باهوش‌ترین کمپانی‌ها در سال 2017

دیروز ایمیلی از یکی از اساتید دریافت کردم که شامل گزارشی بود از MIT Technology Review تحت عنوان “50Smartest Companies”. آن‌قدر این گزارش به نظرم جالب آمد، که با علم به این‌ که مطالب وبلاگ دارد زیادی خشک و رسمی می‌شود، حاضر شدم حتا قبل از این‌که به طور کامل بخوانم‌ش، با شما به اشتراک بگذارم.

این گزارش را می‌توانید از این‌جا مطالعه کنید.

خواندن متن ایمیل هم خالی از لطف نیست:

Dear All,

Attached is the recent MIT Tech Review for 2017 Smartest Companies.Some of those on the list are well-known companies such as Apple, Microsoft, IBM, Intel,…But there are many you may not have heard about them and definitely worth at least to know their names!

Also a quick look shows that more than 80% of them are related to EE and what you learn during your BS, such as Semiconductors, Electric Cars, Smart Algorithms and Gadgets, Analysis of Big Data and Financials, Cryptography, Cloud Processing, Image and Speech Analysis, Genomics, Telecom, Power and Energy sources,…

So, we all face a quite challenging and interesting future in next 10-15 years! Enjoy it!

در یک نگاه سرسری به محتوای این گزارش، موضوعی که توجه من را جلب کرد، تعداد زیاد کمپانی‌های فعال در حوزه Bio Medicine بود. حوزه‌ای میان رشته‌ای که می‌کوشد به کمک هوش مصنوعی، نانوتکنولوژی، زیست‌شناسی، بیوتکنولوژی، طب و بیوانفورماتیک (این آخری خودش یک حوزه تحقیقاتی‌ست که دانش‌مندان مخابراتی و علوم کامپیوتری زیادی روی این موضوع مطالعه می‌کنند.)، درمان‌های دارویی را ارتقا دهد.

برای این‌که سرنخ‌هایی دست‌تان بیاید که بشر مشغول چه کاری‌ست، سخنرانی Ted زیر را ببینید.


 پی‌نوشت1: با رشد مطالعات و سرمایه‌گذاری‌ها در مورد خوانش DNA، شاید اگر کمی خوش‌شانس باشیم، ما آن نسلی باشیم که برای همیشه روی زمین زندگی می‌کند. حتا اگر به ما نرسد، فرزندان ما (در بدترین حالت نوه‌های ما) اما به قطع یقین دنیایی کاملن متفاوت را تجربه خواهند کرد. دنیایی که در آن انسان‌ها انتظار مرگ را نمی‌کشند و این مرگ است که منتظر است تا ببیند آدمی‌زادگان کی خسته می‌شوند. صادق هدایت توی داستان س.گ.ل.ل. شرایط مشابهی را تصویرسازی می‌کند. آینده‌ای که توی فیلم‌های سینمایی هم کم تا بیش برای بشر تصور شده است.

 پی‌نوشت2: اگر روی لینک گزارش کلیک کنید و لیست را ببینید، احتمالن خیلی زود متوجه تعدد شرکت‌هایی که روی فناوری‌های هوش مصنوعی و آموزش ماشینی کار می‌کنند نیز می‌شوید. که خب انتظارش را هم داشتیم. شاید بعدن، در مورد قدرت و اهمیت پارادایمی به نام آموزش ماشینی هم بنویسم و سرتان را درد بیاورم.

2+

نسل پنجم مخابرات سیار: مروری بر گزارشی از IHS

پیش‌نوشت: قصد دارم هر چند وقت یک‌بار به کمک مراجع معتبر، چیزهایی در مورد تکنولوژی‌ و علی‌الخصوص تکنولوژی‌های مخابراتی بنویسم. آن‌چه در ادامه می‌آید مروری بر گزارشی از IHS تحت عنوان “5G Strategies” است که در آگوست 2016 منتشر شده. متن کامل گزارش را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.


  • اپراتورها گاهی مقاومت می‌کنند. اما تکنولوژی زورش بیش‌تر است.

صنعت موبایل صنعت جوانی‌ست. با سابقه‌ترین و حرفه‌ای‌ترین نیروها توی این حوزه بیش‌تر از پانزده شانزده سال سابقه کار ندارند. البته درست‌تر است که بگوییم کسی توی مخابرات بیش‌تر از سه چهار سال سابقه کار ندارد و لااقل تا چند سال آینده هم نخواهد داشت. چرا که تکنولوژی‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و در عرض یکی دو سال، همه‌چیز زیر و رو می‌شود. سرعت تغییرات به حدی‌ست که گاهن اپراتورها جلوی تغییرات می‌ایستند. بعد از نسل دوم که پیش‌رفت جدی‌ای نسبت به نسل قبلی خود بود و عملن امکان تجاری شدن ماجرا را به اپراتورها داد، نسل سوم از نظر اقتصادی چیز لذیذی برای اپراتورها محسوب نمی‌شد. تجهیزات مخابراتی گران قیمت‌ند و اپراتورها دوست ندارند قبل از این‌که سود کلانی از سرمایه‌گذاری قبلی‌شان به جیب بزنند، مجبور شوند یک شبه همه‌چیز را از جا بکنند و با تجهیزات جدید جای‌گزین کنند. برای همین با فشار اپراتورها بعد از نسل سوم واژه اختصاری LTE (Long Term Evolution) متولد شد. که مفهوم‌ش برای اپراتورها این است: “هر کاری را آرام آرام می‌کنیم.” و ترجمه‌اش برای وندورها می‌شود: “باید کم کم توی پاچه‌ی اپراتورها بکنیم.”

گذشته از این‌که توی بازار موبایل همه برنده‌اند (لااقل من با اطلاعات ناقص‌م این‌طور فکر می‌کنم.)، ولی به زعم من بازهم این وندورها بودند که توانستند خودشان را به اپراتورها تحمیل کنند. درست است که توی مسیری که از 3G تا 4G طی شد، همیشه سازگاری با تجهیزات قبلی (Backward Compatibility) حفظ شد، اما توی رقابت سنگینی که بین اپراتورها شکل گرفته، آن‌ها هر روز و هر روز مجبور می‌شوند تجهیزات‌شان را با تجهیزات جدیدتر جای‌گزین کنند. بگذریم.

بگذارید یکی یکی به سراغ مهم‌ترین قسمت‌های گزارش IHS برویم. این گزارش بر مبنای اطلاعات تهیه شده از 24 ارائه‌دهنده سرویس در سراسر دنیا، تنظیم شده است.

  • 5G، انقلاب یا تغییرات تدریجی؟

اکثر اپراتورها فکر می‌کنند، 5G مشابه 4G چیزی از جنس Evolution خواهد بود. مسلمن اگر در این مورد از وندورها می‌پرسیدند، نتایج به شکل دیگری می‌بود. راست‌ش با توجه به خصوصیاتی که تا الآن برای نسل پنجم مخابرات بی‌سیم تصور شده، من فکر می‌کنم اپراتورها نگاه خوش‌بینانه‌ای دارند.

5G, Evolution or Revolution

یکی از مهم‌ترین تغییراتی که برای 5G تصور شده، ایجاد یک‌پارچه‌گی بین سرویس‌های مختلف است. به این معنی که گوشی شما لزومن به آنتن BTS وصل نمی‌شود و اگر در جایی شبکه تصمیم بگیرد که تماس تلفنی شما را از طریق مودم WiFi فروشگاهی که دارید از آن خرید می‌کنید، انتقال دهد، این‌کار را می‌کند. نتیجتن از این به بعد با شبکه پیچیده جدیدی سر و کار خواهیم داشت که لزومن “سلولی” نیست. بنابراین به نظر می‌رسد اطلاق واژه 5G به معنای نسل پنجم مخابرات به آن‌چیزی که داریم ازش صحبت می‌کنیم، اساسن غلط است. چرا که این شبکه جدید با چهار نسل قبلی مخابرات سیار، تفاوت ساختاری دارد و با کمی اغماض می‌توان ادعا کرد که ادامه دهنده‌ی آن‌ها نیست. لااقل امروز به نظر می‌رسد، گذر از نسل چهام و دادن آزادی عمل به تهیه کنندگان استاندارد جدید برای طراحی یک Revolution واقعی، منطقی و مقعول است.

حالا که بحث‌ش شد، اجازه بدهید توجه کسانی که به طور خاص روی تهیه‌ی اپلیکیشن‌های موبایل مطالعه می‌کنند را به ابزارهایی جلب کنم که این دسترس‌پذیری بی حد و حصر کاربران به شبکه در اختیار آن‌ها قرار خواهد داد. خبر خوش برای شما این‌که کمی بعد از 2020، همه، همه‌جا به اینترنت دسترسی دارند. خیلی بیش‌تر و با کیفیت‌تر از الآن. در QOSهای پیش‌بینی شده برای 5G، عدد 100% برای میزان دسترسی کاربران به شبکه و عدد 99.99% برای میزان برقراری موفق ارتباط کاربران به‌چشم می‌خورد.

  • نوکیا، پیشتاز

گزارش IHS تأکید می‌کند که اپراتورهای سراسر دنیا فکر می‌کنند نوکیا توی تکنولوژی 5G در دنیا پیشتاز است. شاید به همین دلیل هم هست که نوکیا فایل این گزارش را برای دانلود روی صفحه اول سایت‌ش گذاشته. IHS ادعا می‌کند که به باور 79% از اپراتورها نوکیا یکی از سه فروشنده پیش‌تاز این حوزه است و اریکسون و هواوی با فاصله اندک آن‌ها را دنبال می‌کنند.

همین سال گذشته تمام مجموعه آزمایش‌گاه‌های تحقیقاتی Bell زیرمجموعه نوکیا شد‌ه‌اند. Bell Labs  در تاریخ مخابرات و الکترونیک نقش بسیار موثری را ایفا کرده‌اند. بیش از 8 برنده‌ی جایزه‌ی نوبل و بیش از 5 برنده‌ی جایزه‌ی تورینگ، از جمله ویلیام شاکلی (مخترع ترانزیستور)، کلود شانون (پدر عصر ارتباطات و بنیان‌گذار تئوری اطلاعات و مخابرات دیجیتال) و خود آلن تورینگ (سازنده ماشین تورینگ و یکی از موثرترین افراد توی علوم کامپیوتر) و افراد خیلی بزرگ دیگری که امثال ما لیاقت شنیدن اسم خیلی‌هاشان را هرگز به دست نخواهیم آورد، توی همین آزمایش‌گاه‌ها جهان را تکان داده‌اند.

می‌خواستم بگویم که وقتی می‌گوییم Bell Labs داریم کلمه‌ی بزرگی را مزمزه می‌کنیم، اگرچه فکر می‌کنم با تعدیل چندباره‌ی نیروها و متولد شدن مراکز تحقیقاتی بزرگ دیگر، Bell Labs دیگر آن یکه‌تازی سابق را ندارد، اما بی‌تردید هم‌چنان یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین بال‌های مخابرات جهان است. و حالا نوکیا تمام این مجموعه را یک‌جا صاحب شده. باید هم پیشتاز باشد.

Which vendor is leading

البته باید دقت کنیم که توی پرسش‌نامه IHS، از پاسخ‌دهندگان خواسته شده 3 اپراتور را به عنوان پیش‌تازترین‌ها انتخاب کنند. بنابراین اگرچه رتبه‌بندی ارائه شده معتبر و قابل توجه است، اما باید دقت کرد که اختلاف 42 درصدی سامسونگ با هواوی لزومن به این معنی نیست که سامسونگ با این شدت از هواوی عقب‌تر است. شاید اگر از پاسخ دهندگان خواسته می‌شد، 2 گزینه را انتخاب کنند، این شکاف بالا را بین اریکسون و هواوی می‌دیدیم. به دلیل مشابه، بر خلاف ادعای گزارش با ارزش IHS، از داده‌های این پرسش‌نامه نمی‌توان نتیجه‌گیری کرد که اریکسون در رقابت تنگاتنگی با نوکیا قرار دارد.

  • چه‌چیزی محرک است؟

در بخش بعدی گزارش از پاسخ‌دهندگان خواسته شده تا نظرشان در مورد محرک اصلی برای حرکت به سمت 5G را بیان کنند. 88% پاسخ‌دهندگان نقش پاسخ‌دهی فوق سریع شبکه (Ultra-low Latency) را در حرکت به سمت نسل پنجم مخابرات بی‌سیم کلیدی دانسته‌اند. افزایش بازدهی طیفی (79%)، افزایش ظرفیت شبکه (75%) و توانایی شبکه برای پشتیبانی از ارتباطات بین ماشینیِ حجیم (75%) در رده‌های بعدی قرار گرفته‌اند.

  • Latency، چالش اصلی

در ادامه در مورد چالش‌برانگیزترین ویژگی‌های احتمالی نسل پنجم مخابرات سیار از نظر طراحی و پیاده‌سازی سؤال شده که باز هم پاسخ‌دهی فوق سریع شبکه از نظر آماری در صدر پاسخ‌ها قرار گرفته. از آن‌جا که در نسل پنجم مخابرات سیار قرار است شیوه‌های دسترسی به شبکه تجمیع شوند، به نظر می‌رسد پیچیدگی محاسبات جهت تخصیص منابع به شدت افزایش یابد و این یعنی افزایش Latency. شاید مطالعاتی که روی Distributed Computing وجود دارد و در حال انجام است، بتواند به رفع این مشکل کمک کند (مثل این یکی مثلن).

5G main challenges
  • و IOT

به عنوان آخرین نمودار اجازه بدهید نگاهی بیندازیم به نظر اپراتورها در مورد کلیدی‌ترین کاربردهایی (Applications) که برای نسل پنجم مخابرات سیار قابل تصور است. اینترنت اشیا در صدر. قابل توجه اپ نویس‌ها.

5G Use Cases

 

3+

برای کنکوری‌های 96: در آستانه انتخاب رشته

پیش‌نوشت: این‌هایی که در ادامه نوشته‌ام نظرات شخصی من در مورد انتخاب رشته هستند که با اطلاعاتی بسیار محدود حاصل شده‌اند و در اکثر موارد غیرقابل اعتمادند.


  • چه رشته‌ای برای من مناسب است؟ نمی‌توانید بفهمید!

اولین موضوعی که باید به‌ش اشاره کنم، این است که الآن حقیقتن نمی‌توانید رشته‌ها را بشناسید. خود من با این‌که دانش‌جوی سال دوم ارشدم، هنوز نمی‌توانم ادعا کنم که برق-مخابرات را شناخته‌ام. یادم هست موقع انتخاب رشته خود ما، کسانی می‌گفتند ببینید از کدام قسمت‌های کتاب فیزیک دبیرستان بیش‌تر لذت می‌برید. بخش مربوط به مدارهای الکتریکی یا بخش‌های مربوط به قرقره و سطح شیب‌دار؟ بعد توضیح می‌دادند که اگر از اولی لذت می‌برید اساسن باید به برق فکر کنید و اگر از دومی، باید به مکانیک. من که ماه‌هاست سر و کارم به مدار الکتریکی نیفتاده. احتمالن مکانیکی‌ها هم تأیید می‌کنند که چیزی که دارند می‌خوانند به مسائل سطح شیب‌دار و قرقره شباهتی ندارد. بگذریم که آن زمان من فکر می‌کردم قرقره و سطح شیب‌دار باید بیش‌تر به عمران مربوط باشد 😉

جلوتر که می‌روید، می‌بینید مباحث واگرا می‌شوند. یک مرتبه سر بر می‌آورید و می‌بینید چیزی که دارید مطالعه می‌کنید، مطلقن شباهتی با تصور اولیه‌تان در مورد آن رشته ندارد. محاسبه‌ی زوایا در اشکال هندسی، برای من خیلی جذاب بود. احتمالن هم همان مسائل محاسبه زاویه بود که من را به ریاضی علاقه‌مند کرد. حالا اما می‌فهمم که آن تصوری که من از ریاضی داشتم، اصلن شبیه چیزی نیست که الآن باهاش سر و کار دارم.

  • پس بر اساس چه معیاری انتخاب کنیم؟ آهان! این سؤال خوبی‌ست.

بگذارید برای‌تان با یک مثالِ خوب جا بیندازم. انتخاب رشته درست مثل انتخاب زوج است. حالا نه درستِ درست ولی لااقل خیلی شبیه است. کسانی هستند که دو سه سال با هم دوست‌ند و حسابی هم‌دیگر را می‌شناسند و عاشق هم‌ند. به درست یا غلط مطمئن هستند که بهترین گزینه ممکن را انتخاب کرده‌اند و خیلی خوب و خوش‌حال یک روز با هم ازدواج می‌کنند. آن‌ها که از دبیرستان رشته‌شان را انتخاب کرده‌اند توی این گروه‌ند؛ المپیادی‌ها و دانش‌آموزانی که از مدت‌ها قبل توی مسابقاتی مثل ACM موفقیت‌هایی کسب کرده‌اند. اما اگر شما جزء این گروه نیستید، باید دنبال راه‌های دیگری بروید. آن‌‌ها که به هر دلیلی فرصت کافی برای شناختن زوج‌شان ندارند هم می‌توانند انتخاب‌های خوبی بکنند. آن‌ها به معیارها توجه می‌کنند. شما باید اول معیارهای خودتان را بشناسید و adjust کنید و بعد ببینید که هر کدام از رشته‌ها چه‌قدر برای شما مناسب است. تعدادی از معیارهایی که به ذهن من می‌رسد این‌هاست: میزان فعال بودن زمینه‌های تحقیقاتی، بازار کار، میزان درآمد و  میزان تطابق محیط کاری رشته مورد نظر با روحیه من.

  • آیا دانش‌گاه می‌تواند به عنوان یکی از معیارهای انتخاب رشته مطرح باشد؟ هم بله و هم خیر.

ببینید دوستان. رشته‌‌های فنی مهندسی مثل پزشکی و دندان‌پزشکی نیستند که شما سرتان را بیندازید پایین و تنها نگرانی‌تان پاس کردن امتحانات باشد. توی رشته‌های فنی مهندسی شما باید رزومه بسازید. شما 4 سال فرصت دارید خودتان را نجات دهید. فرض کنید که به صورت پیش‌فرض قرار است آخر سال چهارم افسرده و بی‌کار و داغان باشید و در حالی که گوشه‌ی خوابگاه افتاده‌اید و دارید با پول تو جیبی‌تان پوکر بازی می‌کنید، مرتبن به کارهایی مثل انصراف و شرکت در کنکور تجربی، تغییر رشته در مقطع ارشد، سربازی و عدم ادامه تحصیل (اگر پسر هستید) و ازدواج با دم دستی‌ترین گزینه موجود (اگر دختر هستید)، فکر کنید. سعی کنید خوب این شرایط را تصور کنید. چون شرایط‌ رایجی‌ست و اگر حواس‌تان را جمع نکنید، عاقبت شما هم همین خواهد بود. و واقعیت این است نام دانش‌گاه ممکن است توی رزومه شما خیلی تأثیر داشته باشد. البته که این موضوع نسبی‌ست. کسانی را دیده‌ام که از دانش‌گاه‌های رده دوم و سوم توانسته‌اند خیلی خوب رشد کنند. کسی را دیده‌ام که فوق دیپلم آزاد رودهن داشت و 6 نفر نیروی فارغ التحصیل از امیرکبیر و شریف زیر دست او کار می‌کردند. ولی به صورت کلی، باید بپذیریم که دانش‌گاه بالاتر، فرصت‌های بیش‌تری را پیش روی شما خواهد گذاشت؛ چه بخواهید ادامه تحصیل دهید و چه بخواهید کار کنید.

  • در حال حاضر بازار کار چه رشته‌هایی خوب است؟ کامپیوتر.

البته سؤال درست‌تر این‌طوری پرسیده می‌شود: در حدود 4 سال آینده بازار کار کدام رشته‌ها به‌تر خواهد بود؟ من از خیلی از رشته‌ها خبر ندارم.

در حال حاضر اوضاع کامپیوتری‌ها به مراتب به‌تر است. به نظر نمی‌رسد تا 4-5 سال بعد هم حوزه‌های کاری این رشته اشباع شود. حتا اگر بازار اپلیکیشن نویسی از بین برود یا اشباع شود، هنوز حوزه‌های جذابی مثل آموزش ماشینی، هوش مصنوعی و داده کاوی فاصله‌ی زیادی تا اشباع شدن دارند. علوم شناختی هم از زمینه‌هایی‌ست که به عقیده من آینده‌ی خوبی دارد و رشته‌ی کامپیوتر می‌تواند دروازه‌ی ورود به این حوزه باشد.

در رشته‌ی برق-قدرت، به نظر می‌رسد انرژی‌های نو فرصت‌های شغلی جدیدی خواهد آفرید. برق-کنترل و برق-الکترونیک هم هنوز ظرفیت جذب نیروهای جدیدی را دارد. البته از این رشته‌ها هم می‌توان به سمت هوش مصنوعی پل زد و وارد آن حوزه هم شد. برق-مخابرات هم آینده‌ی نسبتن خوبی دارد. بازارش رو به رشد است و تکنولوژی‌ها هنوز تا تکامل فاصله‌ی زیادی دارند.

در مورد سایر رشته‌ها اطلاعات من خیلی محدودتر است. و ترجیح می‌دهم سکوت کنم.

  • اپلای، چه‌قدر در دست‌رس است؟ زیاد.

اپلای در دست‌رس است. اصولن شما از هرجای این مملکت می‌توانید اپلای کنید بروید. ولی خب دانش‌گاه‌های به‌تر و رشته‌هایی که برای دانش‌گاه‌های خارجی جذاب‌تر است، شانس شما را برای جاهای به‌تر افزایش می‌دهند. خبر دارم که اوضاع اپلای علوم کامپیوتر، برق، مهندسی کامپیوتر و رشته‌های مرتبط با محیط زیست (عمران و مهندسی شیمی مثلن)، خوب است. در مورد بقیه‌ی رشته‌ها اطلاعات چندانی ندارم.

  • یک توصیه‌ی دوستانه: از دانش‌گاه چیزی در نمی‌آید. 

دانش‌گاه اصولن درست شده تا از شما استاد دانش‌گاه بسازد. اگر نمی‌خواهید تا ابد توی دانش‌گاه بمانید، از همان ترم اول دست به کار شوید و به دروس دانش‌گاه اکتفا نکنید. استاد بزرگواری می‌گفت: دو حالت بیش‌تر ندارد، یا استاد علمِ به‌دردبخوری را می‌داند و مسلط است که خب می‌رود باهاش کار می‌کند؛ یا نمی‌داند و مسلط نیست و می‌آید توی دانش‌گاه درس‌ش می‌دهد. فارغ از این‌که چه رشته‌ای را انتخاب می‌کنید، سعی کنید خیلی زود بفهمید که بازار کار چه‌ نیازهایی دارد و بعد سعی کنید متمرکز شوید و آن‌ها را یکی یکی یاد بگیرید.


پی‌نوشت1: مدت‌ها پیش دوستی ازم خواست در مورد انتخاب رشته راهنمایی‌ش کنم. بعدها یکی دو نفر دیگر خواسته مشابهی داشتند. شاید اصلی‌ترین دلیلی که باعث شد نوشتن این متن این اندازه به تأخیر بیفتد، ذهنیت من در مورد طولانی بودن‌ش بود. به‌ش که فکر می‌کردم، با خودم می‌گفتم: اوه… چه‌قدر حرف… بی‌خیال بابا. در واقع دلیل اصلی منتشر نکردن همه‌ی آن چند ده متنی که خلاصه‌شان را نوشته‌ام اما کامل نکرده‌ام، شاید همین باشد. ولی الآن که داریم به فرصت انتخاب رشته نزدیک می‌شویم، تصمیم گرفتم خیلی خلاصه حرف‌هایم را برای آن یکی دو نفری که نظر من را خواسته بودند،  بنویسم.

پی‌نوشت2: خیلی کلی بود. قبول دارم. اگر سؤال جزئی‌تری دارید، از هر راهی که دوست‌تر می‌دارید، باهام مطرح کنید.

8+

در سوگ مریم میرزاخانی

احتمالن شما هم نمی‌دانید هندسه سطوح ریمانی یعنی چه. اما همه کمابیش درک می‌کنیم که رفتن مریم میرزاخانی متوسط توان‌مندی بشر در درک  مسائل ریاضی را به شکل محسوسی کاهش داده. این ضایعه را با قلبی دردناک تسلیت عرض می‌کنم.

مریم میرزاخانی حتا برای ماها که توانایی درک اهمیت مطالعات او را نداریم هم چیزهایی دارد که به‌ش فکر کنیم. بارزترین چیزی که به ذهن من می‌رسد این است که می‌شود کارها را کش نداد. می‌توان توی 40 ساله‌گی به درخشش تمام رسید. می‌توان توی 40 ساله‌گی شیره‌ی زندگی را کشید. می‌توان توی 40 ساله‌گی طوری مرد که انگار کار خودمان را کرده‌ایم؛ که گویی دیگر با این دنیا صنمی نداریم. تک تک ما شاید نابغه‌ی ریاضیات نباشیم. اما اگر چشم‌هامان را باز کنیم، هر کدام، رسالتی بر دوش داریم. چه‌قدر آماده‌ایم که رسالت‌مان را با تمام وجود به انجام برسانیم؟ چه‌قدر آماده‌ایم که به اوج برسیم؟ چه‌قدر فهرست کارهایی که برای بعد از 40 ساله‌گی باقی‌گذاشته‌ایم، فهرست کوچک و جمع‌وجوری است؟  اگر همین حالا بمیریم، چه کارهایی هست که حسرت انجام ندادن‌شان، بغض به گلوی‌مان می‌آورد؟

حالا که بعد از 4 سال مبارزه و تنها دو سه روز قبل از مرگ مریم میرزاخانی از بیماری او خبردار شده‌ایم،  همه فهمیده‌ایم که او چه‌قدر به حریم خصوصی خود اهمیت می‌داده. حالا به خوبی متوجه می‌شویم که چرا تصاویری که از ایشان توی اینترنت وجود دارد، بسیار محدود است. برای همین به جای عکس‌های تکراری، ترجیح می‌دهم این نوشته را با تصویری از کتاب نظریه اعدادی که او و رویا بهشتی در 22 ساله‌گی نوشته‌اند و هنوز هم از بهترین مراجع المپیاد ریاضی‌ست به اتمام برسانم.

در انتها بیایید برای کاهش محسوس متوسط توانایی بشر در درک مسائل ریاضی، برای درگذشت نخستین دختری که به تیم المپیاد ریاضی ایران راه یافت، برای نخستین دختر و نخستین ایرانی‌ای که در المپیاد جهانی ریاضی نمره‌ی کامل گرفت و برای نخستین ایرانی و نخستین زنی که برنده مدال فیلدز شد، 1 دقیقه سکوت کنیم. و بعد از آن برای تمام دقایقی از عمر کوتاه‌مان که به باد داده‌ایم، 1 دقیقه دیگر هم سکوت کنیم.

8+

شهودی درباره‌ی تصمیم‌گیری و اهمیت ریسک‌پذیری

دو سه روزی‌ست که دارم به تصمیم‌هایی که توی این چند وقت گرفته‌ام فکر می‌کنم. به نظرم برای آدمی که شعور استفاده از تجربه دیگران را ندارد، برای کسی که کتاب نمی‌خواند، بهترین راه استفاده از تجربه خودش است. برای همین خیلی اوقات بعد از گذشت فاصله‌ی مشخصی از تصمیمات‌م و آشکار شدن نتایج آن‌ها، برمی‌گردم و مرورشان می‌کنم. به سناریوهای جای‌گزین فکر می‌کنم. و به نحوه‌ی اجرای تصمیمات‌م. بعد خروجی‌ها را بررسی می‌کنم. بررسی می‌کنم که چه‌قدر عواقب انتخاب‌هام بر پیش‌بینی‌های قبلی‌م منطبق شده‌اند.

به این نتیجه رسیده‌ام که نباید بعد از یک شکست سخت، خودمان را بخوریم (خیلی وقت است این را فهمیده‌ام البته). به این نتیجه رسیده‌ام که شکستِ سخت، برادرِ پیروزی بزرگ است. نه نه. نمی‌خواهم این نکته‌ی درست را تکرار کنم که: شکست مقدمه‌ی پیروزی‌ست. نه. می‌خواهم بگویم در عموم انتخاب‌های مهم، شکست‌های سخت دقیقاً همسایه‌ی پیروزی‌های سنگین هستند. یک‌جورهایی دارم در مورد ریسک حرف می‌زنم. تصویر زیر را ببینید:

تصمیم‌گیری -مدل خطی

در نگاه اول ممکن است به نظر برسد که ما توی انتخاب‌هامان با یک طیف رو به رو هستیم. و اگر ببینیم که خروجی یکی از تصمیمات‌مان یک فضاحت محض بوده، نتیجه می‌گیریم که کمی تغییر دادن توی آن تصمیم یا کمی تغییر در نحوه‌ی اجرای آن، نهایتاً شکست سخت ما را به یک شکست کمی خفیف‌تر تبدیل می‌کرد. ولی من فکر می‌کنم این نمودار تمامِ واقعیت در مورد گستره‌ی وسیعی از تصمیمات را توی خودش منعکس نمی‌کند. نمودار درست‌تر به نظر من به شکل زیر است:

تصمیم‌گیری -مدل دایروی

دو سر آن خطِ توی تصویر قبل، به هم می‌رسند. یک مرز باریک. تمام چیزی که بین یک شکست مفتضحانه و یک پیروزی خیره کننده وجود دارد، تنها یک مرز باریک است. ریسک یعنی همین. ریسک یعنی این‌که ما چه‌قدر طمع داریم که تصمیمات‌مان از سمت راست به مرز باریک، میل کنند. در نمودار بالا، هرچه به سمت مرز باریک نزدیک‌تر می‌شویم، نتایج تصمیمات ما شدیدتر می‌شوند. قبل از ادامه دادن بگذارید کمی حاشیه بروم.

کمی حاشیه‎:

  • ما اگر می‌توانستیم به طور دقیق بفهمیم که نتیجه تصمیمات‌مان چه می‌شود، همان اول کار تصمیمی می‌گرفتیم که به بهترین خروجی منجر شود. یعنی درست نقطه‌ی سمت راست مرز باریک را نشانه می‌رفتیم. نکته این‌جاست که این کار معمولن ممکن نیست. لااقل به دو دلیل. اولن تمام عوامل مؤثر در نتیجه نهایی در دایره‌ی اختیارات یا حتا اطلاعات ما نیست. ما نمی‌دانیم که شرایط محیطی چه‌طور پیش می‌رود. دومن ما خودمان هم به صورت نسبی در مورد همه‌ی مسائل نادانیم. ما تمام نقاط روی آن دایره را نمی‌شناسیم. اطلاعات ما محدود است. فارغ از نتیجه‌ی نهایی، ما در لحظه تصمیم‌گیری هم به طور دقیق نمی‌دانیم داریم کجای دایره را می‌زنیم. مثلن شما پا می‌شوید می‌روید فلان شرکت برای مصاحبه شغلی. حقوق موردنظرتان را می‌پرسند. شما می‌گویید 4 چوق. کجا را زده‌اید؟ چه‌قدر با حداکثر حقوقی که آن‌ها حاضر بودند برای شما بپردازند، فاصله دارید؟ آیا مرز باریک را رد نکرده‌اید؟
  • حتمن شنیده‌اید که می‌گویند این روزها برنده همه‌چیز را می‌برد و بازنده‌ها تقریبن هیچ‌چی. داستان این‌که 80 درصد درآمد دنیا توی جیب 20 درصد می‌رود را خوب از برید. می‌دانید که بهترین فروشگاه اینترنتی 90 درصد کل بازار را در دست دارد و همه‌ی چند صد و شاید چند هزار فروشگاه دیگر زیر 10 درصد را. بازار آزاد به مدد اینترنت جهان را این مدلی کرده‌اند. خوب یا بد همین است. بازیکن معمولی، بازیکن بازنده است. برنده‌ها ریسک کرده‌اند. برنده‌ها درست نقطه‌ی سمت راست مرز باریک را نشانه رفته‌اند (بازنده‌های خیلی بزرگ هم البته). نقطه سمت راست مرز باریک با نقطه سمت راست خودش خیلی توفیر دارد. نفر دوم، نقره که هیچ، پهن هم نصیب‌ش نمی‌شود، گلاب به روی شما.

بر اساس توضیحات حاشیه‌های بالا، می‌توانیم بگوییم فلان تصمیم برای فلان کس دارای به‌علاوه و منهای 10 درجه تلورانس است. یعنی اگر طرف نیت کند که فلان نقطه را بزند، بر اساس context آن مسأله و اطلاعاتی که او در اختیار دارد، ممکن است خروجی 10 درجه این‌ورتر یا آن‌ورتر از پیش‌بینی اولیه باشد. برای یک موضوع دیگر یا یک فرد دیگر، این تلورانس ممکن است 5 درجه باشد مثلن.

کمی، خیلی کمی، ریاضی:

  • اجازه بدهید من یک قید ساده کننده اما به وضوح غلط به مسأله اضافه کنم. گیریم اگر می‌گوییم فلان تصمیم برای فلان کس، مثبت و منفی 10 درجه تلورانس دارد، این تلورانس به صورت هم احتمال باشد. یعنی احتمالِ تلورانس 3 درجه با احتمال تلورانس منفیِ 8 درجه یکی باشد. در این صورت عقل سلیم به ما می‌گوید نقطه‌ای را هدف بگیر که محدوده‌ی تلورانسِ آن مرز را رد نکند اما درست کنار مرز بنشیند. مثلن توی تصویر که ناحیه‌ی تلورانس را برای 2 تصمیم کشیده‌ام، باید متوجه شوید که کدام تصمیم‌گیری تصمیم‌گیری درست است.

    دو نقطه برای تصمیم‌گیری و ناحیه‌ی تلورانس مربوط به آن‌ها
  • اما اگر این قید ساده کننده را نداشته باشیم (که اصولن هم نداریم و احتمالن توزیع احتمال خطای تلورانس از توزیع‌هایی نزدیک به توزیع نرمال پیروی می‌کنند)، نمی‌توان این‌قدر ساده اظهار نظر کرد. با این حال به دست آوردن تخمینی از میزان تلورانس احتمالی، قطعن ما را توی تصمیم‌گیری کمک می‌کند.

البته، چه‌کسی می‌نشنید حساب و کتاب می‌کند که مثلن من فلان پیشنهاد کاری را رد کردم، چه اتفاقی برای‌م می‌افتد؟ چه‌قدر احتمال دارد 2 سال بعد احساس رضایت کنم مثلن؟ هیچ‌کس. همه به شهودمان اعتماد می‌کنیم. شهود چیز خوبی‌ست. من دوست‌ش دارم. اگرچه گاهی جواب پرت می‌دهد و توی ذوق‌مان می‌زند، اما در مجموع چیز خوبی‌ست و با دیتای بیش‌تر به نتیجه‌ی به‌تر منجر می‌شود. انسان یک سیستم مخابراتی‌ست جان شما. سه جور منبع (resource)  برای به دست آوردن و پردازش دیتا دارد. ظرفیت مخابراتی، توان پردازشی و حافظه. اگر این سه تا را تقویت کنیم، می‌توانیم امید داشته باشیم که تلورانس تصمیمات‌مان محدود به عوامل محیطی بشود. موضوع بعدی که باید حواس‌مان به‌ش باشد، نزدیک شدن به نقطه سمت راست مرز باریک است. گاهی البته عاقلانه‌تر است که کمی دور تر را نشانه برویم. گاهی هم نه. و نهایتاً باید یادمان باشد که بدترین و به‌ترین تصمیمات در یک نقطه به هم می‌رسند. خودمان را برای شکست‌های خیلی بد سرزنش نکنیم؛ اما برای شکست‌های معمولی، چرا.


پی‌نوشت نامروبط1: قشنگ معلوم است دارم به پیش‌نهادهای کاری‌ای که از دست دادم فکر می‌کنم، نه؟

پی‌نوشت نامربوط 2: این یکی دو روز با کمک عزیزی در معرض تغییرات جدی بودم. به لطف عزیز دیگری فکر می‌کنم آن داستان منتفی شده. شاید حیف شد، شاید نه. کسی چه می‌داند. زندگی، مزخرف یا هرچی، به نظر من شگفت انگیز است.

 

4+

به مناسبت چهل‌مین سال‌مرگ شاندل

این هم از شوربختی‌های ملت ماست که شایستگی شناخت یکی از عمیق‌ترین افرادش و یکی از گران‌ترین سرمایه‌هایش را از دست داده است. و من نوعی باید با کلی مراقبت و احتیاط نام او را بیاورم. درباره‌ی علی شریعتی زیاد می‌شود حرف زد. برای شروع این ویدئو کوتاه را ببینید:

بحث و جدل حول آرا و نظریات شریعتی بسیار است. همین‌که این بحث‌ها هنوز و بعد از 40 سال از درگذشت‌ او هم‌چنان ادامه دارد، نشان‌دهنده‌ی عمق اثرگذاری شریعتی است. علی شریعتی مثل هر انسان عمیق دیگری اساسن یک ذهنیت چند وجهی و چند ساحتی‌ست. اما فارغ از این‌ها، در مورد تک تک این وجوه و ساحت‌ها هم بحث‌های جدی و مفصلی در جریان است و حول نظریات او کتاب‌ها نوشته شده. این یعنی به صرف توصیه‌ی فلان کسک نمی‌توان از مطالعه‌ی او چشم پوشید و با یکی دو جمله کل نظریات او را از بیخ زیر سوال برد.

یک‌جور دیگر بگویم. منِ نادان هم می‌توانم چند صفحه از هر کتابی را بخوانم و به‌ش ایراد بگیرم. هر کتابی را. متأسفانه ما ملت منتقدی هستیم. منتقد بر وزن منفعل. می‌نشینیم یک گوشه، دست‌مان را می‌دهیم زیر چانه‌مان، چشم‌هامان را باریک می‌کنیم و ایراد می‌گیریم. نمی‌فهمیم؛ نمی‌فهمیم که اقتضای آن زمان چه بود. و فلانی چه ضرورتی را احساس می‌کرد که فلان کار را کرد. به جای این‌که خودمان کاری بکنیم یا حتا ایده‌ای توی ذهن داشته باشیم، می‌نشینیم و از دیگران که ایستاده‌اند و کار می‌کنند و عاشقانه برای کارشان هزینه می‌دهند، ایراد می‌گیریم. فلان فیلسوف یا خردمند یا استاد دانش‌گاه را نمی‌گویم ها؛ خودم و معدودی از شماها را می‌گویم که گاهن صلاح تصمیمات روزمره‌مان را هم به سختی تشخیص می‌دهیم و بر این و آن اشکال می‌گیریم. در واقع اکثریت ماها مصداق این شعر ابن یمین هستیم که می‌گوید: “آن‌کس که نداند و نداند که نداند؛  در جهل مرکب ابدالدهر بماند”.

اجازه دهید چند موضوع که دوست دارم به‌شان اشاره کنم _و پاره پاره و نامربوط‌ند_ را بدون این‌که تلاش کنم به هم ربط‌شان دهم بیاورم:

  • روحِ عارفانه‌ی شریعتی: داشتم می‌گفتم که علی شریعتی یک انسان چند ساحتی‌ست. به شخصه جذب عشق و عرفان او شده‌ام. جذب هبوط و کویر او. دو سال پیش وقتی هبوط را تمام کردم، توی همین سالن مطالعه نشسته بودم. چند صفحه مانده بود. ماه‌ها بود که تنها چند صفحه به اتمام کتاب مانده بود. آن روز تصمیم گرفتم که تمام‌ش کنم. وقتی تمام شد، گریه‌ام گرفت. چند دقیقه گریه کردم و بعد صفحه‌ی آخر کتاب را باز کردم و نوشتم (+). به لطف آشنایی با شریعتی بود که فهمیدم عشق (و اشراق و عرفان) و عقل (و منطق و علم) دو بالِ پرواز انسان‌ند و جز با داشتن هر دو نمی‌توان از جا برخاست. دکتر چمران توی دومین سال‌مرگ علی شریعتی چنین می‌گوید

    … من به علم و هنرش احترام مي گذارم، اما به عشق و عرفان‌ش عشق می‌ورزم. علم‌ش عقل‌م را جذب مي كند و عمل‌ش احساس‌م را بر می‌انگيزد. مبارزات و فداكاری‌هايش در من ایجادِ احترام مي كند. اما عشق‌ش قلب من را می‌سوزاند و عرفان‌ش روح مرا به معراج می‌برد. …

    دعوت می‌کنم این نیایش را بشنوید:

  • تقویت روحیه‌ی مسئولیت‌پذیری در متن آثار شریعتی: من دوستانی دارم که جذب شریعتی شده‌اند. به‌شان که نگاه می‌کنم، می‌بینم که از مسئولیت‌پذیرترین اطرافیان‌م هستند. باور دارم که یکی از اثرات جانبی خواندن علی شریعتی، همین تقویت روحیه‌ی مسئولیت‌پذیری‌ست. مثلن ببینید چه زیبا حادثه کربلا را تفسیر می‌کند:

فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست. (حسین وارث آدم)

برای درک به‌تر جمله‌ی بالا: مسئولیت، زاده‌ی توانایی نیست، زاده‌ی آگاهی است، و زاده‌ی انسان بودن. (نیایش)

  • شریعتی؛ اسلام، تشیع و ایران: برداشت شخصی من این است که شریعتی اسلام را به‌ترین بستر برای زنده کردن ملتی می‌بیند که احساس تهی بودن جان او را گرفته. شکی نیست که شریعتی می‌کوشد که بزرگان اسلام را به شکل اسطوره معرفی کند. گاهی به نظر می‌رسد که بیان ویژگی‌های روحی و اخلاقی این اسطوره‌ها را به رعایت دقت تاریخی ارجحیت می‌دهد. او به خوبی می‌بیند که این جامعه احساس مغلوب بودن می‌کند. او می‌فهمد که این مردم در برابر رشد اقتصادی و علمی غرب و تاریخ نه چندان درخشان‌ش (اگر نخواهیم به دوران حکومت هخامنشیان برگردیم)، دست‌ها را بالا برده. برای همین می‌کوشد تا توی این چنین جامعه‌ای روحی از حیات بدمد. و اتفاقن به سهم خودش خیلی خوب این کار را می‌کند. حالا این‌که بعدن ما را چه شد، این خود بحث دیگری‌ست. می‌خواهم بگویم نقد دکتر سروش توی کتاب “فربه‌تر از ایدئولوژی” را می‌فهمم اما در عین حال برداشت دکتر علی شریعتی در مورد وضعیت آن روزهای ایران را هم درک می‌کنم. بنابراین من این اندازه از تأکید شریعتی روی تشیع را ناشی از همین تحلیل او می‌دانم و به نظرم او قبل از این‌که خواهان منافع تشیع باشد، خواهان منافع ایران و کل جهان اسلام بوده است. (و به عنوان شاهدی بر این ادعا نقل قول‌هایی از شریعتی توی ذهن دارم که چون پیدا کردن‌ عبارت دقیق‌شان برای‌م سخت است، ازش می‌گذرم.)

پی‌نوشت1 (درباره عنوان): شاندل به زبان فرانسه یعنی شمع. شریعتی لابه‌لای نوشته‌هاش، خیلی اوقات از فردی به نام پروفسور شاندل نقل قول می‌کند. سال‌ها بعد از مرگ‌ش می‌فهمیم که شاندل خودِ او بوده؛ شاید آن قسمتِ عارفانه‌ی روح‌ او. (+)

پی‌نوشت2: یکی از ویژگی‌هایی که دوست دارم هم‌سر آینده‌ام داشته باشد، آشنایی با شریعتی‌ست (از معدود ویژگی‌هایی‌ست که توی ذهن دارم و از گفتن‌ش خجالت نمی‌کشم:)) ). چه خوب می‌شد اگر هم‌سر آینده‌مان یک روح آشنا می‌بود. سیریسلی خوب می‌شد؟ گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد خودم را دو نیم می‌کردم و با یک نیمه، عاشق نیمه‌ی دوم می‌شدم. گاهی هم از خودم می‌پرسم چه‌طور می‌توانم با آدم حوصله سر بری مثل خودم سر کنم؟

 

3+

چند داستان شخصی در مورد مذاکره‌ی شغلی

قرارداد را گذاشت جلوم و مدارک را ازم تحویل گرفت تا کپی و اسکن بگیرد. اصولن باید به عادت پیغام‌هایی که موقع ثبت‌نام و یا استفاده از خدمات سایت‌های اینترنتی می‌بینیم و تأیید می‌کنیم و می‌گذریم، امضا می‌کردم و می‌گذشتم. اما سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و نگاهی به‌ش بیاندازم.

قرارداد خنده‌داری بود. اما امضا کردم. چاره‌ی دیگری نداشتم. یعنی در واقع گزینه‌ی دیگری نداشتم. توی آن لحظه، گزینه‌ی جای‌گزین، فکر کردن به این بود که تابستان را کار نکنم. اما من هیج جوره توی کت‌م نمی‌رفت که تابستان را کار نکنم. از دو هفته قبل‌تر شروع کردم به تست گرفتن از لینک‌هایی که داشت‌م.

  • از شرکت دانش‌بنیان نظامی شروع کردم. وقتی جواب مهندس را شنیدم، فهمیدم که سه ماه پیش که برای مصاحبه من را خواسته بودند، خیلی زیاده‌روی کرده‌ام. آن موقع من قصد نداشتم کار کنم. اما دعوت به مصاحبه را پذیرفتم به امید این‌که بتوانم لینکی بزن‌م باهاشان. خیلی اصرار داشتند که به هر حال حتا با دو روز کار کردن در هفته هم می‌توانند باهام کنار بیایند. گفت‌م من در حال حاضر نمی‌خواهم روی این موضوع تمرکز بگذارم. از یکی دو تا تیم لیدر دیگر خواستند که بیایند و باهام مصاحبه کنند، شاید به درد آن‌ها بخورم. احساس می‌کردم گیر کرده‌ام. تجربه‌ی بدِ ترم پیش در مورد کار کردن، من را مصمم کرده بود که به هر شکلی که شده این پیش‌نهاد را رد کنم. و این‌کار را کردم. اما زیاده‌روی کردم. بعدن فهمیدم که زیاده‌روی کرده‌ام.
  • بعد با دکتر تماس گرفتم. قبل‌ترها تمام هراس‌م این بود که روزی مجبور شوم بروم توی آن سازمان دولتیِ الکی و بدون خروجی کار کنم. خودم را قانع کردم که خب من می‌توانم مفید باشم. من می‌توانم تحت تأثیر فضا قرار نگیرم. آقای دکتر خیلی ذوق‌زده شد. اول صبح که ایمیل‌م را دیده بود، تماس گرفته بود. اما من خواب بودم و گوشی را سایلنت کرده بودم. برای همین ایمیل زده بود که رزومه بفرست. دو روز بعد باز هم تماس گرفت و من باز هم خواب بودم. نیم ساعت بعد باز هم تماس گرفت و من به سختی پا شدم و جواب دادم. گفت خواب بودی؟ گفتم سرما خورده‌ام (خورده بودم :-“) چند دقیقه صحبت کردیم. متوجه شدم که پیشنهاد هم‌کاری صرفن برای تابستان، نگران‌ش کرده. وقتی صحبت‌ها تمام شد، گفت ببخشید از خواب بیدارت کردم. و من خندیدم. نباید این حرف را می‌زد. نباید دروغ‌م را به روی‌م می‌آورد. من هم نباید می‌خندیدم. یا اگر خندیده بودم، باید با شوخی‌ای طنزی چیزی فضا را تلطیف می‌کردم. آن خنده یک جورهایی به نشانه‌ی پذیرش دروغ بود. من و آقای دکتر قبلن هم روابط پر تنشی داشتیم. معلوم بود که با من حال نمی‌کند. و خب من هم با هیچ آدم بی‌خاصیتی حال نمی‌کنم قطعن. اما من آن پوزیشن را می‌خواستم. برای همین یک نصفه روز وقت گذاشتم و چند صفحه پروپوزال با کیفیت تهیه کردم و براش ایمیل کردم. جوابی نگرفتم. فکر نمی‌کنم ارسال پروپوزال کار را خراب کرده باشد. احتمالن اشکال از همان خنده بود. مطمئن‌م به‌تر از من برای آن پروژه گیرش نیامده. نباید آن حرف را می‌زد.
  • یک دوست دور دارم که خیلی دوست‌ش دارم. بچه‌ی زرنگ و کاری‌ای‌ست. شب قبل از این‌که به علی‌رضا زنگ بزنم پیش او بودم و به نظرم همین تأثیر خودش را گذاشت. با این‌که هراس له شدن به‌م اجازه نمی‌داد با شرکت قرمز (اسم شرکت قرمز نیست البته) تماس بگیرم، آن روز صبح خواستم که این لینک را هم امتحان کنم. به علی‌رضا زنگ زدم. او با ژانگ صحبت کرد. چند ایمیل رد و بدل شد. و من قبول کردم که با حقوق هفده چوق برای مدت سه ماه قرار داد ببندم. اوج هنرم این بود که پرسیدم بیمه و این‌ها که از این مقدار کسر نمی‌شود؟ و این‌که آیا می‌توانم یک روز کاری را به آخر هفته جا به جا کنم یا نه؟ و او گفت کسر نمی‌شود. و البته با آن تریک تکراری اما آموزنده‌اش، سوال دوم را ایگنور کرد (راجع به تکنیک‌های ژانگ در برخورد با کارمندان‌ش بعدن مفصلن می‌نویسم.).

و البته به صورت ناخواسته و برای اطمینان از درست بودن ایمیل‌ها از نظر دستوری (که سارا زحمت‌ش را کشید.)، بعد از این‌که حقوق را به‌م اعلام کرد، ایمیل را کمی دیر جواب دادم (بیست دقیقه بعد مثلن.). بعدن فکر کردم که بد هم نشده. یک جورهایی این پیغام را داده‌ام که این حقوق آن چیزی نیست که من را سر شوق بیاورد و مجبورم کند سریع جواب دهم. اما وقتی او برای پاسخ دادن حدود یک ساعت معطل کرد (که زمان خیلی خیلی زیادی‌ست.)، فهمیدم که ارسال این پیغامِ ناخواسته، چندان هم موفق نبوده است.

قرارداد را گذاشت جلوم. قرارداد خوبی نبود. اما امضا کردم.

قرمز شرکت شروری‌ست. هر چند وقت یک‌بار، خیلی فله‌ای نیرو می‌گیرد. توی چند ماه اول کلی کلاس و دوره و امتحان برای‌شان می‌گذارد. و در عین حال به شدت ازشان کار می‌کشد. بعضی‌ها جا می‌زنند و می‌روند. تعدادی را هم خودشان به بهانه کم بودن نمره امتحان‌ها بیرون می‌ریزند. بعد از شش ماه، چند ده نفر نیروی تازه وارد آموزش دیده، با حداقل انتظار به بازار اضافه می‌شود. نتیجه چیست؟ شکستن نرخ‌ها.

قرمز شرکت شروری‌ست. نرخ‌ها را پایین می‌آورد. از کارمندان‌ش به شدت کار می‌کشد و حقوق‌ها را به حداقل مقدار قابل تحمل کاهش می‌دهد. در طرف مقابل پروژه‌ها را با کم‌ترین قیمت می‌پذیرد و یک‌جورهایی رقبا را زمین می‌زند. اما با صرفه‌جویی‌هایی که می‌کند، حاشیه سود قابل قبولی باقی می‌گذارد.

یک روز برام سوال شده بود که اگر توی پیاده‌رو اسکناسی ببینم، وظیفه‌ی من چیست. پیچیده‌اش نکنید. فرض کنید یا باید برش دارم و برای خودم خرج کنم یا بگذارم بماند. می‌دانم که اگر من برش ندارم، به زودی کسی برش می‌دارد. باید چه‌کار کنم؟

و امروز سوال من این است: قرارداد بستن با قرمز، آن هم با آن ترم‌های مسخره، کار درستی بود یا نه؟ آیا شریک شدن توی بازی نرخ شکنی، اخلاقی‌ست یا نه؟ اگر مطمئن باشم حتا اگر من قرارداد نبندم، کسان دیگری این کار را می‌کنند، این مرتبه وظیفه‌ی من چیست؟


پی‌نوشت1: اگر آلترناتیو دیگری داشتم، حتا با حقوق پایین‌تر، شک نکنید که پیش‌نهاد قرمز را رد می‌کردم. اما انگار آدم گاهی زورش نمی‌رسد. باید سر وقت خودش زورمان را زیاد کنیم.

پی‌نوشت2: گقتم نرخ شکنی. یاد یک سوال تکراری توی مصاحبه‌های استخدامی افتادم. تقریبن هر وقت مصاحبه کرده‌ام، با این سوال مواجه شده‌ام که انتظار داری چه‌قدر حقوق بگیری؟ سوال قابل درکی هم هست به هر حال. مصاحبه کننده می‌خواهد ببیند شما با چه حقوقی ستیزفای می‌شوید. و البته جواب دادن به‌ش خطرناک است. مخصوصن برای ما تازه‌کارها که نرخ‌ها را نمی‌دانیم. من همیشه می‌گویم: “من فکر می‌کنم با عرف شرکت شما راحت باشم. من تازه‌کارم و قدردان اعتماد شما هستم. روی عدد دقیق هم نمی‌خواهم چک و چانه بزنم. اما در عین حال نمی‌خواهم بین هم‌کارهای خودم به نرخ‌شکن بودن شناخته شوم.” جواب خوبی‌ست به نظرم. همین الآن رایت استفاده کردن ازش را در اختیارتان می‌گذارم. 😉

4+

کردستان، پاشنه‌ آشیل ایران

من صحبت‌های شعبانعلی عزیز در مورد آنتروپی اجتماعی و تلاش برای کاهش حساسیت جامعه (+) را مطالعه کرده‌ام و به درست بودن‌شان باور دارم. درست است که انگیزه‌ی نوشتن این متن را از حوادث اخیر گرفته‌ام، اما اگر آن را بخوانید، تأیید می‌کنید که چیزی خلاف آن توصیه ننوشته‌ام و به باورهای‌م در عمل متعهدم.

نخست این‌که من متولد سنندج هستم. از این بابت خیلی خوش‌حال‌م. پدر و مادرم اصالتن از شهر بیجار هستند. مردم بیجار عمومن شیعه‌اند، مردم سنندج عمومن سنی. از این بابت که به عنوان یک انسان با مارک شیعه توی یک شهر سنی نشین پرورش پیدا کرده‌ام خیلی خوش‌حال‌م. چرا که جوشش از تضاد پدید آید و از این حرف‌ها.

دوم این‌که پیروان سنت، خود چهار دسته‌اند. سنی‌های سمت کردستان شافعی‌ند و سنی‌های بلوچستان حنفی‌ند (مصری‌ها هم). عربستانی‌ها سنیِ حنبلی هستند. و ساکنان آفریقا هم عمومن پیرو مذهب مالکی‌ند. تا جایی که من می‌دانم شافعی‌ها و حنفی‌ها به مراتب عقاید معتدل‌تری دارند (به تعبیر بزرگی، اگر سر لج و لج‌بازی نبود، شافعی‌ها و حنفی‌ها به اهل تشیع نزدیک‌تر بودند تا به حنبلی‌ها). بنابراین اگر می‌گوییم سنی، باید توی ذهن داشته باشیم که سنی داریم تا سنی. درست همان‌طور که شیعه داریم تا شیعه. یک شیعه، آن شیعه‌ای است که علی شریعتی پرزنت می‌کند و یک شیعه آن شیعه‌ای‌ست که حجت‌الاسلام دانشمند.

لاکن به همه‌ی این‌ها کار نداریم. مردم کردستان اساسن سکولارند (از معدود جاهایی از کشور که حکومت هم دوست دارد سکولار باشد.). حتمن توی اخبار شنیده‌اید که می‌گویند سنی‌ها، شیعه‌ها و کردهای عراق.

من توی کردستان کم اذیت نشدم. بر منکرش لعنت.

  • بچه‌تر بودم. ابتدایی مثلن. یک روز توی کوچه و سر هیچی یکی دو تا از بچه‌ها به‌م اشاره کردند و گفتند: “دم‌ش رو.” نفهمیدم چه می‌گویند. گفتم من که دم ندارم. خندیدند. بقیه هم دنبال حرف‌شان را گرفتند. خواستم شوخی کنم باهاشان. گفتم: “دم خودت رو زانکو.” گفت: “من که دم ندارم. دارم بچه‌ها؟” و بچه‌ها همه گفتند: “نه. فقط سینا دم داره.” گریه‌کنان برگشتم. مادرم سرم را نوازش کرد و گفت گفتند دم داری؟ شوخی کرده‌اند. بچه‌ها گاهی شوخی می‌کنند خب. نباید ناراحت شوی. اما بدان که احتمالن به خاطر شیعه بودن‌ت گاهی از این شوخی‌ها باهات می‌کنند. باورتان می‌شود؟ همین چند سال پیش. توی قرن بیست و یکم.
  • ابتدایی را فارسی صحبت می‌کردم. از راهنمایی کردی حرف زدم به امید این‌که به‌تر و بیش‌تر قاطی بچه‌ها شوم. بهتر از آن‌ها که از بچگی کردی حرف می‌زدند، حرف می‌زدم. توی راهنمایی مذهب‌م را می‌دزدیدم و تا حد خوبی هم موفق بودم. اما توی دبیرستان یک جورهایی تصمیم گرفتم مذهب‌م را پنهان نکنم. گاهی با معلم‌های دینی بحث می‌شد. عمومن به طرز ناجوان‌مردانه‌ای به گوشه‌ی رینگ می‌افتادم.

با همه‌ی این‌ها. من آدم مذهبی‌ای نبودم. حتا آن بچه‌هایی که باهاشان گاهی بحث می‌کردم، به ندرت توی زندگی‌شان نماز خوانده بودند. اما حین بحث کردن؟ انگار که نماینده‌ی رسمی مذهبی بودیم که از پدران‌مان به ارث برده بودیم. (آن‌ها حضرت علی را خلیفه‌ی اول و داماد پیغمبر می‌دانند. و تا آن‌جا که اطلاعات من یاری می‌کند، در تئوری ایشان را بیش‌تر از حضرت ابوبکر قبول دارند. اما توی بحث‌های لج‌بازانه، وقتی سر به سرشان می‌گذاری، انگار خیلی هم این‌طور نیست.)

دل‌تان برام سوخت؟ ورِ دیگر داستان را هم بشنوید.

  • دوستی دارم. از معدود دوست‌های کردِ مذهبیِ من. یک روز گفت سینا توی کلاس معارف دانش‌گاه اذیت می‌شوم. گفت‌م چرا؟ گفت: “استاد خبر دارد من سنی‌م. هر روز سر کلاس با بدترین تعابیر خلفای راشدین را زیر سوال می‌برد. می‌خواهم که دفاع کنم. خیلی بد باهام حرف می‌زند.” آخر ترم به‌م خبر داد که با این‌که امتحان را کامل نوشته چند نمره کم‌تر شده.
  • توی کردستان به طرز معناداری هیچ پست و مقام مهمی به سنی‌ها که اکثریت جمعیت را دارند، سپرده نمی‌شود. هیچ وزیر یا سفیری از میان اهل سنت (که برخی تخمین‌ها درصد نسبی جمعیت آن‌ها را تا 20 درصد هم اعلام کرده‌اند.) برگزیده نشده است.
  • تا همین چند سال پیش و قبل از سفر رهبر به کردستان اذان به فقه شافعی توی تلویزیون استانی پخش نمی‌شد.
  • همین حالا سعی کنید سه نفر از آشنایان‌تان که نسبت به سنی‌ها کینه دارند را توی ذهن بیاورید. اگر این فرآیند بیش‌تر از یک دقیقه از شما وقت گرفت، آن موقع من به شما می‌گویم که یا اطرافیان‌تان را نمی‌شناسید و یا دور و وری‌های خیلی خوبی دارید.

البته که من ورِ سیاه ماجرا را بزرگ‌نمایی کرده‌ام. اگر از تجربیات شیرین‌م براتان می‌نوشتم، قطعن خیلی بیش‌تر از این‌ها مثال و نمونه داشتم. لاکن چون خودتان واقفید و من حوصله نوشتن ندارم و شما هم حوصله خواندن، از این بخش می‌گذریم.

من با این عقل ناقص‌م در موارد متعدد فکر می‌کنم سیاست‌گذاران این مملکت توی تحلیل‌هاشان دچار خطای فاحشی شده‌اند (کاش می‌شد و در مورد یکی دو تا از این خطاها براتان می‌نوشتم.). کردها اساسن مذهبی نیستند برادر من. شخصیت‌های برجسته‌ای هم دارند که از شیعه‌ها کم‌تر به ایران و جمهوری اسلامی ارادت ندارند. به‌شان پست دهید. قطعن دل‌شان بیش‌تر از فلان مدیر غیربومی برای شهر و دیار خودشان می‌سوزد. تدریس زبان کردی توی دانشگاه کردستان گام مثبتی بود. به‌شان اجازه دهید توی تهران هم مسجد داشته باشند (یکی از خواسته‌های اهل سنت که دارد شبیه عقده می‌شود.).

آقای زیباکلام مطالعاتی داشت و سفرهایی کرده بود به کردستان عراق. می‎‌گفت باهاشان که صحبت کرده‌ام متوجه شده‌ام این‌ها نسبت به ایران خیلی ارادت دارند و اصالتن خود را ایرانی می‌دانند.

البته خب خون‌های زیادی ریخته شده توی آن قسمت. و می‌دانید که خون پاک نمی‌شود. لاکن با تمام این‌ها راه‌ش این نیست. امروز مردم کردستان سوال می‌پرسند: چرا سرمایه‌گذاری توی کردستان به مراتب پایین‌تر از میانگین کشوری‌ست؟ چرا دانش‌آموزان اهل سنت باید توی کنکور به سوالات دینی اهل تشیع پاسخ دهند (بگذریم که اساسن همین‌که دینی جزو مباحث کنکور است، به غایت اشتباه است. بگذریم که اساسن کنکور … )؟

سرتان را درد نیاورم. مردم کردستان به غایت نایس و خوش‌حال‌ند. از نظر عقاید مذهبی کاملن معتدل و منطقی‌ند. اگر سر به سرشان نگذارید، از مردم تهران مثلن، بیش‌تر به این آب و خاک محبت دارند.

کردستان پاشنه آشیل ایران است؟ بله (مراجعه شود به میزان نسبی پرداختن شبکه‌های خارجیِ فارسی زبان به اخبار کردستان.). داعشی‌های چند روز پیش از کردستان بودند؟ بله. مردم کردستان از اوضاع‌شان ناراضی هستند؟ بله. اما خواسته‌های قاطبه‌ی جمعیت کردستان معقول، منطقی و قابل حصول است و با اتخاذ چند تصمیم شجاعانه و رده بالا، می‌توان این قوم عزیز، خوش‌قلب، صمیمی، پرشور و نشاط، فداکار و شجاع را از آن مرزها، از آن گوشه موشه‌ها ورداشت و توی قلب ایران جای داد. درست عین کاری که می‌شود با ترک‌های عزیز و باهوش انجام داد و با تمام بقیه‌ی قومیت‌ها و نژادها و مذاهب ایرانِ رنگارنگ.

علاوه بر این، در لایه‌ی اجتماعی هم همه‌ی ما باید کمک کنیم این دیدگاهِ به شدت غلط در مورد کردستان و سیستان‌وبلوچستان از ذهن‌ها رخت بربندد.

کردستان عزیز را دو دستی تحویل بیگانه‌ها ندهیم و ایران را با دست خودمان تکه‌تکه نکنیم. همین.


پی‌نوشت: راست‌ش را بگویم. عذاب وجدان دارم. باید سر فرصت از موارد متعددی بنویسم که دیده‌ام که شیعه و سنی چه‌قدر محترمانه و دوستانه به عقاید هم‌دیگر احترام کرده‌اند.

 

18+

برای آدام

آدامِ عزیز خیلی دلم می‌خواست بودی و می‌شد که می‌نشستیم عین دو تا مرد با هم کمی اختلاط می‌کردیم؛ می‌رفتیم کافه وصال مثلن. نیستی اما. برای همین برای‌ت می‌نویسم شاید پیکی غیبی این پیغام را برات بیاورد. اوضاع خراب است پدر. کاش آن روزی که خدا تو را از خاک خیس‌خورده آفریده بود، به جای این‌که گردن‌ت را صاف کنی و منتظر سجده شیطان بایستی، تا کمر خم می‌شدی؛ دست‌ش را می‌گرفتی؛ بلندش می‌کردی؛ به رسم مردانگی لپ‌ش را ماچی می‌کردی و نمی‌گذاشتی خدا غیرتی شود. کاش تو که این‌کار را نکرده بودی، کاش تویی که غرور از چشمان‌ت می‌تراوید و گرمای دستان خدا را روی شانه‌هات حس می‌کردی، لااقل جلوی وسوسه‌ی ننه حوا هم در می‌آمدی و دست به سیب ممنوعه نمی‌بردی. این‌طوری من را نگاه نکن جان هابیل. ما خودمان یک میوه فروشی شیک سر کوچه‌مان داریم، همه‌ی میوه‌هاش برای من ممنوعه است. با این‌که پول‌ش را هم دارم، فقط موز می‌خرم. آدمی ناسلامتی. یک سیب ارزش‌ش را داشت تو را به خدا؟

Adam and Eve – By Mirzaa

حالا سیب را هم کندی، نوش جانِ مبارک هم کردی. چرا به حوا نزدیک شدی؟ مردی گفتند ناسلامتی. خود ما بیست و چند سال است خودمان را نگه داشته‌ایم. محض اطلاع، فکر نمی‌کنم دخترهای دور و ور ما کم از ننه حوا داشته باشند. یعنی منظورم این است که … ول‌ش کن. نمی‌فهمی. می‌دانی نتیجه آن همه زاد و ولدتان چه بود؟ البته که نمی‌دانی.

زمین شلوغ شده آدام. خراب‌کاری کردید به جان خودم؛ به جان خودت. اصلن یک وضع شیر تو شیری شده که باید بیایی و ببینی. دی‌شب عمو مهرداد حرف قشنگی ‌می‌زد. می‌گفت: “سینا احساس می‌کنم همه‌مان مثل آن آدم‌های ولگرد توی GTA هستیم. آدم‌هایی با کدهای یک خطی.” GTA نمی‌دانی چیست البته. بازی می‌دانی چیست؟ بازی کرده‌ای؟ هوف! چه سخت است حرف زدن با تو.

گیرم که زده بود به سرت که سر به سر خدا بگذاری. جلوی خودت را می‌گرفتی پدر من. میلیارد می‌فهمی یعنی چه‌قدر؟ یعنی خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. 7-8 میلیارد نفریم الآن. 7-8 میلیارد نفر در همین لحظه. نمی‌فهمی به جان خودم. فکر کردی خدا تو را پرت کرد روی زمین، تو هم حق داری ما را پرت کنی؟

ما پرت شده‌ایم پدر. مبدأ و مقصدی نیست. راه و مسیری نیست. البته به مرور زمان خوب یاد گرفته‌ایم که برای خودمان مقصد بسازیم. خیلی خوب. خود من بعد از این‌که این نامه را نوشتم، بر می‌گردم سر کار و زندگی‌م. لاکن می‌خواهم در جریان باشی چه بی‌احتیاطی بدی کرده‌ای. به من نگو خودداری سخت بوده که حسابی از دست‌ت شاکی می‌شوم. همین یوسف خودمان. زلیخا درها را به‌ روش بسته بود مرد مؤمن. آدمی ناسلامتی. بگذریم.

حالا نمی‌خواهد خیلی خودت را ناراحت کنی‎. آرام باش پدر جان. خواه ناخواه از پس‌ش بر می‌آییم. خدا هم به نظرم موجود رئوفی‌ست. حالا یک جایی سر شما کلاه گذاشته؛ لاکن تهِ تهِ باطن‌ش خوب است جان قابیل. می‌گویم؛ حالا که بی‌کاری، یک تلاشی بکن بلکم بتوانی باهاش دیالوگ کنی که از ما بگذرد. همین مقدار کافی‌ست جان خودت؛ جان حوا. اگر هم راهی نیافتی هیچ اشکال ندارد. خودمان یک‌کاری‌ش می‌کنیم بالأخره. ببخش این فرزند کوچک‌ت را. کمی حال و روزم خوش نبود. وگرنه این‌قدر گله نمی‌کردم قطعن.

راستی نامه را که خواندی، یک‌جوری منهدم‌ش کن لطفن. یک وقت نگذاری به دست کسی برسدها.

قربان شما.

سینا

6+

یک بررسی ساده‌لوحانه: بازار آزاد و نقش دولت به عنوان ناظر

این روز‌ها دارم کتاب ارزشمندی می‌خوانم از “Dan Ariely” به نام “Predictably Irrational” که با عنوان “نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر” و توسط انتشارات مازیار به فارسی برگردانده شده (+). توی این کتاب فوق‌العاده، اریلی به مدد آزمایش‌های متعدد سعی می‌کند توضیح دهد که انسان‌ها توی تصمیم‌گیری‌هاشان آن‌قدرها هم عاقلانه رفتار نمی‌کنند (لااقل مبنای تصمیمات‌شان آن‌طوری نیست که اقتصاددان‌ها پیش از این فکر می‌کردند.).

توی فصل دوم تحت عنوان “مغالطه‌ی عرضه و تقاضا” مثال‌های متعددی می‌آورد تا به ما ثابت کند توی ارزش‌گذاری‌هامان، به وسیله‌ی اطلاعات اولیه به شدت بایاس (مقدار دهی اولیه) می‌شویم. توضیح می‌دهد که چه‌طور بزرگترین تاجر مروارید جهان، نوعی از مروارید سیاه که در اطراف جزیره‌ای به وفور یافت می‌شد و تلاش‌های قبلی برای فروختن آن‌ به بن‌بست خورده بود را به سادگی و با قراردادن نمونه‌هایی از آن‌ها توی ویترین مجلل‌ترین جواهر فروشی‌ها و با چاپ کردن تبلیغات گران‌قیمت، با قیمت‌هایی بسیار بالا می‌فروشد.
توی این فصل به تفصیل در مورد روش‌های مختلف بایاس ذهنی مشتری بحث می‌کند. صحبت‌های‌ش را در چند لایه دنبال می‌کند. مثلن توضیح می‌دهد که چه فرآیندی اتفاق می‌افتد که ما خودمان را با قیمت کفش‌های نایکی، آب معدنی و چند برابر شدن قیمت بنزین وفق می‌دهیم و پس از چند بار استفاده، این هزینه‌ها را به عنوان جزئی از دخل و خرج‌مان هضم می‌کنیم. (این مثال‌ها برای شخص من خیلی جالب بود.)

البته به همه‌ی این‌ها و همه‌ی بقیه‌ی در و گهر فشانی‌های او مستقیمن کاری نداریم. می‌خواهیم سراغ آن‌جایی برویم که نظریه‌ی کلاسیک عرضه و تقاضا را زیر سؤال می‌برد. نظریه‌ای که یک‌جورهایی مبنای فکری تئوری اقتصادی بازار آزاد است. این نظریه به زبان ساده بیان می‌کند که بین عرضه و تقاضا یک تعادل ذاتی برقرار است و به محض این‌که تقاضای بازار برای یک محصول افزایش پیدا کند، ابتدا کمی قیمت‌ها بالا می‌روند و بعد عرضه افزایش می‌یابد و قیمت‌ها به جای قبلی‌شان باز می‌گردند. ورِ دیگر این تعادل، شرایطی‌ست که طی آن عرضه بیش از نیاز بازار باشد. در چنین شرایطی ابتدا قیمت‌ها کمی افت می‌کنند و بعد عرضه‌کنندگان خودشان را کنترل می‌کنند و باز اوضاع به حالت قبل بر می‌گردد. (در همین لحظه جان استوارت میل و آدام اسمیت در گور به خود می‌لرزند.)

دن اریلی ادعا می‌کند که در نظریه‌ی کلاسیک عرضه و تقاضا، اقتصاددان‌ها از یک فرض ساده‌ کننده استفاده کرده‌اند که در شرایط عملی صدق نمی‌کند و تحلیل‌ها را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ این فرض که: عرضه از تقاضا مستقل است. او بر مبنای مشاهدات علمی‌ش در این فصل، نتیجه‌گیری می‌کند که این‌که عرضه از تقاضا مستقل است، لزومن فرض درستی نیست. اتفاقن عرضه می‌تواند تقاضا را شکل دهد. عرضه می‌تواند تقاضا را کم یا زیاد کند. عرضه خود می‌تواند با بایاس ذهنی‌ای که ایجاد می‌کند، سطح قیمت را چندین مرتبه بالا یا پایین ببرد. مثال‌های‌ش زیاد است؛ خودتان پیدا کنید. خلاصه این‌که بازار آزاد با تمام مزایایی که دارد و پویایی‌ای که ایجاد می‌کند، یک جاهایی هم نقطه ضعف‌های جدی دارد. علاوه بر ضعفی که در قالب توضیحات دن اریلی آوردم و ضعفی که در پی‌نوشت و از زبان “John Nash” اشاره کرده‌ام، یک ضعف دیگر سیستم‌های رقابتی بدون ناظر، زیادی بزرگ شدنِ بهترین‌هاست. سیستم رقابتی بدون ناظر به زبان مهندسی کنترل یعنی، سیستم Open Loop، یعنی سیستم بدون Feed Back. یعنی گوگل. یعنی دیجی‌کالا. یعنی آمریکا. و این به نظرم خوب نیست. بگذریم.

وقتی می‌گویم این سیستم باید ناظر داشته باشد، منظورم این است طوری شود که چهارتا آدم قالتاق نتوانند بیایند توی تلویزیون مملکت و با فریب علنی ذهن خانواده‌ها و دانش‌آموزان و به بازی گرفتن آینده‌ و احساسات آن‌ها یک بازار چند هزار میلیاردی خلق کنند. وقتی می‌گویم این سیستم باید ناظر داشته باشد یعنی این صدا و سیمای ورشکسته حق نداشته باشد آنتن تلویزیون زوری مملکت (زوری چون که مردم مجبورند تماشاش کنند و حق ندارند گزینه‌ی دیگری را انتخاب کنند. چون خودشان عقل‌شان نمی‌رسد چه چیزهایی را باید ببینند.) را در اختیار سامانه‌ی فلان و بهمان بگذارد که با آب و تاب، مردم ساده‌لوح را فریب دهند و سود چند صد میلیاردی (بدون ارائه‌ی کوچک‌ترین خدمت یا ارزش افزوده‌ای) به جیب بزنند. یا پدیده‌ی شان‌چیز بعد از سال‌ها فعالیت و تبلیغات گسترده و میلیاردها تومان سرمایه‌ی مردمی، به دلیل فساد و تخلفات مالیاتی به یک‌باره تعطیل نشود.

باید بفهمیم که اقتصاد آزاد، مخصوصن وقتی سر و کارش با ارائه‎‌ی خدمات و محصولات به توده‌ی مردم می‌افتد، به شدت خطرناک عمل می‌کند. بگذریم که حتا من هم می‌فهمم که به کار بردن لفظ اقتصاد آزاد برای بازار ایران بیش‌تر شبیه شوخی‌ست. اما مگر غیر از این است که صدا و سیما بر مبنای همین استدلال آنتن می‌فروشد که: من برای فعالیت اقتصادی تبلیغ می‌کنم و بازار عرضه و تقاضاست که روی این محصول قیمت می‌گذارد و راست یا دروغ بودن‌ش را می‌سنجد؟

مخلص حرف من این است. بازار آزادِ عرضه و تقاضا به گواه شواهد متعدد و مطالعات دقیق علمی، یک بازار عادلانه نیست چرا که توده‌ها در تعیین ارزش خدمات و محصولات به شدت ناتوان‌ند و دچار خطا می‌شوند. این خطا بیماری می‌آفریند. تولید کننده‌ی واقعی به حاشیه کشیده می‌شود. 3090 میلیاردر می‌شود. کنکور آسان است، BMW سوار می‌شود (+). هیچ تعادلی اتفاق نمی‌افتد. بازار نمی‌تواند قیمت‌ها و ارزش‌ها را اصلاح کند و شرکت‌هایی که توی فریب دادن توده‌ها موفق‌ترند، بیش‌تر و بیش‌تر رشد می‌کنند. این اتفاق ترسناک‌تر هم می‌شود وقتی که می‌بینیم که توی سال‌های اخیر ابزارهای ارتباط جمعی (بخوانید ابزارهای کشتار جمعی) مثل تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی ضریب نفوذ پیغام‌های فریبنده را به شدت افزایش داده‌اند.


پی‌نوشت1: اگر از بی‌سوادی من اذیت شدید، عذرخواهی می‌کنم. من اقتصاد بلد نیستم. اما آدم است دیگر، گاهی دل‌ش می‌خواهد حرف بزند.
پی‌نوشت2: البته که نظارت دولتی هم می‌تواند منشأ فساد باشد. ولی کام آن. من و شما که دیگر نباید از فساد دولتی بترسیم؛ نه؟ ما اگر بتوانیم از دولت مطالبه کنیم که روی فعالیت بنگاه‌های اقتصادی و تبلیغات‌شان و سلامت‌شان و میزان سوددهی‌شان نظارت کند، به قدر 7 نسل برای این مملکت کار کرده‌ایم جان شما.
پی‌نوشت3: اگر فیلم “A Beautiful Mind” را دیده باشید، حتمن تصویر زیر را یادتان هست. برای ماها تئوری بازار آزاد همان‌جا رد شد. :)) بچه‌های امیرکبیر این فیلم را ندیده بودند به گمان‌م.

A beautiful mind

پی‌نوشت4: در مورد دن اریلی، توی سایت متمم می‌توانید مطالب به‌دردبخوری پیدا کنید. یا شاید هم بخواهید Ted Talkهای او را ببینید.
پی‌نوشت5: برای این‌که ثابت کنم این حرف‌ها خیلی هم ناپخته نیستند و آن‌ها را از خودم نساخته‌ام، بگذراید به عنوان رفرنس چند خط از خود دن اریلی را نقل کنم:

“… این موردی‌ست که به ویژه در مورد نیازهای اساسی جامعه، مانند بهداشت، دارو، آب، برق، آموزش و دیگر منابع حیاتی صادق است. اگر این مقدمه را بپذیرید که نیروهای بازار و بازارهای آزاد، همواره بازار را به به‌ترین نحو میزان نخواهند کرد، آن‌گاه شاید خودتان را در میان کسانی بیابید که بر این باورند دولت (امیدواریم دولتی عاقل و خردمند) باید نقشی بزرگ‌تر را در تنظیم برخی فعالیت‌های بازار بر عهده بگیرد؛ حتا اگر این به محدود کردن آزادی کسب و کار منجر شود. آری، بازاری آزاد بر پایه‌ی عرضه، تقاضا و عدم اصطکاک، ایده‌آل می‌نماید، به شرط این‌که ما هم به واقع خردمند می‌بودیم. حال که ما نه خردمند، بلکه نابخردیم، سیاست‌ها باید این عامل مهم را به شمار آورند.”

7+