موقت: درباره دغدغه های شخصی

دغدغه های شخصی فعلیم در سه سطح قرار میگیرن:

سطح اول: درک بیشتر و بهتر هستی. اینکه ما چی هستیم و از کجا اومدیم؟ و این که دقیق ترین درکی که میتونیم از خدا داشته باشیم چیه؟ و سوالات مشابه.

سطح دوم: اینکه چه طور باید زندگی کنم؟ یا به طور دقیق تر چیزی که مدتیه خیلی زیاد بهش فکر میکنم: توی چه سطحی باید زندگی کنم؟ نمیتونم کتاب بخونم واقعن. احساس خفگی بهم دست میده. وقتی چیز جدیدی یاد میگیرم احساس میکنم کمرم داره میشکنه. میترسم از اینکه اکستریم تر بشم. وقتی به زندگی بولتزمان فکر میکنم تنم میلرزه. چرا راه دور بریم. به زندگی میرزاخانی هم وقتی فکر میکنم بغض گلومو میگیره. حتا نمیتونیم بفهمیم این بشر چیکار میکرده واقعن؟ مقاله هاش زیر 2000 تا ارجاع دارن. بعضی از مقاله هاش رو شاید 100 نفر هم ننشسته باشن بخونن و بفهمن. حتا… حتا… این استادای خودمم زندگی مشابهی دارن. این همه زحمت و این همه درک نشدن. دریایی از انسان های سطحی و معدود انسان های متفاوتی که … چه طور میشه تحمل کرد؟ آدما هر چی فهمیده تر میشن، تنهاتر هم میشن. و تحمل کردن بعضی چیزا براشون سخت تر. نمیتونم تصور کنم که مثلن اگه محمدرضا شعبانعلی با این حجم از حساسیتش روی دقت کلامی رو یک روز به زور ببرن نماز جمعه بشونن، آیا تا پایان مراسم زنده میمونه؟

تو گویی لازمه ی خوب زندگی کردن، عزلت طلبیدنه. این درد داره خب. اینا چطور میتونن ازدواج کنن؟ چه طور میتونن توی تاکسی بشینن؟ من میدونم که اگه بخوام ادامه بدم، نمیخوام تهی زندگی کنم. میخوام یه خروجی داشته باشه این زندگی. صدای علی دهباشی توی کاسه سرم خفه نمیشه که میگفت: خوشبختانه یا متاسفانه من زندگی شخصی ندارم. یک چند راهیه که حس میکنم برای روحیات من همه ش بن بسته: یا باید معمولی زندگی کرد (همرنگ جماعت شد)، یا باید واقعن زندگی کرد و عزلت طلبید و یا باید ضمن زندگی کردن، به زور هم که شده با جامعه و اطرافیان قاطی شد.

سطح سوم: جزئیات زندگی شخصی خودم و دغدغه های روزمره که نمیخوام توضیحشون بدم اینجا.

سطح اول سوالاتیه که در تمام زندگی درگیرش خواهم بود. مهم ترین سوالات زندگی هر انسانی هستن به نظرم. من کار میکنم، میخورم، میخوابم و به سوالات سطح دوم و سوم رسیدگی میکنم تنها برای اینکه حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم و بتونم با فراغ بال به سوالات سطح اول فکر کنم. صورت سوالات سطح دوم چند سال یک بار عوض میشن و دغدغه های سطح سوم خیلی سریعتر.

اگه بیشتر از 20 سال دارید + حداقل چند ساعت توی 2 روز متوالی به موضوعی که توی سطح دوم مطرح کردم، فکر کردید و فکر میکنید میتونید در موردش حرف بزنید، خواهش میکنم خبرم کنید تا یه قرار اینترنتی ست کنیم و در موردش صحبت کنیم.

2+

به طره- نامه بیست و هشتم

امشب دلم برای حرف زدن باهات تنگ شد. با خودم فکر کردم که چرا خیلی وقت است که نمیخواهم باهات حرف بزنم. یا بهتر بگویم چرا نمیتوانم. شاید چون عوض شده ای. چون من عوض شده ام. تو مگر من را نمیشناسی؟ مگر نمیدانی من هر روز عوض میشوم؟

نمیشود. بیا خودمان را اذیت نکنیم. نمیشود. بخشیش به من برمیگردد که نمیخواهم یا نمیتوانم به آینده فکر کنم. حالا که سه بار خودم را توی گور گذاشته‌ام، دلم میخواهد نگاهم را به چهارمی و پنجمی معطوف کنم. نمیخواهم به تو فکر کنم یا به بچه هامان یا هر چیز دیگری که ممکن است مردن را برایم سخت کند. بخشیش هم البته تقصیر توست. نیستی. نمیبینمت. میترسم از خودم طره. بیشتر اگر معطل کنی و لختی دیگر اگر بگذرد، چنان میشوی که خدا هم از آفریدنت باز میماند. یک بار بهت گفتم حالا که آمده ای بمان. گفتی باید رفت. گفتم رفتنت کار هر دومان را سخت میکند. نماندی. رفتی. خوبت شد؟ حالا دیگر من و او هم به کار هم نمی آییم.

من نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. بیشتر از این نمیتوانم. دارم منفجر میشوم. چیزی درون من میخواهد پرواز کند. میترسم که توی آسمان ها نباشی. این ریسمانی که باهاش خودم را گرفتار کرده ام طره، همین امروز یا فرداست که پاره شود. نیستی. نمیبینمت. بیا دستم را بگیر تا دیر نشده. هنوز آنقدر وقت داریم که بال زدن را با هم تمرین کنیم.

8+

به طره- نامه بیست‌وهفتم

دروغ چرا عزیزم. به تو هم امیدی ندارم. به هیچ کس امیدی ندارم. به خدا هم حتا امیدی … . دلسردم. دلمرده ام. خراب شده ام. دست و پا میزنم. ولی خراب شده ام. مثل یک عروسک پلاستیکی که سر و دست و پاش از جا در رفته باشد. به زور و ضرب سر جا میگذارمشان. ولی کمی بعد، تق! از جا در میروند.

دارم فکر میکنم اگر خیلی دوستت داشته باشم، باید راهم را کج کنم. باید بگذارم زندگی کنی. البته که احتمالن طعمه ی کسی کم استعدادتر از آن چیزی که من میتوانستم باشم، میشوی. این خودش درد دارد. من به جای تو درد خواهم کشید حتا اگر خودت متوجه نباشی. اما حتم دارم که زوار در رفته تر از چیزی که من امروز هستم نخواهد بود. زپرتی و زوار در رفته ام. میترسم گند بزنم به زندگیت. گند بزنی به مردگیم. مثل بابا که زار میزد ای کاش خواستگاری مینا نرفته بودم و این زندگی از اساس شکل نمیگرفت. میترسم نتوانی زنده ام کنی. میترسم نتوانم بمیرانمت.

من زوارم در رفته. عارضه ای هست که اسمش را به خاطر ندارم. بیا اسمش را بگذاریم عارضه ضخامت. عارضه ضخامت وقتی روی میدهد که کسی از سخت ترین و شدیدترین فشارهای روحی و روانی جان سالم به در میبرد و بعد خیلی قوی می شود. خیلی پوست کلفت. من دچار ترومای ضخامت شده بودم. اما الآن دیگر کار از این هم گذشته. من خراب شده ام. چنان پوست ضخیمی دور خودم دارم که عملن از تماس با دنیا ناتوانم. دلزده ام. دلمرده. دلمرگ. دقمرگ. دقمرگ شده ام عزیزم.

“دق که ندانی که چیست گرفته ام. دق که ندانی تو خانم زیبا.”

مثل چپ‌های خیانت شده ام. ایده هام جلوی چشمانم پر پر شدند. خدا… خدا… خدا هم نخواهد توانست تقاص من را از این زندگی پس بگیرد. پیچیده است. بدم می آید ازش. از همه چیزش. از این همه ناهمگونی. از این عدم توازن مضحکش بدم می آید. مسخره است. مسخره.

من حتا دلم نمیخواهد بمیرم. دلم نمیخواهد زنده هم بمانم. دلم میخواهد معدوم شوم. مثل وهمی که هرگز به دایره وجود سر نزده. مثل ایده هایم. مثل خودش. مثل خودت. مثل خودت که بهت امیدی ندارم. که نیستی. که نخواهی بود. که من الآن پشت چشمانم تر شده. که نمیتوانم گریه کنم توی این دفتر. مثل همین اشک ها که هست ولی نیست. مثل ماهی که پشت ابر پنهان شده. مثل کسوف خداوند در عصر دردناک… دردناک و غم انگیز… عصر دردناک ما.

به بودن آلرژی گرفته‌ام؛ به هستن و شدن نیز هم. آه! دیگر به تو هم امیدی ندارم عزیزم و این مگر خود مرگ نیست؟

17+