باید از پاریس حذر کرد

به سرخی روی فیلتر سیگاری که کشیده بود نگاه کردم و از خودم پرسیدم آیا زمان آن نرسیده تا برای چند لحظه هم که شده این تلخی عمیق که از نخستین روزهای زندگی‌م در کانال‌های عصبی‌م ریشه دوانده و تصاویر دریافتی از شبکیه‌ی چشم‌م را به تصاویری خاکستری فیلتر می‌کند را پس بزنم؟ آیا نباید همین حالا دستان نرم‌ش را توی دستانم بگیرم و با سرعت از کافه بیستروت بیرون بزنم و از منظره‌ی باشکوه ایفل که این همه سال منتظر دیدن‌ش بودم بگذرم و کل بولوار بوردونایس را در حالی که دنبال خودم می‌کشانم‌ش بدوم تا به محل اقامت‌مان در هتل اِبِر برسیم و وقتی که به در اتاق تکیه‌اش داده‌ام برای اولین بار سعی کنم طعم گس لبهایش را بچشم و بعد با عجله در اتاق را باز کنم و هٌل‌ش دهم توی اتاق؟

ما توی پاریس جادویی بودیم. بوی عشق فضا را پر کرده بود و به هر سو که سر می‌گرداندم انسان‌هایی را می‌دیدم که دوست داشتن از چشمانشان می‌ریخت و درد درست همین‌جا بود. پاریس برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد، کمتر از هر شهر دیگری روی زمین مستعد عشق ورزیدن است. فنجان قهوه‌ام را دست گرفته بودم و داشتم ایفل را دید می‌زدم که متوجه شدم سیگار سوم‌ش را روی دست‌م خاموش کرده. سیگار را انداخت و از در بیرون زد و من گذاشتم که برود. حدس می‌زدم که احتمالن شب بر می‌گردد. برای من دیدن همین سیگارهای با فیلترهای نقاشی شده کافی بود؛ چرا نباید می‌گذاشتم تا او از زندگی‌ش آن‌قدر که می‌خواهد کام بگیرد؟

وقتی داشتم توی بولوار سنت میشل قدم می‌زدم، دانشجویان جوانی را می‌دیدم که با یک دست کوله‌های یک وری‌شان را روی دوش‌شان رفته بودند. من می‌توانستم خودخواهی را توی چشمان تک تکشان ببینم. می‌دیدم که توی سرشان دارند به گالیله می‌خندد. من می‌توانستم احساس کنم که برای آن‌ها خیابان‌ها مثل راهروها و پارک‌ها مثل باغچه‌های خانه‌هاشان هستند. من می‌دیدم که آن‌ها یک‌دیگر را نمی‌بینند و برای هر کدام‌شان تنها همان دختری که دستان‌ش را گرفته‌اند واقعی‌ست.

تلألؤ گوش‌واره‌های دختری گردش چشمان‌م را متوقف کرد. روشنایی گردنش را تا میانه‌ی دکمه‌های باز پیراهنش می‌توانستم دنبال کنم. همان‌جا ایستادم و سعی کردم چشمان‌م را آن‌قدر پایین بیاورم تا بتوانم دستان‌ش را ببینم. از میان‌ انگشتان‌ش انگشتانی مردانه را دیدم و وقتی کمی چشمان‌م را به بالا هدایت کردم، چهره‌ی نخراشیده‌ی پسری را دیدم که به تازگی پشت لب‌ش سبز شده بود و یکی از همان کوله‌های یک‌وری روی هیکل تکیده‌اش سنگینی می‌کرد. به خودم هشدار دادم که من حق ندارم آن دختر را قضاوت کنم، که برای‌ش دل بسوزانم، که از دیدن این صحنه احساس تاسف کنم.

هر پسری به موقع نیاز مهارت‌هایش را رو می‌کند و هر دختری آن وقت که باید، به‌ترین عشوه‌هایش را نشان می‌دهد و تو آن‌جا خواهی فهمید که آن کلمات و آن عشوه‌ها از کلمات و عبارات عاشقان و معشوقه‌های توی افسانه‌ها هیچ کم ندارند. تو آن‌جا خواهی فهمید که هر عشقی به‌ترین عشق است و هر زندگی‌ای با شکوه‌ترین زندگی. تنها باید از سایر انسان‌ها دوری کرد. باید فیلم ندید، رمان نخواند، باید از پاریس حذر کرد، از خیابان‌های شلوغ، از شهرهای بزرگ، از شبکه‌های اجتماعی، از اتوبان‌ها، از هواپیماها، از دانشگاه‌ها، از کافه‌ها، از پارک‌ها و از برج‌های ایفل. باید دست‌ش را بگیری و بخزی توی یک روستا؛ توی یک روستا با آدم‌های پیر و با یک چکش تلویزیون توی خانه را بشکنی؛ باید کتاب‌هایت را بسوزانی و به ریش شبکه‌ی جهانی اینترنت بخندی.

درد انسان امروز پیوستن به دهکده‌ی جهانی نیست. برعکس. انسان امروز بیش از هر چیزی درد فردیت از دست رفته دارد. این را از طرز لباس پوشیدن‌های عجیب و غریب می‌توانی ببینی و از میزان تکرار کلمه‌ی “من” توی جملات هر روزه‌ی انسان‌ها ؛ من فقط از این فروشگاه خرید می‌کنم؛ من عادت دارم شب‌ها قبل از خواب شیر بنوشم؛ من هر هفته کوه می‌روم؛ من طرفدار منچستر یونایتدم؛ من تنها موسیقی جَز گوش می‌دهم؛ من … .

رسانه‌های اجتماعی و بدتر از همه‌شان شبکه‌های اجتماعی اینترنتی، به همان اندازه که هویت گروهی ما را تقویت می‌کنند، به همان میزان از هویت فردی‌مان می‌کاهند. فهمیدن همین موضوع مسخره که این تنها شما نیستید که کشف کرده‌اید که معمولن برگردادندن بالش به ور دیگرش احساس خوبی به‌تان می‌دهد، مشت محکمی‌ست به هویت فردی‌تان.

خطر اصلی گوشی‌های تلفن همراه، احتمال ایجاد سرطان نیست، احتمال کشتن فردیت است.

همیشه فیسبوک و اینستاگرام و تویتر برای‌م تداعی‌گر یک دیگ بزرگ بوده‌اند برای پختن آشی یک‌دست از خروجی‌های اذهان تمام انسان‌ها. این تنها عامل مخربی نیست که می‌خواهم در قالب مطرح کردن آن به‌تان پیشنهاد دهم که از شبکه‌های اجتماعی دوری کنید، اما مهم‌ترین عامل هست. ترویج سطحی نگری، ایجاد احساسِ یادگیری (یادگیری کاذب)، درگیر شدن در بازی کاذب و بدون خروجی لایک و فالوئر، از دست رفتن زمانی بسیار بیش‌تر از آن‌چیزی که تخمین می‌زنید از ساعاتی از روزتان که در اختیار خودتان دارید (شامل زمان‌هایی که پای یک اپلیکیشن نشسته‌اید به علاوه زمان‌هایی که فکر می‌کنید دارید کار دیگری انجام می‌دهید اما عملن ذهنتان درگیر همان اپلیکیشن‌ است.)، و هزار و یک اثر مخرب دیگر باعث می‌شود که به‌تان پیشنهاد کنم چند ثانیه بیش‌تر برای ارسال فایل‌هایتان از طریق ایمیل و چند هزارتومان پول بیش‌تر برای مکالمه‌های ضروری‌تان از طریق شبکه تلفن کنار بگذارید و از خیر تلگرام و واتس اپ و وایبر بگذرید. دست یک نفر را بگیرید، ببریدش لای چنارهای یک پارک، آن‌قدر نگاه‌ش کنید تا جان‌تان در می‌رود. و با این کار از خیر تویتر و اینستاگرام هم بگذرید.

باشد که از تلگرام دوری کنید و از پاریس.


پی‌نوشت: این نوشته برای خرداد 95 است. با خودم فکر کردم که شاید انتشارش تنوع خوبی ایجاد کند. علاوه بر این از فضای نوشته‌ی قبل هم خیلی دور نیست. موضوع حاشیه‌ای و بی‌ربط دیگر این‌که می‌خواهم یکی دو برگه دیگر اضافه کنم. یکی از این برگه‌ها به صورت آزمایشی اضافه شده و احتمالن با فرکانسی بالاتر از نوشته‌های وبلاگ فارسی به روز می‌شود. سر فرصت هم می‌خواهم دستی به سر و گوش این‌جا بکشم. همین.

1+

درباره یک معضل پیش‌رونده. نخست: اهمیت عدالت

پیش‌نوشت: این اولین قسمت از یک نوشته‌ی دنباله‌دار است. فعلن نمی‌خواهم لو بدهم که قرار است به کجا برسم.


گزاره: “عدالت خیلی مهم است. لااقل نسبت به توسعه اهمیت بالاتری دارد.”

بیایید فکر کنیم که وقتی قدیمی‌ترها آهی می‌کشند و می‌گویند: “به خدا قدیم‌ترا خیلی به‌تر بود. هیچی نداشتیما؛ تلویزیون نداشتیم، شبا برق نداشتیم، سالی چند مرتبه می‌تونستیم برنج بخوریم (در این لحظه با کف دست روی پای‌شان می‌زنند). ولی، ولی خیلی بیش‌تر خوش می‌گذش. خیلی”، شاید این حرف‌ها را از سر شکم‌ سیری نمی‌زنند. اجازه دهید به تغییراتی که توی زندگی‌شان اتفاق افتاده فکر کنیم. علاوه بر رشد تکنولوژی و افزایش درآمد سرانه جامعه و توسعه امکانات رفاهی (از برق و آب  و گاز بگیرید تا اینترنت و خودروهای با کیفیت و …)، علاوه بر این‌ها، که اگر سخت‌گیری نکنیم همگی تغییرات مثبتی بوده‌اند، چه تغییری توی این سال‌ها اتفاق افتاده است؟

زیاد پیش می‌آید که وقتی کنار خانواده هستم و حرف مشترکی برای گفتن نداریم، موضوع مهاجرت به تهران مطرح می‌شود. من همیشه مخالف‌م و خوش‌بختانه تا الآن توانسته‌ام حرف‌م را به کرسی بنشانم. ازشان می‌پرسم شما با این خانه و ماشین و سطح درآمد و زندگی‌تان توی سنندج حال‌تان بد است؟ پاسخ می‌دهند که نه، ولی … . می‌گویم ولی ندارد. اگر بیایید تهران به قطع یقین حال‌تان این‌قدر خوب نمی‌ماند. دلیل‌ش هم واضح است. شما با پوشیدن پیراهن صد و پنجاه تومنی و دور دور کردن با 405 و خوردن بستنی هزار تومنی حال‌تان خوبِ خوب است. چون تقریبن اکثریت مردم سنندج همین‌طوری زندگی می‌کنند. کافی‌ست بیایید تهران و روزی 4 بار پشت چراغ قرمز بایستید و ماشین بغل را نگاه کنید که جوانی بیست و چند ساله پشت یک BMW نشسته مثلن. زندگی‌ از چشم‌تان می‌افتد.

من اعتقاد راسخ دارم که اگر همه‌ی مردمِ یک جامعه با هر سطحی از رفاه، تلویزیون‌هاشان را بشکنند و سلبریتی‌ها را توی شبکه‌های اجتماعی اینترنتی Unfollow کنند و پشت چراغ قرمزها ماشین‌های بغل را نگاه نکنند و سفر خارجی (شامل مناطق مرفه شهر محل سکونت‌شان) نروند، متوسط رضایت‌مندی آن جامعه تغییرات جدی‌ای می‌کند.

اگر قدیمی‌ترها از سبک زندگی امروزی ناله می‌کنند و همیشه حسرت گذشته‌ها را می‌خورند، شاید لزومن دل‌شان برای هم‌بازی‌های دوران کودکی‌ تنگ نشده. شاید لزومن از این‌که نمی‌توانند با گوشی‌های نسبتن هوشمندشان کار کنند، دل‌خور نیستند. شاید بابت این‌که فهمیده‌اند دنیا خیلی بزرگ‌تر از چیزی‌ست که تا پانزده بیست سال پیش فکر می‌کرده‌اند، ناراحت‌ند. شاید دردشان گرفته چون متوجه شده‌اند زندگی‌شان چندان هم یگانه و لذت‌بخش نیست. شاید از این‌که به جای اصغر آقا (همسایه بغلی خانه پدری که تقریبن به اندازه خودشان ثروتمند بود)، حالا با بیل دنزریان (یا دن بیلزریان؟) همسایه هستند دل‌شان گرفته است.

برگردیم به گزاره اول. گزاره اول البته گزاره خطرناکی‌ست. روزگاری از دل همین گزاره مردی بیرون آمد که خب خود شما خوب می‌دانید با جوانی‌ ما چه کرد. تلخ یا شیرین باید بپذیریم که ناپایداری لازمه‌ی هر تکانی‌ست. “احساس فقر است که تحرک می‌آفریند.” اختلاف فشار، لازمه‌ی حرکت براونی ذرات است. توی شرکتی که حقوق تمام کارمندان برابر است، حقوق تمام کارمندان ثابت می‌ماند. اما در عین حال بیایید بپذیریم که پارامتر دیگری هم هست که مهم است. و آن رضایت‌مندی افراد یک جامعه از سطح زندگی روزمره‌شان است. خواسته یا ناخواسته، میزان این رضایت‌مندی در قیاس خود با وضعیت دیگران حاصل می‌شود. اگر اختلاف طبقاتی در یک جامعه از حد مشخصی بیش‌تر شود، با این‌که ممکن است آن جامعه از نظر پارامترهای توسعه رو به جلو حرکت کند، اما میزان رضایت‌مندی کل کاهش می‌یابد. (من البته می‌توانم سناریوهایی را هم تصور کنم که کاهش اختلاف طبقاتی، اتفاقن به توسعه و افزایش درآمد جمعی منجر شود.)


توضیح واضحات: فکر می‌کنم زیادی خوش‌بینانه نیست اگر فرض را بر این بگذارم که خوانندگان این وبلاگ، عدالت را با برابری اشتباه نمی‌گیرند. همین‌طور با این‌که خیلی سعی کردم توضیخ دهم، انتظار دارم که متوجه باشید که آن‌قدر ابله نیستم که با این حرف‌ها بخواهم به تقسیم برابر منابع و منافع و نتیجتن رکود برسم.

پی‌نوشت: این لینک یک مقاله است که توی آن دن اریلی خلاصه‌ی مجموعه تحقیقاتی در مورد عدالت را منتشر کرده. اگرچه داده‌هایی که به آن‌ها استناد می‌کند مربوط به سال 2005 هستند و شهود من می‌گوید الآن باید اوضاع خیلی بدتر از این‌ها باشد، با این حال همین اطلاعات هم به اندازه کافی شوکه کننده‌ هستند.

 

6+

به احترام انسان‌های پیاده

به شین پیغام می‌دهم تا در مورد میم ازش مشورت بگیرم. یک روز بعد عذرخواهی می‌کند که به اینترنت دست‌رسی نداشته و برای همین نتوانسته جواب بدهد. می‌گوید تا آخر هفته پیش بچه‌هاش باید بماند و یکی دو روز آینده را هم اینترنت درست و حسابی ندارد.

شین بیست سال دارد شاید. او مادر بچه‌های زیادی‌ست ولی. خدا او را از کوچه‌های تنگ این شهر نگیرد. همین‌طور آقای دکتر جوان و دوست‌ش مه‌تاب را. شین یکی از تجربه‌های‌ش را این‌طوری تعریف می‌کند:

صبح که مهتاب زنگ زد داروخونه بودم و قرار شد ساعت ده سه نفری بریم. هرچقدر که از مرکز شهر دورتر میشدیم خونه ها کوچیکتر و کوتاه تر میشد.کفشایی که به دمپایی تبدیل میشد و دمپایی هایی که به پاهای برهنه. وقتی رسیدیم و ماشینو پارک کردیم بچه هایی که هجوم آورده بودن و خیره شده بودن به ماشین،یکی به چرخش،یکی به اینه هاش،یکی به چراغا… تقریبا 500 متر باید پیاده میرفتیم و کوچه ها به حدی تنگ بودن که امکان عبور ماشین نبود.بوهای تعفن امیزی که میومد و بعدا فهمیدم خانواده هایی هستن که از شدت گرسنگی حتی پوست مرغ رو میپزن.

وقتی رسیدیم در خونشون؛در که چی بگم ی در حلبی که به گوشه دیوار تکیه داده بودن فقط.ولی بازم در زدیم و ی دختر 19 ساله درو داد کنار و بهمون خیره شد.چشماش… دوتا اتاق بود که یکی از اتاقا سقفش اوار شده بود و کلش سنگ و خاک بود و ی اتاق کوچیک که ی دست رخت خواب و ی پیکنیک گوشه اتاق بود.ی دختر 19 ساله و دو تا دختر 13 و 6 ساله و ی بچه ای که قرار بود تا چند ماه دیگه به دنیا بیاد.ی پدر و مادر معتادو 3 تا بچه.تو خونه ای که فقط ی اتاق بود و کشیدن مواد و رابطه ی جنسی والدین هم حتی تو همون ی اتاق بود جلوی چشمای همون بچه ها.دختر سومشون به خاطر اعتیاد مادرش و عدم سم زدایی اعتیاد داشت و مادرش برای اینکه گریه و بهونه گیریشو ساکت کنه مواد میداد. دختر 19 ساله ای که پدرش به معتادای دیگ ساعتی اجارش میده.و فقط مونده بودیم تاحالا به چندتا بیماری مقاربتی الوده شده.

به خیلی چیزا فکر میکنم.به چشمای اون دختر. به دختر کوچولویی که هی رو ناخونام دست میکشید و میگفت چه قشنگن و قول دادم دفعه ی بعد ناخوناشو لاک بزنم.به اون بچه ای که قرار بیاد…
به حرف اون دندانپزشکی که گفت حاضر نیستم دستمو بکنم تو دهن بچه ای که معلوم نیست چه کثافت ومریضی دار

میرزا حمید می‌نویسد:

گفتم: بعد از عمری پیاده‌روی، امیدی هست انسان به پرواز برسد؟

پدر علم پیاده‌ روی پاسخ داد:

آنکه عمری پرواز کرده باید امیدوار باشد روزی به پیاده‌ روی برسد.

میرزا یک عارف است. عارفی که نقاشی می‌کشد با رنگ اخرا، رنگ خون. خدا او را از دیوارهای شهر ما نگیرد. این طرح‌ها را او کشیده:

◉«انسان‌هایی را دیدم که پرندگان٬ محو تماشای پروازشان بودند»
◉ من فکر می‌کنم انسان با آرزوی پرواز خلق شد. پرواز نه به معنای حرکت در آسمان به هر روشی. مثلا هواپیما آن آرزو را برآورده نکرد. فقط به انسان فهماند این پرواز همان نبود که آرزویش را داشتی. انسان دوست دارد بدون چیزی بیرون از خودش پرواز کند. دوست دارد با خودش پرواز کند. پرواز با تمام معانی همراهش، آزادی، رهایی، سبکبالی، شادی، بالاروندگی، نجات، عشق.
◉ من فکر می‌کنم انسان با آرزوی پرواز خلق شد. پرواز نه به معنای حرکت در آسمان به هر روشی. مثلا هواپیما آن آرزو را برآورده نکرد. فقط به انسان فهماند این پرواز همان نبود که آرزویش را داشتی. انسان دوست دارد بدون چیزی بیرون از خودش پرواز کند. دوست دارد با خودش پرواز کند. پرواز با تمام معانی همراهش، آزادی، رهایی، سبکبالی، شادی، بالاروندگی، نجات، عشق. پدر علم پیاده‌ روی گفت: نزدیک ترین فعل به آن آرزوی پرواز همین پیاده‌ روی است.
◉آن‌ها با دست‌های‌شان خورشید را صدا می‌زدند.

البته شین و میرزا تنها نیستند. عمو علی هست؛ جبار هست؛ هیدن هست (+)؛ سارا و ستاره و رضا هستند (+پنام هست؛ و هزاران روح پاک دیگری که من نمی‌شناسم‌شان، همه هستند و بسته به دغدغه‌هاشان توی انجمن‌ها و گروه‌های متنوعی دارند عاشقانه فعالیت می‌کنند. نتیجه‌ی فعالیت آن‌ها باشد شاید همین‌که هنوز بوی تعفن این شهر همه‌ی ما را خفه نکرده.

میان سم‌پراکنی رسانه‌های داخلی و خارجی و اخباری که هر روز از بی‌لیاقتی‌های سیاست‌مداران می‌شنویم، این‌که بتوانیم سرمان را بچرخانیم و عارف‌های اطرافمان را ببینیم، شاید یک ضرورت باشد. حتا اگر آن‌قدر زلال نیستیم که به دل کوچه‌های تنگ بزنیم، شاید دل‌مان بخواهد از کارهای کوچک عملی شروع کنیم.

می‌فرمایند:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازيم و بنیادش براندازیم

پی‌نوشت نامربوط: توی این دنیا، یا باید کور باشی یا بمیری و یا این‌که عارف باشی. من عارف بودن را انتخاب می‌کنم. شما چه‌طور؟

8+

به بهانه‌ی یک موسیقی خوب: فاجعه‌ی کلمبیا، اخلاق و قانون

قبلن هم در ستایش ساند کلاود نوشته بودم. از سه چهار سال پیش که پیداش کردم، گوش‌های‌م را به‌ش سپرده‌ام. _البته هرجا که اینترنت مفت در دسترس‌م بوده.

توی یک روز معمولی، یک آهنگ خوب را سرچ می‌کنم؛ پلی می‌کنم؛ مرورگر را مینیمایز می‌کنم و اجازه می‌دهم ساند کلاود خودش توالی موسیقی‌های بعدی را تعیین کند. و چه خوب این کار را می‌کند. یکی از آهنگ‌ها متوقف‌م می‌کند. چندبار گوش‌ش می‌دهم. از لذت‌ شنیدن‌ش کاسته نمی‌شود که نمی‌شود. خودش است. از همان‌ها که چند صد بار می‌توان شنید.

.

مکالمات مرموز اول آهنگ مجاب‌م می‌کند که اسم موسیقی را سرچ کنم. گویا صدای مکالمه‌ی فضانوردانِ شاتل فضایی کلمبیاست؛ فاجعه‌ی کلمبیا. فیلم کوتاه زیر 7 سرنشین این شاتل را نشان می‌دهد؛ درست چند لحظه قبل از مرگ شاعرانه‌شان.

 .

16 روز قبل و هنگام صعود شاتل فضایی، قطعه‌ای از محفظه‌ی سوخت بیرونی کنده می‌شود و به بال شاتل برخورد می‌کند. این برخورد، به بال شاتل آسیب می‌رساند. اما این آسیب تا لحظه‌ی بازگشت و عبور از جو زمین، مشکل خاصی ایجاد نمی‌کند.

گویا ناسا از این آسیب اطلاع دارد و می‌داند که در مسیر بازگشت، حرارت ایجاد شده‌ی ناشی از عبور از جو، ممکن است فضاپیما را متلاشی کند. با این وجود مرکز فرماندهی عملیات این موضوع را با فضانوردان در میان نمی‌گذارد. چرا که بیم آن می‌رود که فضانوردان از ترس جان‌شان، بالای جو زمین بمانند. البته در این سناریو سرنوشت تلخ‌تری در انتظار آنان است؛ مرگ طولانی مدت و جانکاه، بر اثر کمبود اکسیژن. اما احتمالن خوی انسانی‌شان حاضر است به بهای چند روز زندگی بیش‌تر، این مرگ دردناک را به جان بخرد.

The STS-107 crew includes, from the left, Mission Specialist David Brown, Commander Rick Husband, Mission Specialists Laurel Clark, Kalpana Chawla and Michael Anderson, Pilot William McCool and Payload Specialist Ilan Ramon. (NASA photo)

اخلاق، به زعم من، یکی از پیچیده‌ترین و متعالی‌ترین تولیدات بشر است. البته به نظرم می‌توان در جمله‌ی قبل کلمه‌ی اخلاق را با کلمه‌ی جامع‌ترِ قانون عوض کرد.

قانون، قرار است تصمیم فرد یا گروه‌ _در شرایط اضطرار و مواقعی که توانایی تصمیم‌گیری عقلایی را ندارد_ را جهت‌دهی کند. این یعنی این‌که انسان در طول همین چند میلیون سال حیات کوتاه مدت خود، به خوبی متوجه شده که در موقعیت‌ها و شرایط متعددی، توانایی تصمیم‌گیری درست را ندارد. او نه تنها نمی‌تواند خیر جمعی را در نظر بگیرد، که فراتر از آن، در موارد بسیاری حتا نمی‌تواند منفعت شخصی خودش را به خوبی تشخیص دهد. شاید اگر هرکدام از افرادِ توی اتاق کنترل، سوار بر کلمبیا بودند، تصمیم دیگری می‌گرفتند. اما آسودگی خاطر (در مقایسه با کسی که باید برای جان خودش تصمیم بگیرد.)، به آنان اجازه داد تا یک تصمیم درست، عاقلانه و اخلاقی بگیرند.


پی‌نوشت1: اسم آهنگ Taijin Kyofusho از گروه The Evpatoria Report است. با کمی جست‌وجو متوجه شدم که تایجین کیوفوشو، نوعی سندروم روانی‌ست. گویا ریشه‌ی این کلمه‌ ژاپنی‌ست. و معرف نوعی تشویش روانی در اجتماع است. البته من نتوانستم ارتباطی بین این بیماری و فاجعه‌ی کلمبیا بیابم.

پی‌نوشت2: اعتراف می‌کنم که تمام آن چیزی که در مورد فاجعه‌ی کلمبیا، این آهنگ و بیماری کیوفوشو می‌دانم، محدود به همین‌هاست. اگر شما اطلاعات دقیق‌تری دارید، لطفن با من هم به اشتراک بگذارید.

 

7+

برای کنکوری‌های 96: در آستانه انتخاب رشته

پیش‌نوشت: این‌هایی که در ادامه نوشته‌ام نظرات شخصی من در مورد انتخاب رشته هستند که با اطلاعاتی بسیار محدود حاصل شده‌اند و در اکثر موارد غیرقابل اعتمادند.


  • چه رشته‌ای برای من مناسب است؟ نمی‌توانید بفهمید!

اولین موضوعی که باید به‌ش اشاره کنم، این است که الآن حقیقتن نمی‌توانید رشته‌ها را بشناسید. خود من با این‌که دانش‌جوی سال دوم ارشدم، هنوز نمی‌توانم ادعا کنم که برق-مخابرات را شناخته‌ام. یادم هست موقع انتخاب رشته خود ما، کسانی می‌گفتند ببینید از کدام قسمت‌های کتاب فیزیک دبیرستان بیش‌تر لذت می‌برید. بخش مربوط به مدارهای الکتریکی یا بخش‌های مربوط به قرقره و سطح شیب‌دار؟ بعد توضیح می‌دادند که اگر از اولی لذت می‌برید اساسن باید به برق فکر کنید و اگر از دومی، باید به مکانیک. من که ماه‌هاست سر و کارم به مدار الکتریکی نیفتاده. احتمالن مکانیکی‌ها هم تأیید می‌کنند که چیزی که دارند می‌خوانند به مسائل سطح شیب‌دار و قرقره شباهتی ندارد. بگذریم که آن زمان من فکر می‌کردم قرقره و سطح شیب‌دار باید بیش‌تر به عمران مربوط باشد 😉

جلوتر که می‌روید، می‌بینید مباحث واگرا می‌شوند. یک مرتبه سر بر می‌آورید و می‌بینید چیزی که دارید مطالعه می‌کنید، مطلقن شباهتی با تصور اولیه‌تان در مورد آن رشته ندارد. محاسبه‌ی زوایا در اشکال هندسی، برای من خیلی جذاب بود. احتمالن هم همان مسائل محاسبه زاویه بود که من را به ریاضی علاقه‌مند کرد. حالا اما می‌فهمم که آن تصوری که من از ریاضی داشتم، اصلن شبیه چیزی نیست که الآن باهاش سر و کار دارم.

  • پس بر اساس چه معیاری انتخاب کنیم؟ آهان! این سؤال خوبی‌ست.

بگذارید برای‌تان با یک مثالِ خوب جا بیندازم. انتخاب رشته درست مثل انتخاب زوج است. حالا نه درستِ درست ولی لااقل خیلی شبیه است. کسانی هستند که دو سه سال با هم دوست‌ند و حسابی هم‌دیگر را می‌شناسند و عاشق هم‌ند. به درست یا غلط مطمئن هستند که بهترین گزینه ممکن را انتخاب کرده‌اند و خیلی خوب و خوش‌حال یک روز با هم ازدواج می‌کنند. آن‌ها که از دبیرستان رشته‌شان را انتخاب کرده‌اند توی این گروه‌ند؛ المپیادی‌ها و دانش‌آموزانی که از مدت‌ها قبل توی مسابقاتی مثل ACM موفقیت‌هایی کسب کرده‌اند. اما اگر شما جزء این گروه نیستید، باید دنبال راه‌های دیگری بروید. آن‌‌ها که به هر دلیلی فرصت کافی برای شناختن زوج‌شان ندارند هم می‌توانند انتخاب‌های خوبی بکنند. آن‌ها به معیارها توجه می‌کنند. شما باید اول معیارهای خودتان را بشناسید و adjust کنید و بعد ببینید که هر کدام از رشته‌ها چه‌قدر برای شما مناسب است. تعدادی از معیارهایی که به ذهن من می‌رسد این‌هاست: میزان فعال بودن زمینه‌های تحقیقاتی، بازار کار، میزان درآمد و  میزان تطابق محیط کاری رشته مورد نظر با روحیه من.

  • آیا دانش‌گاه می‌تواند به عنوان یکی از معیارهای انتخاب رشته مطرح باشد؟ هم بله و هم خیر.

ببینید دوستان. رشته‌‌های فنی مهندسی مثل پزشکی و دندان‌پزشکی نیستند که شما سرتان را بیندازید پایین و تنها نگرانی‌تان پاس کردن امتحانات باشد. توی رشته‌های فنی مهندسی شما باید رزومه بسازید. شما 4 سال فرصت دارید خودتان را نجات دهید. فرض کنید که به صورت پیش‌فرض قرار است آخر سال چهارم افسرده و بی‌کار و داغان باشید و در حالی که گوشه‌ی خوابگاه افتاده‌اید و دارید با پول تو جیبی‌تان پوکر بازی می‌کنید، مرتبن به کارهایی مثل انصراف و شرکت در کنکور تجربی، تغییر رشته در مقطع ارشد، سربازی و عدم ادامه تحصیل (اگر پسر هستید) و ازدواج با دم دستی‌ترین گزینه موجود (اگر دختر هستید)، فکر کنید. سعی کنید خوب این شرایط را تصور کنید. چون شرایط‌ رایجی‌ست و اگر حواس‌تان را جمع نکنید، عاقبت شما هم همین خواهد بود. و واقعیت این است نام دانش‌گاه ممکن است توی رزومه شما خیلی تأثیر داشته باشد. البته که این موضوع نسبی‌ست. کسانی را دیده‌ام که از دانش‌گاه‌های رده دوم و سوم توانسته‌اند خیلی خوب رشد کنند. کسی را دیده‌ام که فوق دیپلم آزاد رودهن داشت و 6 نفر نیروی فارغ التحصیل از امیرکبیر و شریف زیر دست او کار می‌کردند. ولی به صورت کلی، باید بپذیریم که دانش‌گاه بالاتر، فرصت‌های بیش‌تری را پیش روی شما خواهد گذاشت؛ چه بخواهید ادامه تحصیل دهید و چه بخواهید کار کنید.

  • در حال حاضر بازار کار چه رشته‌هایی خوب است؟ کامپیوتر.

البته سؤال درست‌تر این‌طوری پرسیده می‌شود: در حدود 4 سال آینده بازار کار کدام رشته‌ها به‌تر خواهد بود؟ من از خیلی از رشته‌ها خبر ندارم.

در حال حاضر اوضاع کامپیوتری‌ها به مراتب به‌تر است. به نظر نمی‌رسد تا 4-5 سال بعد هم حوزه‌های کاری این رشته اشباع شود. حتا اگر بازار اپلیکیشن نویسی از بین برود یا اشباع شود، هنوز حوزه‌های جذابی مثل آموزش ماشینی، هوش مصنوعی و داده کاوی فاصله‌ی زیادی تا اشباع شدن دارند. علوم شناختی هم از زمینه‌هایی‌ست که به عقیده من آینده‌ی خوبی دارد و رشته‌ی کامپیوتر می‌تواند دروازه‌ی ورود به این حوزه باشد.

در رشته‌ی برق-قدرت، به نظر می‌رسد انرژی‌های نو فرصت‌های شغلی جدیدی خواهد آفرید. برق-کنترل و برق-الکترونیک هم هنوز ظرفیت جذب نیروهای جدیدی را دارد. البته از این رشته‌ها هم می‌توان به سمت هوش مصنوعی پل زد و وارد آن حوزه هم شد. برق-مخابرات هم آینده‌ی نسبتن خوبی دارد. بازارش رو به رشد است و تکنولوژی‌ها هنوز تا تکامل فاصله‌ی زیادی دارند.

در مورد سایر رشته‌ها اطلاعات من خیلی محدودتر است. و ترجیح می‌دهم سکوت کنم.

  • اپلای، چه‌قدر در دست‌رس است؟ زیاد.

اپلای در دست‌رس است. اصولن شما از هرجای این مملکت می‌توانید اپلای کنید بروید. ولی خب دانش‌گاه‌های به‌تر و رشته‌هایی که برای دانش‌گاه‌های خارجی جذاب‌تر است، شانس شما را برای جاهای به‌تر افزایش می‌دهند. خبر دارم که اوضاع اپلای علوم کامپیوتر، برق، مهندسی کامپیوتر و رشته‌های مرتبط با محیط زیست (عمران و مهندسی شیمی مثلن)، خوب است. در مورد بقیه‌ی رشته‌ها اطلاعات چندانی ندارم.

  • یک توصیه‌ی دوستانه: از دانش‌گاه چیزی در نمی‌آید. 

دانش‌گاه اصولن درست شده تا از شما استاد دانش‌گاه بسازد. اگر نمی‌خواهید تا ابد توی دانش‌گاه بمانید، از همان ترم اول دست به کار شوید و به دروس دانش‌گاه اکتفا نکنید. استاد بزرگواری می‌گفت: دو حالت بیش‌تر ندارد، یا استاد علمِ به‌دردبخوری را می‌داند و مسلط است که خب می‌رود باهاش کار می‌کند؛ یا نمی‌داند و مسلط نیست و می‌آید توی دانش‌گاه درس‌ش می‌دهد. فارغ از این‌که چه رشته‌ای را انتخاب می‌کنید، سعی کنید خیلی زود بفهمید که بازار کار چه‌ نیازهایی دارد و بعد سعی کنید متمرکز شوید و آن‌ها را یکی یکی یاد بگیرید.


پی‌نوشت1: مدت‌ها پیش دوستی ازم خواست در مورد انتخاب رشته راهنمایی‌ش کنم. بعدها یکی دو نفر دیگر خواسته مشابهی داشتند. شاید اصلی‌ترین دلیلی که باعث شد نوشتن این متن این اندازه به تأخیر بیفتد، ذهنیت من در مورد طولانی بودن‌ش بود. به‌ش که فکر می‌کردم، با خودم می‌گفتم: اوه… چه‌قدر حرف… بی‌خیال بابا. در واقع دلیل اصلی منتشر نکردن همه‌ی آن چند ده متنی که خلاصه‌شان را نوشته‌ام اما کامل نکرده‌ام، شاید همین باشد. ولی الآن که داریم به فرصت انتخاب رشته نزدیک می‌شویم، تصمیم گرفتم خیلی خلاصه حرف‌هایم را برای آن یکی دو نفری که نظر من را خواسته بودند،  بنویسم.

پی‌نوشت2: خیلی کلی بود. قبول دارم. اگر سؤال جزئی‌تری دارید، از هر راهی که دوست‌تر می‌دارید، باهام مطرح کنید.

11+