که بخش عمده این اتفاق ناشی از تنهایی داداشش بوده. و چون خیلی به من محبت داره یه شب بهم گیر داد که باید با یکی آشنات کنم. اصلن آماده نبودم. توی اون فضاها نبودم کلن. ولی قبول کردم. رفتم دیدمش. و چه دختر خوبی بود. اما مدل من نبود. روحیاتش به سلیقه من نمیخورد. ولی توی همون مدت کوتاهی که میدیدمش خیلی زیاد چیز یاد گرفتم. خیلی زیاد. تو همون مدت به این نتیجه رسیدم که میتونم با کسی که دوسش دارم یه رابطه عاطفی رو شروع کنم. م ترس منو از ازدواج و فشار ذهنی و مالیش ریخت. و من بعد از کلی کلنجار رفتن و سبک و سنگین کردن با خودم بهت گفتم. و تو حتا روحتم خبر نداره که من چه چالش هایی داشتم با خودم قبل از اینکه بهت بگم. همه چیز همه ی این توالی ها درست به همین ترتیب لازم بود که من بتونم بهت بگم. و چه توالی عجیب و غیر منتظره ای سمت تو اتفاق افتاد که پاشدی اومدی همو ببینیم. این زنجیره اتفاقات متوالی. چه طوری میتونیم توی این دنیا زندگی کنیم آخه؟ گفتی بیا فرض کنیم که اصلن اتفاقی نیفتاده. چه طور میتونیم این فرض رو بکنیم؟ میتونیم ها. دیر یا زود برای هر دوی ما این اتفاق میفته و ما عبور میکنیم از این 4 ماه. ولی چه طور؟ آخه بشر … بشر چه طوری میتونه این کارو بکنه؟ چه طوری توی این دنیا زندگی میکنیم؟ شاید 4 تا توالی دیگه لازم بود که من و تو کل بقیه زندگیمونو با هم بگذرونیم. که بچه هامونو با هم بزرگ کنیم. چه طور؟ چه طور این توانایی رو داریم که عبور کنیم آخه؟

باید تبریک گفت به انسان. نه تبریک نه. اتفاقن باید تسلیت گفت به یک معنا. درستش اینه: باید ستایش کرد نوع بشر رو. که سرشو میندازه پایین، صب از خونه میزنه بیرون و با یه اعتماد به نفس عجیبی کارهاشو میکنه غافل از این که هر لحظه هر اتفاق کوچیکی میتونه کل ادامه زندگیشو تغییر بده. کیه که تردید داشته باشه خوندن یا نخوندن همین متن روی توالی اتفاقاتی که از همین یک لحظه بعد شروع میشن تاثیر داره؟ البته زندگی خیلی زیباس. در عین این که به شدت لرزان و سست و احتمالاتی و غیر قابل پیش بینی به نظر میرسه و هست، به میزان خیلی زیادی هم مشخص و معین و پیش بینی پذیره. قانون اعداد بزرگ رو یادته؟ : )) قانون اعداد بزرگ بهمون میگه که توی این دریای وسیع احتمالات متوالی، چه طور میشه با دقت بالایی صعود یا انحطاط یک ملت رو پیش بینی کرد. همین قانون بهمون نشون میده که چه طور میشه از 20 سالگیه یک آدم فهمید که این بشر 40 سال بعد کجا وایساده. همه ش از مایندست میاد. از نحوه تصمیم گیری. آدما در طول روز با تعداد خیلی خیلی زیادی نقطه تصمیم گیری مواجه میشن. اهمیت این تصمیم ها البته به یک اندازه نیست ولی همه شون مهمن. همه شون. همین که من الان نشستم و دارم این مزخرفات رو مینویسم. همین که تصمیم بگیرم بذارمش روی وبلاگم یا نه. همینا … همین که الان برم فودکورت چیزی بخورم یا از بیرون سفارش بدم، همینا… همینا خودشون کلی تصمیمن. درسته که تک تکشون ممکنه 10، 20، یا 180 درجه بقیه زندگی من رو تحت تأثیر قرار بدن. ولی اون پترن کلی ای که من ازش پیروی میکنم توی تصمیم گیری هام، اون نهایتن خودشو توی قالب همه ی این تصمیم های کوچیک نشون میده و من رو به اون نقطه ای که خودش میخواد میرسونه. سوار میشه به تمام این احتمالات متوالی _که خیلی هاش هم دست خودمون نیست و از بیرون بهمون اجبار میشه_ و مسیر خودش رو فورس میکنه روی این شلم شوربا.

باید روی تصمیم گیری هامون کار کنیم. اگه روی یک چیز باید کار کنیم، اون تصمیم گیریه. باید کتاب بخونیم. باید مایندستمون رو تقویت کنیم. آدمی که همیشه تصمیم های خوبی میگیره در نهایت به هر حجمی از احتمالات متوالی غلبه میکنه و میرسه به اونجایی که میخواد.

به احساساتم اجازه میدم دو سه روز دیگه هم نفس بکشه. ولی بعد از اون هرگز دوباره این اجازه رو بهش نمیدم که به این موضوع فکر کنه. با سواد الآنم این بهترین تصمیمه.


پی‌نوشت1: من دارم اون سوگواری‌ای که حق این رابطه بود رو به جا میارم. تو هم داری این کار رو میکنی نه؟ بکن این کار رو لطفن. که اگه نکنی روحم به درد میاد.

پی‌نوشت2: از این به بعد اینجا یا هیچ جای دیگه ای راجع به تو نمینویسم.

پی‌نوشت 2.5: این مطلب موقتیه. و به زودی برش میدارم.

پی‌نوشت3: مدتی بود که با این که خیلی دوس داشتم منتها نمیتونستم اینجا رو آپدیت کنم. یه پیش نویس هایی نوشتم راجع به نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی در زندگی امروز ما با اشاره‌ای به حادثه سوختن سانچی. برام دعا کنید به خستگی دستام غلبه کنم و توی یک هفته آینده بتونم بذارمش اینجا.

پی‌نوشت4: من هم‌چنان صفحه پیشنهادات رو آپدیت می‌کنم. اگرچه با فرکانسی کمتر از اون چیزی که قول داده بودم، ولی آپدیت می‌کنم خلاصه.

1+

صدا و سیما و لزوم تجدیدنظر فوری در سیاست‌های خبری

دروغ گفتن یا معکوس جلوه دادن وقایع و اخبار، در رسانه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی، در اخلاق وظیفه‌گرایانه به سادگی قابل توجیه کردن نیست. اما از نقطه نظر نتیجه‌گرایانه می‌شد فهمید که افرادی بتوانند از وارونه جلوه دادن یا دخل و تصرف کردن در جزئیات بعضی خبرها دفاع بکنند. می‌شد درک کرد که افراد یا گروه‌ها یا حکومت‌هایی ذهن مخاطبان خود را هدف بگیرند و با توجیهاتی و به دلیل مصالحی وقایع را آن‌طور که خودشان می‌پسندند، به مغز ایشان بخورانند.

به نظر می‌رسد با تنوع پیدا کردن رسانه‌ها و افزایش تعداد شبکه‌ها، رسانه‌های باهوش به سمت روش‌های زیرکانه‌تری سوق پیدا کردند. آن‌ها آموختند که اثرگذاری روی مخاطبان‌شان را از طریق تغییر در کلمات، چینش ترتیب اخبار، گزینش اخبار، جزئیات بصری، زاویه دوربین و ریزه‌کاری‌های دیگری که در تخصص من و شما نیست، دنبال کنند. با تردید می‌توان گفت که این روش‌ها از راه‌کارهای قرون وسطایی مبتنی بر تحریف اصل خبر، اثرگذاری کم‌تری دارند؛ بگذریم از این‌که امروزه تعدد منابع خبری اصل روش‌های مبتنی بر تحریف صریح اخبار را زیر سوال برده است.

با این‌حال حتا تا چند سال قبل‌تر هم می‌شد درک کرد تصمیم‌گیران و سیاست‌گذارانی را که در یک جامعه بسته، با ممنوع اعلام کردن و به تعطیلی کشاندن رسانه‌ها یا روزنامه‌ها یا وب‌سایت‌های نامطلوب، به خودشان زحمت فکر کردن و دقیق شدن در ریزه‌کاری‌ها را ندهند و برای القای پیام‌های خود از روش‌های قرون وسطایی استفاده کنند.

اما با ظهور شبکه‌های اجتماعی و افزایش ضریب نفوذ اینترنت، این دو فرصت طلایی برای ملت‌های هوش‌یار، عملن تمام بهانه‌های قبلی برای تحریف اصل اخبار و اتفاقات، وجاهت خود را از دست داده‌اند. اگر سابقن افرادی استدلال می‌کردند که به هرحال درصدی از مخاطبان ما از سایر رسانه‌ها استفاده نمی‌کنند و ما می‌توانیم تنها خوراک خبری آن‌ها را آن‌طور که خودمان می‌پسندیم تهیه کنیم، با ظهور شبکه‌های اجتماعی و شیوع ابزارهای دیجیتال توجیبی، این منطق دیگر جز به یک شوخی مسخره نمی‌ماند. امروزه اخبار و رویدادها به سرعت در شبکه‌های اجتماعی هلاجی می‌شوند و توی تک تک خانه‌ها و محافل نفوذ می‌کنند. در این دنیای به هم پیوسته در کم‌تر از چند ساعت هرگونه تحریف یا وارونگی در اخبار چنان هویدا می‌شود که قوی‌ترین انگیزه‌ها برای تحریف اخبار را از بین می‌برد.

متأسفانه هر روز می‌بینیم که تعداد مخاطبان صدا و سیما ی ملی که 0.7 درصد از بودجه عمومی دولت را حرام می‌کند، در حال کاهش یافتن است. همین‌طور سرعت اثرگذاری فیدبک‌های عمومی روی سیاست‌های صدا و سیما بسیار کند است و احتمالن تا مسئولان و سیاست‌گذاران به خودشان بیایند، همین مخاطبان کنونی را هم دو دستی تحویل رسانه‌های خارجی می‌دهند.

با قلبی دردناک باید بگوییم که ارزش شدن رفتارهای ریاکارانه، به چنان سازمان ثقیل و عریض و طویلی اجازه نمی‌دهد تا خود را به‌روزرسانی کند. بخش خبری 20:30 نمونه خوبی‌ست. در سال‌های گذشته شاهد این بودیم که در این بخش خبری -شاید برای اولین بار- به جزئیاتی توجه شد که پیش از این نمونه‌های‌ش را به خاطر نداشتیم. هویت بخشی به خبرنگارها، استفاده از لحن‌های خنثی، توجه به جلب اعتماد مخاطب و … این بخش خبری را به یکی از بخش‌های خبری جذاب تبدیل کرده بود. با این حال خیلی زود تفکر آنان که صراحتن اخبار را وارونه می‌کردند و با این‌کار برادری‌شان را به مسئولان بالادستی اثبات می‌کردند، 20:30 را هم تسخیر کرد تا همین قدم نصفه نیمه در راستای جلب اعتماد عمومی هم روی هوا بماند و هرگز به زمین نرسد.

متأسفانه کار به جایی رسیده که سیاست‌مداران و مسئولان رده‌ بالای مملکت هم برای ابراز هم‌دردی با مردم و جلب نظر و رأی آن‌ها به راحتی به این رسانه‌ها انتقاد می‌کنند. غافل از این‌که ادامه‌ی این وضعیت ممکن است تکیه‌گاه‌های خودشان را هم به لرزه بیندازند. در یک اشتباه استراتژیک صدا و سیما به عنوان صدای حکومت القا شده است. در همین حال چنان که رفت، این رسانه به طرز ناشیانه‌ای نماد دروغ‌پردازی و شیوع بی‌اعتمادی شده است. نتیجه‌ی این موضوع چیزی جز تقابل حکومت و مردم و افزایش بی‌اعتمادی و دل‌سردی نخواهد بود. مخصوصن حالا که به وسیله‌ی شبکه‌های پر سرعتِ در هم تنیده‌ی ارتباطاتِ اجتماعیِ اینترنتی، این روند شتاب بیش‌تری به خود گرفته است، لازم است کسانی چندتایی کشیده درست و حسابی به سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان بزنند تا شاید از خواب خوش خویش بیدار شوند و ببینند که دارند به کدام بی‌راهه می‌رانند.

6+

درباره لزوم فراگیری مهارت‌های نامرئی

1. این‌که آدم برای موضوعات یا مشکلات مختلف برنامه و راه حل داشته باشد، خیلی خوب است. اما خیلی اوقات همین‌که اهمیت فلان موضوع یا مشکل توی ذهن نقش ببندد، کمک زیادی می‌کند؛ همین‌که شما بدانید فلان issue هم مطرح است و وجود دارد، حتا اگر براش approach مشخصی نداشته باشید، می‌تواند مفید باشد. از خودم مثال بیاورم که وقتی وارد دانش‌گاه شدم، موضوعی تحت عنوان “ارتباط گرفتن با بچه‌ها” و اهمیت‌ش و میزان کمکی که می‌تواند در رشد شخصیتی یا درسی یا کاری من داشته باشد، اساسن برام مطرح نبود. بعدها با خودم می‌گفتم که ای کاش فقط یک نفر یک‌بار به من می‌گفت: “دوست شدن با بچه‌ها مهم است، ازش غفلت نکن.”

2.  از قدیم دور و ور خودم بچه‌های ساده‌دل و دل‌پاک زیادی داشته‌ام. بچه‌هایی که به موقع درس می‌خوانند و به حرف بزرگ‌ترها گوش می‌دهند. نمازشان را می‌خوانند و مادرشان آن‌ها را دوست دارد؛ پس خدا هم آن‌ها را دوست دارد. و بنابراین کافی‌ست حواس‌شان باشد که نمره‌هاشان هم بیست شود تا استادشان هم ازشان راضی باشد. کار هم پیدا می‌شود. جفت ایده‌آل هم از راه می‌رسد. به هر حال همه عالم حواس‌شان به همچه پسر/دختر دسته گلی هست و خواهد بود.

3. توی مدت کمی که این‌ور و آن‌ور کار کرده‌ام، نقطه مقابل این ماجرا را هم دیده‌ام. آدم‌هایی که موقعیت‌های کاری خوب را تصاحب می‌کنند، عامل‌تر هستند و مهارت‌های دیگری را توی خودشان پرورش داده‌اند. خوب حرف می‌زنند. به کم قانع نمی‌شوند. حواس‌شان به همه چیز هست و احساس نمی‌کنند تنها وظیفه‌شان این است که باید کار خودشان را بی عیب و نقص انجام دهند. آن‌ها می‌دانند که باید دل مدیرشان را هم به دست بیاورند. می‌دانند توی توطئه‌چینی‌های همکارها چگونه موضع بگیرند. بلدند که نباید زیادی خودنمایی کنند چون این کار موجب راه اندازی توطئه‌های جدید می‌شود. آن‌ها خودشان و مهارت‌هاشان را خوب پرزنت می‌کنند. مذاکره بلدند. چشم گفتن بلدند. بلدند لباس مناسب بپوشند و می‌دانند با همکاران تا چه حدی بگو بخند داشته باشند. و نهایتن مسئولیت‌پذیرند. جالب این‌که آن‌ها توی سایر جنبه‌های زندگی هم برنده‌اند. به نظر می‌رسد ازدواج‌های موفق‌تری دارند. به نظر می‌رسد توی 40 سالگی حساب بانکی پر و پیمان‌تری دارند و ماشین باکیفیت‌تری سوار می‌شوند. با فرزندان‌شان هم روابط بهتری دارند و آن‌ها را سالم‌تر بار می‌آورند.

4. در ادامه با مثال توضیح می‌دهم که منظورم از مهارت‌های نامرئی دقیقن چه مهارت‌هایی‌ست. اما قبل از آن می‌خواهم کمی بیش‌تر در مورد اهمیت‌شان حرف بزنم. مهارت‌های نامرئی همان مهارت‌هایی هستند که ما بچه‌های خوب و خوش قلب ازشان غفلت می‌کنیم. مهارت‌هایی هستند که چون نمی‌توانیم توی رزومه‌مان بنویسیم‌شان، فکر می‌کنیم که مهم نیستند. گاهی هم حتا از وجودشان بی‌اطلاع‌ هستیم. فکر می‌کنم میزان موفقیت انسان‌ها بیش‌تر از این‌که به رزومه حرفه‌ای‌شان وابسته باشد، به رزومه نامرئی‌شان وابسته است؛ البته اگر به من ایراد نگیرید که اول باید “موفقیت” را تعریف کنی.

hidden skills
hidden skills

بگذارید این‌جوری توضیح دهم: “من توی 23 سالگی، با مشاهده اتفاقات جاری زندگی‌م، دارم فکر میکنم که 20 سال بعد تعداد صفرهای حساب بانکی‌م و محل کار کردنم و مدل ماشین‌م و میزان رشد و آگاهی بچه‌هام و کیفیت روابط خونوادگی‌م و میزان اثر گذاری‌م توی اجتماع و توی یک کلمه کل شئون زندگی‌م بیشتر از هر چیزی توسط مهارت‌های نامرئی‌م تعیین می‌شوند. بالاتر از رزومه‌ی تحصیلی و رزومه‌ی کاری‌ و نرم افزارهایی که یاد گرفته‌ام و یاد میگیرم، این مهارت‌های نامرئی‌م هستند که کیفیت زندگی من و اطرافیان‌م را تعیین میکنند.”

5. مهارت‌های نامرئی مهارت‌هایی هستند که لزومن قابل اندازه‌ گرفتن نیستند. معمولن با مدرک و گواهینامه و غیره و ذلک قابل اعتبارسنجی نیستند. توی رزومه قید نمی‌شودند و کسی بابت‌شان مستقیمن به شما پول نمی‌دهد. مهارت‌هایی مثل توانایی گوش کردن؛ توانایی صحبت کردن؛ مذاکره؛ استدلال منطقی و اقناع مخاطب؛ مهارت یادگیری؛ تفکر سیستمی؛ تمرکز کردن؛ شوخ طبعی؛ آداب غذا خوردن؛ توانایی مدیریت دخل و خرج و پس‌انداز کردن؛ حفظ حریم خصوصی؛ عدم تعادل در زندگی؛ مهارت کتاب خواندن؛ شخصیت‌شناسی؛ مهارت فیدبک گرفتن از دیگران و فیدبک دادن به دیگران؛ مهارت فیدبک دادن به خود؛ نه گفتن؛ مهارت خودشناسی؛ مهارت دوست بودن و حرف زدن با خود؛ مهارت دقت در استفاده از کلمات؛ مهارت لذت بردن از زندگی؛ مدیریت روابط اجتماعی و خانوادگی؛ معاشقه کردن؛ مهارت جست‌وجو کردن در گوگل؛ مهارت تصمیم‌گیری و مهارت ارائه دادن محصول تنها قسمتی بسیار کوچکی از مهارت‌های نامرئی هستند که می‌توان به‌شان اشاره کرد و ازشان نام برد. قسمت بزرگ‌تری از مهارت‌های نامرئی اما، آن‌قدر نامرئی‌ند که از وجودشان خبر نداریم و یا اگر داریم، براشان اسم نداریم.

6. لغت مهارت را هشیارانه انتخاب کرده‌ام. می‌توانستم بگویم استعدادهای نامرئی. اما این‌کار را نکردم چون به نظرم این‌ها بیش‌تر از آن‌که از جنس استعداد باشند، مهارت هستند و قابل یادگیری و تقویت کردنند. من هم دارم یادشان می‌گیرم. می‌توانید براشان کتاب بخوانید یا از منابع آنلاین استفاده کنید (من برای نمونه چندتا لینک داده‌ام و شما با جست‌وجوی ساده لینک‌های بیش‌تری پیدا می‌کنید.)؛ می‌توانید این‌ها را توی رفتار دور و وری‌هایِ موفق‌تان جست‌وجو کنید و از آن‌ها یاد بگیرد؛ یا ممکن است بخواهید از کسی در موردشان بپرسید. به هر حال تمام آن‌چه که من می‌خواستم بگویم همین‌جا تمام می‌شود. می‌خواستم صرفن به خودم و به شما یادآوری کنم که این‌ها وجود دارند و مهم هستند. همین آگاهی اگر حفظ شود، به نظرم، کلی روی طرز نگاه ما به اتفاقات و تصمیمات طول روزمان تأثیر می‌گذراد.

6+

زلزله کرمانشاه؛ تسلیت و تشکر

زلزله کرمانشاه

جامی است که عقل آفرین میزندش      صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف        می‌سازد و باز بر زمین میزندش

عرض تسلیت به هم‌وطنان عزیزمان در کرمانشاه. و تشکر از هم‌شهری‌های خوب‌مان بابت انرژی‌ و انگیزه‌ای که از دیدن انسان‌دوستی‌شان به دست می‌آوریم.

2+

در معرض ته نشین شدن

پیش‌نوشت: کلمه‌ی “ته نشین” را به عنوان ترجمه‌ای برای settle به کار می‌برم. “پایدار” شاید انتخاب به‌تری باشد. ولی چون نمی‌خواهم “پایداری” معنی stability را به ذهن‌تان بیاورد، ترجیح می‌دهم از “ته نشین” شدن استفاده کنم.


کاشانکی و نیک‌نژادی را هر روز می‌بینم. گاهی هم‌دیگر را مهندس صدا می‌زنند. Business man هستند. یک دفتر اجاره کرده‌اند، آدم‌ها را به هم وصل می‌کنند. هرکسی را به چشم طعمه می‌بینند. به خود من حتا پیشنهاد شراکت داده‌اند. صبح‌ها حوالی ساعت 10 می‌آیند، می‌نشینند این‌جا تلگرام را زیر و رو می‌کنند و چای می‌خورند و گه‌گاه جواب تلفن‌ها را می‌دهند یا با آدم‌هایی شبیه خودشان جلسه می‌گذراند. کاشانکی را می‌فهم‌م. بازنشسته شده و پسرش هم قد من است. ولی نیک‌نژادی برای این سبک زندگی هنوز زیادی جوان است.

می‌ترسم از خودم. این‌ها را که می‌بینم می‌ترسم. می‌ترسم از این که وسوسه شوم به ته نشین شدن. فکر می‌کنی از کی اتفاق می‌افتد؟ از همین سن و سال‌ها. احتمالن کم کم اتفاق می‌افتد. احتمالن وقتی متوجه‌ش می‌شویم که کار از کار گذشته.

همین الآن به دعوت یکی از دوستان‌م سر کلاس دکتر مشایخی بودم. دینامیک سیستم‌ها درس می‌دهد. چه‌قدر دوست‌ش دارم. چه‌قدر ته نشین نیست. چه‌قدر پویاست. چه‌قدر هر سال‌ش با سال پیش‌ فرق دارد.

از یک نقطه اتفاق می‌افتد. از خستگی. ذهن خسته می‌شود. دست خسته می‌شود. اینرسی کم کم بالا می‌رود. آدم دل‌ش می‌خواهد جا خوش کند. دست‌ش به کتاب‌های توی کمد نمی‌رود. ذهن‌ش در مقابل فعالیت مقاومت می‌کند. با ادبیات کانمن، سیستم 2 بیش‌تر و بیش‌تر تنبلی می‌کند. مدل‌های ذهنی را ساده و ساده‌تر می‌کند. به جای حسادت کردن (شما بخوانید غبطه خوردن)، آدم‌های موفق را چند کلمه تحسین و ستایش می‌کند و با این‌ کار مسأله را زیرسبیلی حل می‌کند. و آدم‌های پرکار و هدفمند را ساده‌لوح و خوش‌دل خطاب می‌کند.

بلوغ. بلوغ کلمه‌ای که توی فرهنگ ما اشتباه فهمیده شده است. 15 ساله که شدی به بلوغ جسمی رسیده‌ای. توی 25 سالگی مثلن به بلوغ عقلی. و از این به بعد بزرگ شده‌ای و تمام. حالا باید ته نشین شوی. دیگر وقت استراحت کردن است. دیگر وقت کار روتین است. از این به بعد باید خودت را سرگرم بچه‌ها کنی و شب‌ها را به دید و بازدیدهای خانوادگی بگذرانی.

حالا که در آستانه‌ی stability هستم. باید این‌ها را با خودم مرور کنم. باید به خودم هشدار دهم. باید از خودم نیشگون بگیرم که ته نشین نشوم حالا حالاها. نشانه‌های‌ش را می‌بینم. ذهن‌م خسته شده. تنبلی می‌کنم. بعضی کارها را دارم ماست‌مالی می‌کنم. هر روز به تعداد آدم‌هایی که تحسین می‌کنم و زیرسبیلی هضم‌شان می‌کنم افزوده می‌شود. باید حواس‌م را جمع کنم.

یاد این نوشته افتادم. طره جان نباید ته نشین شویم ها. گاهی تو باید تکان‌مان دهی.

6+